داستان آفرینش - جلسهٔ ۱۱
جلسهٔ ۱ | جلسهٔ ۲ |
جلسهٔ ۳ | جلسهٔ ۴ |
جلسهٔ ۵ | جلسهٔ ۶ |
جلسهٔ ۷ | جلسهٔ ۸ |
جلسهٔ ۹ | جلسهٔ ۱۰ |
جلسهٔ ۱۱ | جلسهٔ ۱۲ |
جلسهٔ ۱۳ | جلسهٔ ۱۴ |
دو سوال از جلسه قبل
در ابتدا به دو سوال درباره مباحث جلسه قبل می پردازیم.
چرا روی «غریزه جنسی» تاکید شد؟
سوال اول این بود که چرا اینقدر روی «غریزه جنسی» تاکید شده است. جواب این است که من واقعا مثال بهتر از این نمی شناسم. مثالی که اولا نتیجه معصیت است و ثانیا اینکه «غریزه جنسی» شاخه ای از یک درخت است، در این مثال واضح و بدیهی است. غریزه جنسی مثال خوبی از این است که چطور معصیت باعث می شود که یک کلمه خبیث ایجاد شود. این مثال خیلی مورد مبتلا هم می باشد. اصولا قرن بیستم قرن غریزه جنسی است. قرنی که در آن توجه به شدت به سمت مسایل جنسی جلب شده است. در قرن های پیشین اینگونه نبوده است. همچنین فکر می کنم در دورانی هستیم که این مساله بدتر هم می شود. مثلا پورنوگرافی خیلی جدید و وحشتناک است. روز به روز هم بدتر می شود. من در مقاله ای خواندم که از وقتی که امکان دسترسی به پورنوگرافی از طریق اینترنت فراهم شده است، جهش خیلی بزرگی در میزان استفاده آدم ها از آن رخ داده است زیرا راهی به افراد داده که به طور کاملا خصوصی و دور از چشم بقیه این کار را بکند. پیش از این، اگر کسی می خواست مجله پورنوگرافی تهیه کند، حداقل باید به صورت فیزیکی به جایی مراجعه می کرد یا کسی آن مجله را برایش می آورد. امکان اینکه بدون هیچ واسطه ای و بی آنکه کسی بفهمد، به این عکس ها دسترسی پیدا کنند وجود نداشت. برای تهیه فیلم و سی دی پورنو هم به هر حال باید معامله ای صورت می گرفت. اما امروزه افراد می توانند از طریق اینترنت آنرا دریافت کنند و حتی اینترنت خودش آدم ها را به این سمت می کشاند. شما مرتب چیزهایی در اینترنت دریافت می کنید که شما را به این موضوعات دعوت می کنند. من سالها پیش ایمیلی برایم آمده بود (وقتی که هنوز این کار متداول نشده بود) با این موضوع که: «روزبه! مدت ها است که به ما سری نزدی! با این که اسم فرستنده آشنا نبود، ولی رفتم ببینم که چیست؟ دیدم که بله! نوشته قیمت ها چقدر است و چقدرش مجانی است. به هر حال اینترنت برای رشد غریزه جنسی خدمات ویژه ای ارایه می دهد!
جهت یادآوری، وقتی که من می گویم که «غریزه جنسی» وجود ندارد، منظورم این نیست که میل جنسی وجود ندارد. میل جنسی به عنوان شاخه ای از یک درخت بزرگ که منجر به تشکیل خانواده می شود، وجود دارد.
چرا انسان جسم دارد؟ (توضیح بیشتر)
سوال دیگر این بود که چرا انسان باید جسم داشته باشد. دلیل این موضوع نقشی است که عالم اجسام بازی می کند. ارتباطات در عالم اجسام برقرار می شود. ما در عالم اجسام می توانیم بنویسیم و اطلاعات رد و بدل کنیم. در حالی که ممکن است در عوالم بالاتر به طور مستقیم نتوان این کار را انجام داد. مثلا وقتی کسی حرف می زند، معانی را تبدیل به صوت که چیزی فیزیکی است، می کند و سپس منتقل می شود. شما این سیگنالها را با حسگرهایتان می گیرید و به معنی تبدیل می کنید. نقل و انتقال اطلاعات در کف هرم هستی انجام می شود. گویی همه موجوداتی که در این هرم هستند، به کف هرم و به عالم اجسام مشرف هستند و اتفاقات سطح پایین را می دانند. ممکن است من در هرم هستی، به سطوح بالاتر از خودم دسترسی نداشته باشم. اما عالم اجسام در دسترس همه هست چون در کف آن قرار دارد.
