داستان آفرینش - جلسهٔ ۲
جلسهٔ ۱ | جلسهٔ ۲ |
جلسهٔ ۳ | جلسهٔ ۴ |
جلسهٔ ۵ | جلسهٔ ۶ |
جلسهٔ ۷ | جلسهٔ ۸ |
جلسهٔ ۹ | جلسهٔ ۱۰ |
جلسهٔ ۱۱ | جلسهٔ ۱۲ |
جلسهٔ ۱۳ | جلسهٔ ۱۴ |
مردسالاری در قرآن
سؤالی از من شد درباره اینکه چرا مرد سالاری در قرآن محکوم نشده است؟ من پاسخ دادم که موضوع زنده به گور کردن دختران در قرآن مربوط به همین مسئله است. اصلا مرد سالاری یعنی این که مردها برای زنان و ویژگی های زنانه ارزش قائل نیستند، و این در زنده به گور کردن به حد نهایی خودش می رسد؛ مردان می گویند زنان اصلا حق حیات ندارند. زنان را به حدی بی ارزش می دانستند که سنتی در زمان جاهلیت وجود داشت که اگر فرزند آنها دختر می شد آن را زنده به گور می کردند یا حداقل عزا می گرفتند که چرا پسر نشد و دختر شد. این مسئله هنوز که هنوز است تا حدی باقی است و عده ای خیلی میل دارند که فرزندشان پسر باشد.
شاید شنیده باشید که بعد از اعمال قانون تک فرزندی در چین تعادل مرد و زن به هم خورده است یعنی چینی ها وقتی می فهمیدند تک فرزندی که از لحاظ قانونی می توانند داشته باشند دختر است آن را سقط می کردند. و این قدر این کار را ادامه میدادند تا خداوند به آنها یک پسر بدهد که ارزش زحمتشان را داشته باشد!
- بعدا تصویب کردند که اگر کسی فرزند اولش دختر باشد می تواند فرزند دوم را هم بیاورد.
- اما من شنیده ام که قانونی که برای حل این مشکل گذاشته اند این است که اگر بفهمند پزشکی سونوگرافی کرده و جنسیت را اطلاع داده حداقل مجازاتش اعدام است!
می بینید که هنوز این رسم وجود دارد. سقط کردن دختران با زنده به گور کردن شان زیاد فرقی ندارد، چون تکنولوژی پیشرفت کرده هنوز به دنیا نیامده او را از بین می برند. پس این مسئله یک مسئله تاریخی مربوط به یک قوم بدوی نیست.
می خواهیم درباره این بحث کنیم که چرا درباره مردسالاری در قرآن با صراحت بحث نشده است.
این یک در خواست مردسالارانه است که بخواهیم در قرآن مردسالاری را ابتدا تعرف کند و سپس آن را محکوم کند اصولا درخواست تفکر انتزاعی یکی از ویژگی های مردسالاری است که بخواهیم همه چیز به طور انتزاعی اسمی داشته باشد و کاملا صریح با گزاره های تعریف شده ای بیان بشود. تمام آنچه تحت عنوان فلسفه می شناسیم به نوعی تفکر انتزاعی است و همانطور که می بینید مردهم در آن قویتر هستند چون مردان اصولا در تفکر انتزاعی قویتر هستند.
یکی از دوقطبی هایی که درباره زن و مرد گفته شد همین تفکر انتزاعی در مقابل مسائل عاطفی بود. برای خیلی ها این پرسش ها درباره قرآن مطرح است که چرا قرآن داستان دارد چرا بیشتر شبیه شعر است تا کتاب فلسفی. چرا همه چیز صریح بیان نمی شود و اغلب در لفافه داستان بیان می شود این ها سؤالات و عادت هایی است که ما در یک فرهنگ مردسالار پیدا کرده ایم
و نکته مهمتر این که من همانطور که شخص سؤال کننده دوست داشت مرد سالاری را تعریف کردم به صورت انتزاعی یک سری دو قطبی بیان کردم و گفتم که مردسالاری به این سمت متمایل شدن است و بعد هم با گزاره های اکیدی گفتم که این چیز خیلی خیلی بدی است. چرا ریشه این مسئله از بین نمی رود کسی که همه این حرفها را در باره مردسالاری شنیده باز در همان قالب مرد سالاری در خواست می کند و احتمالا در زندگی اش قضاوت می کند و تشخیص نمی دهد که این مردسالاری است.
می بینید که افراط ما در تفکر انتزاعی و شیوه مردسالارانه فایده ندارد من به همان صورتی که این شخص می خواست همه چیز را انتزاعی گفتم و گزاره ها را خیلی صریح گفتم ولی احساس نمی کنم که جواب گرفته باشد. می توانیم یک شمارنده بگذاریم تا به شما نشان بدهم که حرفهایی که می زنید تا چه اندازه انحرافات مردسالارانه دارد و شما متوجه نیستید. هنوز از چیزهای مردسالارانه حس بدی به شما دست نمی دهد. ایراد تفکر انتزاعی همین است که خیلی سطحی است و با درون انسان درگیر نمی شود. وقتی با تفکر انتزاعی چیزی را بیان می کنید به نظر می آید که خیلی شسته رفته و تمیز بیان شده است ولی اینطور نیست که تعریف عاطفی بگذارد.. اما مسئله ارزش گذاری روی مرد و زن یک مسئله عاطفی است. و با تفکر انتزاعی نمی توان کار را درست کرد که بگوییم پنجاه درصد به این قطب متمایل باشید پنجاه درصد به آن قطب.
برای حل این مسئله، همه چیزهای انتزاعی که من گفتم را فراموش کنید و بیایید همانطور که قرآن سعی می کند ریشه این مسئله را سست کند عمل کنید. مثلا توصیفی که از کشتن یک دختر در سوره نحل هست را چند بار بخوانیدو سعی کنید خوب تصور کنید که چه افتضاحی است. بیانن این سوره این گونه است که به یک مردی خبر می دهند که فرزندت دختر است و می گوید که آن مرد از خشم رویش سیاه می شود و با خود می گوید او را چه کار کنم خاکش کنم یا با ذلّت نگهش دارم.
يَتَوَارَى مِنَ الْقَوْمِ مِن سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ أَيُمْسِكُهُ عَلَى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرَابِ أَلاَ سَاء مَا يَحْكُمُونَ ﴿۵۹﴾
این یک بیان عاطفی از مرد سالاری است. فکر می کنم تمرکز روی چنین بیان عاطفی ای خیلی اثر می گذارد تا انسان متوجه شود که مرد سالاری چیست و چرا بد است.
به نظرم آمد که یک پارادوکس در کار ما پیش آمد ابتدا من بیانی مردسالارانه، از مردسالاری گفتم و برای یک نفر این سوال پیش آمد که چرا قرآن کاری را که تو کردی نکرده است! خوب معلوم است که این کار تأثیری ندارد اگر قرار بود تأثیری داشته باشد حرفهای من هم اثر می گذاشت. به نظر من این کار اثر نگذاشته و نمی تواند هم اثر بگذارد. تنها طرز بیان عاطفی می تواند در زمینه مسائل ارزشی و عاطفی نتایج خوبی به بار بیاورد. من نمی توانم به صورت انتزاعی به شما بگویم چیزی را که از نظر عاطفی با ارزش تر میدانی را دیگر از امروز با ارزش تر ندان و شما هم با شنیدن استدلال های من قبول کنید!
چیزی که تأثیر می گذارد تصویر کردن لحظه ای است که دختری زنده به گور می شود یا کاری که در سوره تکویر انجام می شود: بعد از بیان وقایع عظیم قیامت می گوید کاری که بعد از آن انجام خواهیم داد این خواهد بود که از دختران زنده به گور شده می پرسیم که شما را به کدام گناه زنده به گور کرده اند. تأثیر عاطفی این سوره همان چیزی است که باید به دنبال آن باشیم. بایستی برای اصلاح ارزش ها یک اتفاق عاطفی بیفتد.
ما در کتاب های علمی و پزشکی همه مفاهیم را تا حد ممکن مجرد می کنیم و خیلی از این کار لذت می بریم و فکر می کنیم هر چه کلی تر و انتزاعی تر باشد جالب تر است. این یک عادت است. ما در یک نظام آموزشی که این گونه پایه ریزی شده است تحصیل کرده ایم و خود به خود به این جوربیان کردن و فهمیدن عادت کرده ایم و قرار است که این عادت شکسته شود بنابراین نمی توان با ابزارهای مردسالارانه مردسالاری را محکوم کرد بلکه بایستی با ابزارهای شاعرانه این کار را کرد زیرا شعر چیز متعادل تری است هم به صورت نمادین مطالبی بیان می شوند و جنبه های عاطفی قوی دارد.