در حکمت و فلسفه قدیم، برای عالم اجسام چهار عنصر «خاک، آب، هوا و آتش» قائل بودند. ما امروزه در شیمی واژه «عنصر» را به معنی دیگری به کار می بریم. تقسیم بندی قدیم به چهار عنصر «خاک، آب، هوا و آتش» شبیه تقسیم بندی مدرن ماده به سه حالت جامد، مایع و گاز است. طبق اعتقاد بعضی ها پلاسما را هم باید به عنوان حالت چهارم ماده در نظر گرفت. در قدیم منظورشان از عنصر «خاک»، خاک کشاورزی نبود. منظور حالت «خاکی بودن» بود. منظور از عنصر «آب» هر چیزی که سیّال باشد و حالت مایع داشته باشد، بود. حتی بین این چهار عنصر در این هرم ترتیب هم قائل بودند. از همه پست تر و پایین تر خاک است. از لحاظ وجودی بالاتر مایعات، سپس گازها و بالاتر از همه آتش است. برای حالت های جسمانی هم رتبه بندی قائل بودند. این تقسیم بندی با اینکه شیطان می گوید که من را از آتش خلق کردی و او را از خاک خلق کردی سازگار است. شیطان می گوید که من از او برترم زیرا گویی آتش بر خاک برتری دارد. به شیطان گفته می شود که تو چیزهایی را نمی دانی، و در مقامی نیستی که بخواهی تکبر کنی و بگویی که من بالاترم. در قرآن آمده که شیاطین ما را می بینند ولی ما آنها را نمی بینیم. شیاطین به شکلی بر ما اشراف دارند. در واقع جسم در پَست ترین و انتهای مرتبه هستی قرار دارد و همه به آن اشراف دارند. در قرآن آمده است که وقتی قرآن نازل می شود، موجوداتی با نام جن آن را می شنوند و به هم خبر می دهند که چنین چیزی نازل شده است. اگر قرآن در سطح بالاتری نازل شده بود، همه خبردار نمی شدند، اما الان همه خبردار می شوند.
من نمی خواهم روی عقیده حکمت قدیمی «خاک، آب، هوا و آتش» و رتبه بندی آن تاکید کنم، اما به نظر می رسد که با این توضیحاتی که دادم معقول است که خلقت انسان از خاک نشانه این است که ما بخشی از وجودمان به پایین ترین مرتبه هستی تعلق دارد. این موضوع هم ضرورت دارد زیرا یکی از وظیفه های ما «خبر بردن» و انباء چیزهایی که درک می کنیم، به دیگران است.
واژه «کلمه»
من از توضیحی که درباره واژه «کلمه» دادم چندان راضی نیستم. فکر می کنم که «کلمه» در قرآن مفهوم خیلی عمیق تری از چیزی که من می گویم، دارد. چیزی که در جلسه قبل به آن رسیدیم این بود که واژه «مفهوم» و یا «حالت ذهنی پایداری که در آنها قرار می گیریم» به معنی واژه کلمه در قرآن نزدیک هستند.
واژه «کلمه» شبیه عبارتی است که عرفا تحت عنوان «مقام» به کار می بردند. مثلا وقتی در قرآن کلمه تقوا به کار برده می شود، در عرفان سنتی ما به آنها حالات عرفانی، یا مقامات عرفانی می گویند. مقامات حالت های پایداری هستند که عرفا آنها را مرحله به مرحله طی می کنند. این مقامات به معنی واژه کلمه در قرآن نزدیک است. وقتی گفته می شود که حضرت عیسی یک کلمه است، مثل این است که حضرت عیسی یک مفهوم است؛ جایگاهی در عالم هستی وجود داشته و حضرت عیسی کسی است که این جایگاه را پر کرده است.