فکر می کنم هنوز این مسئله جا نیفتاده و نباید انتظار داشته باشیم که با بحث های انتزاعی جا بیفتد به هر حال من فکر می کنم برای ما که به تفکر انتزاعی عادت کرده ایم حداقل برای این که چیزی در ذهنمان شروع بشود بحث های انتزاعی هم فایده دارد.
ادامه داستان آدم و حوا
خلیفه بودن انسان
وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ ﴿۳۰﴾
در این آیه با صراحت زیادی حرف از قرار دادن «یک خلیفه در زمین» و «نه یک خلیفه در جهان». همچنین صحبت از قرار دادن «خَلِيفَةً» به صورت نکره و نه «الخلیفه» است. یعنی من در کره زمین «جانشینی» قرار می دهم. یعنی می توان گفت که شاید جانشین های دیگری هم هستند. حتی در کره زمین هم ممکن است که خلیفه دیگری هم باشد! با همه این اوصاف، این سوال پیش می آید که چرا در عرفان ما که به عبارات قرآنی هم زیاد استشهاد می کنند، اینقدر در مورد انسان اغراق شده است و او را تنها خلیفه خداوند، آن هم نه تنها در زمین، بلکه در کل این جهان دانسته اند. در واقع تقریبا انسان را موجود دوم بعد از خداوند می دانند.
یک دلیل این موضوع این است که امروزه تصور ما از زمین و از جهان تغییرات زیادی کرده است. عارفی که مثلا ده قرن قبل این داستان را می خوانده است، زمین را همه جهان تصور می کرده است. برای او ستارگان موجودات کوچکی بودند که بر روی آسمان برق می زدند. تصور آنها از زمینی بزرگ بود که اطرافش یک گنبد وجود دارد و چیزهای کوچکی برای زیبایی بر روی آن گنبد نصب کرده اند. از نظر این افراد، زمین همه جهان بوده است. آنچه در آسمان ها هست، در مقایسه کوچک و ناچیز بوده است. در نتیجه معرفه یا نکره بودن واژه «خلیفه» هم مشکلی پیش نمی آورده است. نباید از وجود چنین اغراق هایی تعجب کرد. این را باید بگذاریم در کنار این نگاه که انسان هم یک موجود خیلی خاص تصور می شد. ما موجود دیگری هم سطح انسان در قرآن نمی بینیم. ما ملائکه و جن را در قرآن می بینیم که البته از بین آنها، ملائکه به ما سجده کردند! اما هیچ وقت فراموش نکنید که ما تنها دنیای انسان را در قرآن می بینیم، نه تمام دنیا را. در قرآن به چیزهایی که در دنیا هست و ما اصلا درکش نمی کنیم و به ما ربطی هم ندارد، اشاره ای نمی شود. قرآن کلام خدا برای بشر است و در مورد موضوعات کهکشانی غیر مرتبط با ما صحبت نمی کند. حتی وقتی در مورد روح سوال می کنند، خداوند می گوید که سوال نکنید چون نمی فهمید. در قرآن آمده که مومنین شب ها پا می شوند و آسمان را نگاه می کنند می گویند: «رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا». احساسی دارند که در آسمان ها چیزهایی هست که ما نمی فهمیم و اتفاقاتی در جهان می افتد که نه دلیلش ما هستیم و نه مربوط به است.
یک بیان اغراق آمیز دیگر این بوده است که تنها افرادی در حد پیامبران و معصومین خلیفه خدا هستند. استدلال هم این بوده است که خلیفه خدا بودن یعنی جانشین خدا بودن و تقریبا همتای خدا بودن. در عرفان مقامی به نام «خلیفة اللهی» دارند که می گویند مقام خیلی خاصی است و انسان های خاصی به آن می رسند. به عبارت دیگر این دیدگاه وجود داشته است که همه انسان ها خلیفه خدا نیستند، بلکه افراد خاصی هستند که خلیفه الله بودند. اما به نظر من چنین چیزی از متن برنمی آید که تنها مقام خیلی بالایی به نام خلیفة اللهی باشد و مختص عده ای خاص باشد. از متن بر می آید که همه آدم های روی کره زمین جانشین خداوند هستند. دلیل اصلی من هم این است که در جمله بعدی ملائکه نسبت به جعل خلیفه در زمین اعتراض می کنند. آنها می گویند که فساد و خونریزی به راه می افتد. انگار موجودی که خلق می شود که اصلا شایستگی خلق شدن ندارد. ملائکه احساس خوبی نسبت به خلقت انسان ندارند و حداقل خلقت انسان برای آنها سؤال برانگیز است. در آیه آخر سوره انعام هم آمده است که همه انسان ها در روی زمین خلیفه هستند:
وَهُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلَائِفَ الْأَرْضِ وَرَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِيَبْلُوَكُمْ فِي مَا آتَاكُمْ ۗ إِنَّ رَبَّكَ سَرِيعُ الْعِقَابِ وَإِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ
فکر می کنم که اگر مفهوم خلیفه روشن شود، ضمن تایید اینکه همه آدم ها جانشین خدا بر روی زمین هستند، اما نهایتا به این جا هم میرسیم که «خلیفه واقعی» (کسی که به حق و شایستگی می توان نام خلیفه خدا را بر او نهاد)، افرادی هستند که به جایی رسیده باشد. واقعا چیزی به عنوان «مقام خلیفه الهی» برای آدم های خاصی وجود دارد. افرادی هستند که به جایی می رسند که طوری که خداوند می خواهد عمل می کنند و جانشینی را انجام میدهند.
برای فهمیدن معنی واژه خلافت، باید ببینیم که به چه معنایی در قرآن به کار می رود. مثلا در قرآن صحبت از قومی هست که کارهای بدی می کرده اند. گفته می شود که بعدا برای آن ها جانشینانی قرار دادیم. این جانشینی در اینجا به این معنی نیست که این گروه جانشین عینا همان کارهایی که گروه اول (بد یا خوب) انجام می دادند، آنها هم انجام می داده اند. یعنی لزوما اینگونه نیست که اگر کسی خلیفه فرد دیگری باشد، حتما خلیفه همان کارهایی را باید بکند که اگر فرد اصلی بود می کرد. اینگونه نیست که خلیفه خدا حتما باید همان کارهایی را انجام بدهد که اگر خدا بود، انجام می داد. همه آدم ها در «جایگاه جانشینی خداوند» قرار دارند. اما اینکه آیا آنها در این جایگاه درست عمل می کنند یا نه، و آیا حق تحقق پیدا می کند یا نه، بحث دیگری است. با اینکه همه آدم ها در منصب جانشینی خداوند هستند، اما قطعا کسی به «معنای واقعی کلمه» خلیفه الله هستند که واقعا آن کاری را انجام دهد که خدا میخواهد.
بطور خلاصه اینکه جانشینی به معنای این باشد که حتما جانشین باید عین کسی عمل کند که جانشینش شده است، به نظر من با مفهوم جانشینی در قرآن تفاوت دارد. ولی «جانشین واقعی» کسی است که واقعا درست رفتار می کند. خلافت خداوند مدارجی دارد و در مورد حضرت داوود این خلافت در سطح خیلی بالاتری اتفاق افتاده است. مثلا داوود حکم می کند. اما اینگونه نیست که فقط آدم های خاصی خلیفه باشند و بقیه خلیفه نباشند.
در مورد مفهوم خیلی بالای خلافت (مقام خلیفه اللهی)، شروع آیه این است که می گوید «اذ قال ربک»، آنگاه که پروردگار «تو» و نگفته است که «اذ قال الله». در اینجا خطاب به پیامبر این آیه گفته می شود و حضور خود پیامبر در آن مهم است. پیامبر به مقام خیلی بالای انسانی رسیده است. در اینجا خدا به خلیفه واقعی خودش می گوید که بیاد بیاور زمانی که من به ملائکه گفتم که یک خلیفه در زمین قرار می دهم. تاکید روی حضور خود پیامبر این جمله اشاره به این دارد که خلیفه واقعی بودن به چه مقامی ممکن است منجر شود.
خلیفه بودن انسان به این معنی است که بعضی از اموری که در کره زمین هست را انسان ها انجام میدهند. مثلا انسان ها چیزهایی را خلق می کنند. جانشین خدا شدن یعنی انسان در بعضی از اموری دخالت می کنند که بقیه در آنها دخالت نمی کنند. به هر حال این داستان جنبه فلسفی دارد که جانشینی یعنی چی و در مورد رابطه بین موجودات و خدا چه حرفی را می زند. اما فعلا این بحث را کنار بگذاریم و وارد داستان بشویم.