کلمه و درخت
تمثیل کلمه به درخت خبیثه و طیبه در قرآن آمده است. در اینجا تشبیهی بین کلمات طیبه و خبیثه با درخت وجود دارد. در جاهای دیگری از قرآن هم «کلمه» در کنار «درخت» می آید. مثلا قرآن در جای دیگری می گوید که «وَلَوْ أَنَّمَا فِي الْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ» کلمات الهی خیلی زیاد هستند و اگر همه درختان قلم بشوند و همه دریاها مرکب بشوند، باز هم نمی توانند کلمات خدا را بنویسند. ارتباطش این است که عالم اجسامی که ما می بینیم (همان عالم مشترک ما در کف هرم) در واقع «صورت معانی» هستند که در بالا وجود دارند. ناصر خسرو مصرع خیلی زیبایی دارد که می گوید : «صورتی در زیر دارد آنچه در بالاست». این درخت هایی که شما در عالم اجسام می بینید، در واقع صورت هستند. مثلا درختان ظهور بعضی از کلمات در این دنیا هستند. همه موجودات به نحوی کلمه هستند. می شود استدلال کرد که اگر کلمات آنقدر زیاد نبودند، شاید ما اینقدر درخت نداشتیم (زیاد بودن درخت ها، نشانه زیاد بودن کلمات است)! با اینکه همه موجودات به نحوی کلمه هستند، اما درخت تمثیل خیلی مناسب تری از کلمه است. در واقع نزدیکترین چیز به کلمه در عالم جسمانی است. ساختار درخت بر کلمه منطبق است.
کلمه، واسطه عالم تکوین و تشریع
ما یک عالم تشریع و یک عالم تکوین داریم. همه چیزهایی که در عالم تکوین هستند، کلمه هستند. اما در این میان کلمه بودن حضرت عیسی وضوحی دارد، که من و شما نداریم. اگر در یک هرم بخش هایی از آن خالی باشد، ما خیلی متوجه نمی شویم. اما اگر قله هرم خالی باشد، متوجه کمبود چیزی می شویم. حضرت عیسی جایگاهی ویژه در بین همه انسان ها دارد. به همین دلیل، افراد آگاه قبل از حضرت عیسی می دانستند که چنین انسانی با چنین مقامی می آید. همه ما جایگاه خاصی در جهان داریم، ولی جایگاه ما آنقدر اهمیت ندارد که بقیه نسبت به ظهور ما از پیش آگاهی داشته باشند. اما این کلمه بودن درباره حضرت عیسی ظهور خاصی دارد. همه موجودات کلمات تکوینی هستند. اما این که معنی کلمات مربوط به بقیه موجودات چیست، شاید چندان مشخص نباشد. اما حضرت عیسی معنی خیلی مشخصی دارد.
همچنین کلمه یک وجه مشترک بین تکوین و تشریع است. ما هم کلمات تکوینی داریم و هم کلمات تشریعی داریم. به شکلی کلمات واسطه بین این دو عالم هستند. وقتی «کلمه» در قرآن به کار می رود، به یک چیز تکوینی اشاره می کند، به چیزی که هست اشاره می کند. کلمات اسم دارند. در قرآن آمده که حضرت عیسی کلمه ای است که اسمش «عیسی بن مریم» است. بنابراین کلمات، اسم دارند. کلمات حالت بینابین اسم و عالم تکوین هستند. من وقتی می گویم کلمه چیزی نزدیک به حالت ذهنی است، یعنی چیزی در عالم تکوین وجود دارد که در وجود من انعکاسی پیدا می کند و بعد من روی آن اسم می گذارم.
من تکرار می کنم که فکر نمی کنم که مفهوم کلمه را خیلی خوب می فهمم که بتوانم خیلی واضح و خوب درباره اش بحث کنم. ولی چیزهایی که می گویم بی ربط به مفهوم کلمه نیست، اما احساس می کنم که مفهوم کلمه عمیق تر است.
کلمات طیب و خبیث: حالت های ذهنی پاک و ناپاک
واژه ها و کلمات طیب و خبیث را می توان اینگونه معنی کرد: در وجود ما، حالت های پاک و ناپاک وجود دارند. به عنوان مثالی که به همان غریزه جنسی مربوط است، میل جنسی به صورت شاخه خالی کلمه خبیث است. در حالی که کل آن درخت (میل جنسی به همراه عاشق شدن، حس زیبایی شناختی همراه با تشکیل خانواده و مولد بودن یک انسان) کلمه پاک است. کسی که این حالت بر او مستقر شود که میل جنسی اش به تنهایی نیاید، بلکه کل آن درخت با هم بیاید، یک حالت پاک دارد. حالت های پاک به سمت خداوند عروج می کنند. میل جنسی شما را به محضر خداوند نمی برد، در حالی که حالت عشق، حالت میل به تشکیل خانواده شما را به محضر خداوند می برد. در عرفان اسلامی عشق مجازی را مقدمه خوبی برای این که انسان به عرفان برسد، می دانند زیرا عشق مجازی نزدیک به یکی از کلمات طیبه است. عشق مجازی هم یک احساس عروج به انسان ها می دهد زیرا کسی که عاشق شده احساس می کند که وارد مرحله بالاتری از هستی شده است. چیزهایی درک می کند که تا حالا نمی فهمیده است.
مستقر شدن حالات پاک و عدم قرار حالات ناپاک
مفهوم دیگری که از آیه می فهمم حالت استقرار و عدم استقرار است. کلمات طیب در وجود انسان مستقر می شوند. مثلا عشق در وجود یک نفر مستقر می شود و ممکن است که فرد تا آخر عمرش از صبح تا شب این حالت را داشته باشد. اما میل جنسی می آید و می رود. یک انسان نمی تواند در تمام طول روز میل جنسی داشته باشد. میل جنسی چیزی نیست که در وجود شما مستقر شده باشد. مرتبا باید محرک هایی از بیرون وجود داشته باشد که این کلمه خبیث را سر جای خودش نگه دارد. مثال دیگر حالت های خبیثی است که در نتیجه استفاده از مواد مخدر و یا مستی ناشی از مشروب به وجود می آیند. این حالت ها دائمی نیستند. فرد باید مرتبا محرکی را تکرار بکند تا آن حالت باقی بماند. آن حالت خود به خود نمی ماند. اما حالت (کلمه) تقوا و یا کلمه صدق وقتی که در یک نفر به وجود می آیند، در او مستقر می شوند. گویی برای او حالت طبیعی هستند. این نشان می دهد که کلمات طیب با حالت های طبیعی انسان سازگار هستند. کلمات طیب حالت های ذهنی پایداری هستند که وقتی به آنها وارد می شویم در آنها مستقر می شویم. نیرویی لازم است که ما را از آن حالت ها خارج کند. اما کلمات خبیثه به حالت های ذهنی اشاره دارند که باید با فشار و تکرار محرک ها خود را در آن حالت را نگه دارید.
مشخصه «قرار» داشتن و «عدم قرار» داشتن که درباره کلمات طیب و خبیث در قرآن ذکر شده است، مهم هستند چون با استفاده از آنها می توان فهمید که چه کلماتی طیب و چه کلماتی خبیث هستند. نشانه خباثت یک حالت این است که حالت بیاید و برود ولی مستقر نشود. زیرا در غیر اینصورت به صورت طبیعی وقتی شما به آن حالت می رسید، در آن مستقر می شدید. مثلا شما نباید زحمتی بکشید تا در حالت صدق قرار بگیرید. ولی برای دروغ گفتن شما باید با خودآگاهی اراده کنید تا دروغ بگویید. انسان به طور طبیعی راست می گوید، مگر اینکه به دلیلی و خودآگاهانه دروغ بگوید.
بازگشت به داستان آدم و حوا
به یاد آورید که گفتیم که هبوط و اخراج انسان از بهشت به علت توجه به جسم بود. در واقع شیطان انسان را به معصیت دعوت کرد، انسان معصیت کرد و سپس متوجه جسمش شد. اینکه انسان متوجه جسم داشتن خودش شد، واسطه بین معصیت کردن و اخراج او از بهشت بود. دو سوال در اینجا مطرح شد: چرا معصیت به توجه به عالم اجسام منجر می شود و چرا توجه به عالم اجسام به معنی اخراج از بهشت است.
چرا معصیت به توجه به عالم اجسام منجر شد؟
به طور خلاصه انسان غرق در معانی بود. من مثال از فردی زدم که از اول عمرش در یک سینما نشسته و غرق تماشای یک فیلم جذاب بوده است. او متوجه سالن و آپاراتچی و... نیست. توجه به این چیزها به معنی عدم توجه به آن معانی است. اما گویی انسان به یکباره عالمی را کشف کرد که معنی ها و ارتباط ها در آن برای او روشن نبود. همین الان هم ما معنی کلمات تکوینی که در اطرافمان هست را نمی فهمیم. بنابراین به عنوان چیزهای متمایز از هم آنها را درک می کنیم و ارتباط آنها با راس هرم و با خداوند درک نمی کنیم. انسان آن حالت ابتدایی اش را نتوانست حفظ کند زیرا یک بار با یک چیز بی معنی مواجه شد.