نهایتا این را هم بگویم که بعضی ها جانشینی را به این معنی گرفته اند که موجوداتی قبل از انسان در زمین زندگی میکرده اند و انسان جانشین آنها شده است. به نظر من این نگاه با متن سازگار نیست و از متن این برنمی آید.
فرشتگان از کجا می دانند که فساد و خونریزی به وجود می آید؟
ملائکه می پرسند که چرا کسی را آنجا قرار می دهی که فساد و خونریزی کند. برای فرشته ها سوال برانگیز است چون میدانند که این کار فرجام خوبی ندارد. سوال فرشتگان این است که چرا این کار انجام می شود؟ به شوخی می توان گفت که فرشتگان می گویند که ما تو را تسبیح می کنیم، در حالی که برخورد فرشتگان خلاف تسبیح است و شاید به شکلی اعتراض هم در آن هست. در هر حال، سوال این است که وقتی صحبت جانشینی بر روی زمین می شود، ملائکه از کجا به این نتیجه می رسند که فساد به وجود می آید و خونریزی می شود؟ آیا صرف جانشینی خداوند، فساد به وجود می آورد؟ فرشتگان چگونه اطلاعاتی که در مورد آینده انسان دارند؟
بعضی اینگونه پیشنهاد داده اند که خداوند قبل از انسان موجوداتی را در کره زمین خلق کرده بود و آنها فساد و خونریزی کرده اند. در نتیجه فرشتگان از روی خلقت های قبلی به این نتیجه رسیده اند که قرار است باز هم فساد و خونریزی به پا شود. در جواب باید گفت که چگونه است که فرشتگان همه جزئیات خلقت های قبلی را دیده اند ولی متوجه ارزشمند بودن خلقت های نشده اند که به خلقت انسان اعتراض می کنند؟ اگر فرشتگان در خلقت های قبلی افرادی مثل پیامبران را دیده اند، باید به ارزش خلقت پی برده باشند (چون خداوند موجوداتی را خلق نمی کند که تنها فساد و خونریزی راه بیاندازند و هیچ نتیجه مثبتی نداشته باشند). خداوند در اینجا می گوید که درست است که اتفاقات بدی می افتد ولی در مجموع ارزشش را دارد.
بعضی ها گفته اند که فرشتگان ماوراء الطبیعی اند و علم به زمان دارند، اما فقط کمی ظاهر بین هستند! هر چه در آینده بشر می بینند این است که انسان ها فقط همدیگر را می زنند و می کشند، و لحظه های ناب بشر (مانند وحی) را که خود ملائکه هم در آنها دخیل هستند را نمیبینند!
دقت کنید که لزومی ندارد که فرشتگان علم به آینده داشته باشند. به نظر من از متن داستان برمی آید که خلقت انسان قبل از این مکالمه انجام شده است. در اینجا خداوند نمی گوید که می خواهم بر روی زمین خلیفه ای را «خلق» کنم. بلکه حرف از «جعل» خلیفه ای بر روی زمین است. به نظر من خلقت انسان می تواند قبل از آن انجام شده باشد و حال قرار است که به زمین منتقل شود. در ادامه داستان هم بلافاصله می بینیم که آدم حضور دارد تا به او اسماء تعلیم داده شود. یعنی بین این مکالمه فرشتگان و تعلیم اسماء، صحبتی از خلقت آدم نمی شود. بنابراین اگر انسانی که خلق شده قرار است به این موقعیت جانشینی خداوند در روی زمین انتقال داده شود، ملائکه می توانند انسان را ببینند و با توجه به آنچه که از خلقت انسان می فهمند، نتیجه بگیرند که او در زمین فساد و خونریزی می کند. به نظر می آید که ملائکه خلقت بشر را می بینند ولی چیزهایی خوبی را در انسان نمی فهمند. در واقع چیزهایی در وجود بشر هست که از حد درک ملائکه بالاتر است. ادامه داستان هم این را تایید میکند. انسان چیزهایی دارد که در سطح درک ملائکه نیست و به همین دلیل است که برای ملائکه سوال ایجاد شده است.
به نظر من ملائکه موجودیت بشر را در حد فهم خودشون دیدند. اما حال قرار است که این بشر در کره زمین در نقش خلیفه خداوند قرار بگیرد، و دستش باز باشد که کارهایی را بتواند انجام دهد. آنها از دانسته هایشان نتیجه می گیرند که هر فساد و خونریزی ای از دست این انسان بر می آید. لزومی ندارد که فرض کنیم که فرشتگان همه آینده را دیده اند. آنها با موجودیت بشر به اندازه فهم خودشان آشنا هستند، نه اینکه آینده را ببینند. من اصولا با صحبت هایی مانند اینکه موجوداتی خارج از زمان رابطه برقرار نمی کنم و فکر می کنم کسانی که این حرف ها را می زنند، نمی فهمند که چه می گویند. این حرف ها خیلی انتزاعی است و معنی اش اصلا مشخص نیست.