بگذارید من به مثال خودم رجوع کنم. تا وقتی که انسان به طور طبیعی رشد می کند، هیچ مشکلی با مسائل جنسی ندارد. مسائل جنسی به طور طبیعی رشد می کنند و نهایتا هم منجر به عشق و تشکیل خانواده می شوند. همه چیز معنی دار است. اما اگر مثلا فردی در سن پایین تصویر پورنو ببیند و یا کار معصیتی مرتکب شود، در رشد طبیعی اش اختلال ایجاد می شود. حالت خبیثی در انسان به وجود می آید که نباید به وجود می آمد. مثل این است که کسی میل جنسی خالص را تجربه کند. این چیزی است که شما را از حالت وحدت در می آورد. ما می توانیم در وجود خودمان حالت هایی به وجود بیاوریم که اینها حالت هایی که بتوانیم خودمان را در محضر خداوند ببینیم، نیستند. بنابراین خود به خود ما را از حالت وحدت دور می کنند.
با اصطلاحاتی که جلسه قبل گفتم می شود اینطور توضیح داد: تا وقتی که با حالات و کلمات خوب سر و کار دارم، همه چیز را معنی دار می بینم. معنی همه چیز و ارتباطش با خداوند را می فهمم. بنابراین می توانم به تمایزها توجه نکنم. گویی من یک موجودی هستم که فقط با خداوند سروکار دارم. خداوند هم چیزهای جالبی را به من نشان می دهد. من هم از آنها تغذیه می کنم و همه چیز خیلی خوب است. اما وقتی در یک حالت خبیث قرار می گیرم که به سمت خداوند بالا نمی رود، وقفه ای به وجود می آید. من یک چیز بی معنی دیده ام. مثل این است که یک لحظه فیلم قطع می شود و من متوجه می شوم که در یک سالن سینما هستم و می فهمم که ای وای! همه این چیزهایی که من دیده ام، به شکلی یک تحقق جسمانی هم دارند و ممکن است هزاران چیز دیگر هم ببینم که دیگر معنی هیچ کدام را نمی فهمم.
معصیت کردن باعث می شود که ما متوجه عالم اجسام بشویم و از وحدت بیرون بیاییم. شما هر چقدر به کودکی خودتان نگاه کنید، اگر حافظه خوبی داشته باشید، می بینید که بیشتر در حالت وحدت بوده اید. ما پله پله به عالم های پایین تر نزدیک می شویم. تقریبا همه روانشناسان معتقدند که کودک وقتی متولد می شود، در عالم وحدت است چون هیچ تمایزی را نمی فهمد. انگار به قول لاکان با یک «غیرِ بزرگ» (غیر از خود بزرگ) سروکار دارد. ما هر چه بزرگ تر می شویم تمایزها را بیشتر می فهمیم. هر چقدر کارهای بدتری انجام بدهیم، حالتهای بدتری در ما به وجود می آید که ما را بیشتر به عالم کثرت می برد. حالت هایی که در واقع موهومند، و وجود واقعی ندارند.
چرا توجه به عالم اجسام به معنی اخراج از بهشت است ؟
وقتی شما متوجه عالم جسمانی شُدید، از بهشت بیرون آمده اید. بهشت همان جایی است که شما متوجه تمایزات نیستید و در وحدت هستید. توصیف بهشت مثل این است که فیلم را نگاه می کنید و خیلی هم لذت می برید. فقط هم سر و کار شما با خداوند است. توجه به عالم جسمانی اتفاقی است که برای ما افتاده است.
عرفان، راهی برای بازگشت به بهشت است
همه چیزهایی که ما به آن عرفان می گوییم، از عرفان هندی گرفته تا اسلامی یا حتی شیمیایی، در واقع روش هایی هستند که بشر کشف کرده یا به او یاد داده شده که چه طور دوباره بهشت را به دست بیاورد. یعنی به حس وحدت با همه جهان برسد. به این احساس که همه زندگی پر از نور و لذت باشد. به یک معنایی چیزهایی را از دوران کودکی را دوباره برگرداند.