یک جواب ممکن است این باشد که خلیفه خدا بودن لاجرم این فساد و خونریزی را به بار می آورد. یعنی هر موجودی غیر از خداوند که جانشین او شود، چون موجود کاملی نیست حتما اشتباه و خراب کاری و فساد به بار می آورد. فقط خدا است که به دلیل علم و عدالت مطلقش، فسادی در حکومتش به بار نمی آید. در مورد غیر خدا، دادن قدرت به کسی که علم و عقل ناقصی دارد، فساد می آورد. هر چه قدرت بیشتری هم داده شود، فساد بیشتری درست می شود. بنابراین صرف خلیفه قرار دادن بر زمین به معنی به بار آمدن فساد و خونریزی است. این یک استدلال است. آیا این استدلال درست است؟ کسی می تواند بگوید که ما حداقل نمونه هایی از انسان ها داریم که خونریزی و فساد نکرده اند. ولی شاید کسی بگوید که همه انسان ها به هر حال مرتکب گناه می شود (در قرآن هیچ انسان معصومی به معنا واقعی کلمه وجود ندارد). در واقع داستان آفرینش هم همین گزاره را در مورد معصیت کار بودن انسان می گوید. یا اینکه گفته شود که ما در مورد جمع انسان ها صحبت می کنیم؛ انسان ها کلا موجوداتی هستند که وقتی جانشین بشوند، فساد و خونریزی می کنند. نظر شخصی من این است که خونریزی و فساد به تنهایی از مفهوم خلافت نتیجه نمی شود. یک خلیفه می تواند صالح باشد و هیچ فساد و خونریزی ای هم نکند. من نمی خواهم که به تحلیل منطقی خلافت بپردازم و از این راه ببینم که آیا فساد و خونریزی از آن نتیجه می شود یا نه. هدف من استدلال از روی متن است. به نظر می آید که اطلاعات ملائکه از انسان بیش تر از این است که او قرار است که خلیفه بشود. بعید است که فرشتگان هیچ چیزی راجع به چگونگی نحوه خلقت این خلیفه ندانند. فرشته ها حرف از «خون ریزی» و «فساد» که اتفاقات خاص و ملموسی است، می زنند. در نتیجه اطلاعات فرشته ها بیشتر از این حد انتزاعی است که صرفا «یک موجودی» قرار است که جانشین خدا بشود. به نظر می آید که فرشتگان انسان یا چیزی شبیه انسان را می شناسند و وقوع جنگ و کشتار در زمین برایشان بدیهی است. خصوصا اینکه انسان قبل از این مکالمه خلق شده است (الان صحبت از جعل او به عنوان خلیفه است). به نظر فرشته ها، اگر انسان ارزش خلق شدن داشته، ارزش خلیفه شدن را ندارد.
به نظر ملائکه صحنه های خیلی زشتی در زمین اتفاق خواهد افتاد، در حالی که تا زمانی که این جعل انجام نشده انگار اوضاع زمین خیلی خوب است و فسادی در آن نیست. آنها می پرسند که چرا جانشینی قرار می دهید که اوضاع خوب زمین خراب شود؟ مثل اینکه حیف است که در کره ای به این قشنگی مثل زمین این اتفاق بیافتد. من خودم شخصا روحیه ام اینگونه است که بعضی وقت ها فکر می کنم که ملائکه راست می گفتند! انگار آن سوالی که برای ملائکه پیش آمد، سوال بدی نبود و برای همین در قرآن ذکر شده است. به هر حال دیر یا زود این سوال پیش می آمد. بعضی از ما انسانها هم به خودمان می گوییم که ما چگونه موجودی بودیم که این همه افتضاح به بار آوردیم. هدف این داستان توضیح دادن به ما انسانها هم هست که ناامید نشوید. چیز ارزشمندی اینجا وجود دارد.
لحن فرشتگان در دیالوگ
من نمی گویم که حرفی که ملائکه میزنند بی ادبانه است، ولی حالت اعتراض آمیز دارد. فکر می کنم کسی که برای بار اول این داستان را بخواند، جا بخورد که چگونه است که خداوند می گوید که من می خواهم کاری را بکنم و ملائکه می گویند چرا می خواهی این کار را انجام بدهی؟ حالت ایراد گرفتن و دلیل آوردن که این کار، کار درستی نیست. سپس هم ازخودشان میگویند که اگر این موجود قرار است که در زمین تسبیح کند، که ما همین الان هم داریم تو را تسبیح می کنیم. فساد و خونریزی هم در کار ما نیست. البته ممکن است که این واکنش آنها حالت پرسش داشته باشد، ولی گویی یک ابهام ذهنی برای آنها وجود دارد که خداوند می خواهد کار بدی را انجام بدهد.
به نظر من هر کسی این متن را بخواند، این دیالوگ را عجیب ببیند چون در محضر خدا اتفاق می افتد. در محضر خدا جای چنین سوال هایی نیست؛ آن هم سوالی که جنبه اعتراض هم داشته باشد. ما انتظار داریم که دیالوگ با لحن خیلی شرمگینانه تر و ملایم تری بیان شود ولی اینجا خیلی تند گفته شده است: بهترین کاری که می شود را ما فرشتگان انجام می دهیم؛ او هم اینقدر بدی دارد که ما نداریم. بنابراین واضح است که این کار تو اشتباه است! حتی در آیه «أَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ» گفته می شود که چیزهایی هم در دل ملائکه هست که خیلی آشکارش نمی کنند. ما انتظار داریم که ملائکه را کاملا مطیع ببینیم و وقتی خدا بگوید که می خواهم خلیفه ای را جعل کنم، آنها بگویند چشم.
مساله شر
معمولا می گویند که بزرگترین اشکال فلسفی به مسائل دینی، مساله وجود شر است. در واقع در همین آیات هم می بینیم که از ابتدای خلقت و فرستادنش به زمین، بحث شر وجود دارد. شر را به هر مفهومی که فرض کنید، در اینجا یک خراب کاری در دنیایی که همه چیزش تا آن لحظه خیلی خوب بوده است، ایجاد می شود. ملائکه هم از ابتدا همین ابهام را داشتند. بنابراین در قرآن به وجود آمدن شر منعکس شده است؛ در واقع همه این دیالوگ قرار است که جواب مسئله شر باشد. اینکه چیز با ارزشی وجود دارد که به دلیل آن می توان این شر را تحمل کرد.
به نظر بعضی ها وجود شر به گونه ای ناقض وجود خدا است (نه اینکه ناقض این باشد چرا خداوند بشر را خلق کرده است). در جهانی که خداوند (که کمال مطلق است) حکومت می کند، هیچ بدی نباید وجود داشته باشد. در حالی که ما در کره زمین شر را می بینیم. فساد و خونریزی می بینیم. شر یک پدیده خاص در اطراف انسان است؛ شما شر را در بقیه دنیا نمی بینید. ستاره ها در کمال آرامش کار خود را می کنند. با هم نمی جنگند. هیچ اختلافی با هم ندارند. هیچ کدام هم را نمی کشند. همه طبق یک قوانینی حرکاتی را انجام می دهند. زمین هم به قبلا همین طور بوده است. حیف بوده که این اتفاقات در آن بیافتد. مسئله شر مسئله انسان هست، نه مسئله خدا و نه مسئله جهان. در جایی از دنیا اتفاقاتی می افتد که در ظاهر اتفاقات خوبی نیستند. ما توجیه لازم داریم که چرا خداوند این فعل را انجام داده است.
جواب قرآن به مساله شر این است که نگاه کنید و ببینید که خلقت انسان چه خوبی هایی هم دارد. نکته ای که فرشتگان می گویند، رد نمی شود. خداوند جوابش این نیست که این فساد به راه نمی افتد و یا اینکه خونریزی نمی شود. جواب خداوند این است که انسان خوبی های خیلی خوبی را هم دارد. انسان چیزی دارد که ارزشش را دارد که آن بدی ها را تحمل کرد.
معصیت آدم
از همان جمله اول «انی جاعل فی الارض خلیفه» معلوم است که سرنوشت انسان این است که به زمین برود. اما در ابتدا انسان را مستقیما به زمین نمی برند. طبق داستان، ابتدا انسان را در جنت قرار می دهند و حرفی هم از هبوط او به زمین نیست. ولی مقدر و معلوم است که انسان معصیت می کند و این بلا سرش می آید و وارد زمین می شود. این چیزی نیست که قابل اجتناب باشد. بعضی ها می گویند که ای کاش پدرمان آن گندم را نمی خورد و ما الان در بهشت می بودیم. انگار تصادفی اتفاق افتاده که می شد جلویش را گرفت. ماهیت انسان این گونه بود که اگر او را در بهشت بگذاریم و یک شجره را مشخص کنیم و به او بگوییم به این نزدیک نشو، حتما به آن نزدیک می شود. البته تا شیطان نمی آمد و فریب نمی داد این اتفاق نمی افتاد، پس گویی حضور شیطان هم جزو مقدرات است. بنابراین وجود یک موجود شیطان صفت در کنار انسان هم از همان ابتدایی که انسان خلق می شود هم حتما مقدر شده است. بنابراین به وضوح آن نتیجه نهایی هبوط انسان به زمین و مقدماتش در تقدیر بوده و در این ابتدا داستان هم ذکر می شود. ما در این مورد بعدا بیشتر صحبت خواهیم کرد.
زمان انجام دیالوگ
طبق روایتی که ما در زیست شناسی داریم، همه موجودات قبل از انسان خلق شده اند و انسان آخرین محصولی است که به زمین وارد می شود. مثلا تحقیقات زمین شناسی هم نشان می دهد که موجوداتی قبل از انسان وجود داشته اند. انسان حداکثر یک میلیون سال در زمین سابقه دارد. حال یک سوال زیست شناسی می خواهم بپرسم. آنجایی که حرف از این است که می خواهیم خلیفه ای در زمین قرار دهیم، آیا همه موجودات دیگر بر روی زمین هستند و فقط انسان اضافه می شود یا نه، این دیالوگ مربوط به قبل از این است که حیات در زمین به وجود آید؟ آیا در زمان انجام این مکالمه میان خدا و ملائکه، موجوداتی بر روی زمین وجود داشته اند یا نه؟
به نظر من حیاتی در کره زمین نیست زیرا بقیه موجوداتی هم که در کره زمین هستند خونریزی می کنند فساد می کنند. در این زمان زمین خیلی پاک هست و شاید حتی گیاهان هم نیستند. به نظر من زمانی این بحث ها انجام می شود که هیچ فسادی در زمین نیست، هیچ خونریزی ای نیست و زمین خیلی پاک است. مثل سیارات بدون حیات دیگر. در غیر اینصورت اگر این چیزها از قبل هم وجو داشت، آنوقت اعتراض فرشتگان وارد نبود.
به نظر من ویژگی حیات (و نه فقط انسان) این است که کار را به فساد و خونریزی می رساند. اگر انسان را از کره زمین حذف کنیم، هنوز شر در آن وجود دارد. دیگر موجودات زنده همدیگر را می خورند. اینکه کفتارها یک گورخر تازه به دنیا آمده ای را می خورند، شر است. وقتی خرگوشی هم گیاه ها را می خورد، برای آن گیاه خورده شدن توسط خرگوش نوعی شر است. چون حیاتش از بین می رود. به نظر من پوسیده شدن جسد یک موجود زنده حالتی از فساد است. فساد را فقط به معنا اخلاقی آن نگیرید. آیه ای در قرآن هست که می گوید «ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ». یعنی فساد در زمین و دریا پدیدار شد به دلیل کارهایی که مردم می کنند. من فساد را به معنا اخلاقی نمی فهمم بلکه شامل آلوده کردن و تباهی محیط زیستی هم هست. از عبارات خود قرآن هم بر می آید که فساد لزوما مفهوم اخلاقی ندارد. حیوان ها هم به گونه ای فاسد می شوند. مسئله شر در حیوانات و گیاهان و هم وجود دارد. اینکه ما مریض می شویم و دچار درد و رنج می شویم، از نظر ما شر است. این حالات برای حیوانات هم وجود دارد.
فلسفه و دید قرآن این است که همه چیزهایی که در زمین خلق شده اند، در واقع مربوط به خلقت انسان و مقدمه حضور او هستند. مثلا گیاهان و حیوانات برای این خلق شده اند که آدم ها آنها را بخورند. در قرآن آمده است که «هُوَ الَّذي خَلَقَ لَکُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً». بنابراین خونریزی و فسادی که در بین حیوانات وجود دارد هم به حضور انسان بر روی زمین باز می گردد.