دوران کودکی، دوران بودن در عالم وحدت به دلیل ناآگاهی است. مثل حالت انسان در بهشت است. کودک اصلا نمی داند که عالم اجسام وجود دارد. احساس وحدت او به دلیل ندانستن است. عرفان برگشتن به احساس وحدت است، ولی نه به دلیل این که چیزهایی را نمی دانیم، بلکه به دلیل این که تحلیلشان را یاد گرفته ایم. همه چیز را می دانیم، اما چون یاد گرفته ایم که عالم اجسام را تحلیل کنیم، می توانیم دوباره به دنیا همانطور که قبلا نگاه می کردیم، نگاه کنیم. در واقع یک روش رسیدن به عالم معنا همراه با آگاهی (و نه با ناآگاهی) است.
من قبلا توضیحات خیلی مقدماتی درباره عرفان هندی و شیمیایی دادم. الان نمی خواهم وارد این بحث ها بشوم. امروزه عرفان شرقی و «ذن بودیسم» و یوگا در غرب خیلی مُد شده است. همانطور که لباس مُد می شود، چیزهای فرهنگی هم مُد می شوند. در کل هم مثبت است. گرایش پیدا کردن به این چیزها نشان دهنده خسته شدن از حالتی که غربی ها به آن رسیده اند، است. اما دلایل خیلی واضحی دارد که چرا عرفان های دینی مُد نمی شوند، اما عرفان های هندی و شیمیایی مُد می شوند. تفاوت هایی وجود دارد که عرفان های هندی و شیمیایی را سهل الوصول تر می کند و من نمی خواهم واردش بشوم.
«عرفان شیمیایی» که بیشتر حالت شوخی دارد! اما واقعا واژه chemical mysticism به کار می رود. با استفاده از مواد شیمیایی، حالت های عرفانی و شبیه احساس وحدت را تجربه می کند! گزارش هایی وجود دارد از کسانی که این مواد شیمیایی را مصرف کرده اند و چیزهایی شبیه چیزهایی که در گزارش های عرفای هند و اسلام هست وجود دارد. حالا از اینکه واقعا چقدر این تجربه ها با هم نزدیک هستند، عبور می کنیم. به هر حال یک حالت وحدت و عدم تمایز را احساس می کنند.
یادآوری: آیا ما واقعا ساکن عالم اجسام هستیم؟
به صورت خیلی مختصر یادآوری می کنم که چرا ما واقعا ساکن عالم اجسام نیستیم. ارتباط ما با عالم اجسام توسط حس های پنجگانه که تعدادی حسگر (sensor) هستند، می باشد. ما سیگنال هایی را از عالم اجسام دریافت می کنیم، اما آنها را به طور خام مصرف نمی کنیم. ما ابتدا آنها را پردازش می کنیم. مثلا در بینایی، ما سیگنال های دو بعدی دریافت شده از چشم را به یک الگوی سه بعدی تبدیل می کنیم که تمایز اجسام در این تصویر سه بعدی تا حدود زیادی مشخص بشود. سپس در ادامه یک بار دیگر با استفاده از زبانی که بلدیم، آن چه می بینیم را دسته بندی می کنیم. ما سیگنال های تصویری را با استفاده از واژه ها و زبان در چند مرحله پردازش می کنیم تا به یک تصویر ساده معنی بدهیم و آن را بفهمیم. گویی فاصله ای بین ما و عالم اجسام است زیرا لازم است که ورودی های خام را در چند مرحله پردازش کنیم تا آنها را احساس کنیم. ما هر چیزی را که می بینیم و درک می کنیم، تبدیل به یک حالت ذهنی (mental state) می کنیم. سپس حالات ذهنی خودمان را درک می کنیم. من در حالات ذهنی خودم زندگی می کنم و نه در عالم اجسام. تا سیگنال های ورودی من (مجموعه چیزهایی که از حس های پنج گانه دریافت می کنم) تبدیل به حالت ذهنی نشود، چیزی از آن را درک نمی کنیم. بنابراین این احساس که ما در عالم اجسام زندگی می کنم به یک معنایی درست نیست؛ ما در عالم بالاتری به نام «عالم معانی» زندگی می کنیم. به قول هایدگر «ما در زبان زندگی می کنیم و نه در جهان». مبنای فلسفه خیلی از فیلسوفان قرن بیستم مانند هایدگر و ویتگنشتاین این است که ما همه چیز را فقط با استفاده از زبان درک می کنیم.
حالات ذهنی و حالات مغزی
همانطور که قبلا اشاره شد، آدم دچار این مشکل شد که دریافت هایی (سیگنال هایی) را دریافت کرد که معنی آنها را نمی فهمید. مشکل ما هم همین است که سیگنال هایی را دریافت می کنیم که معنی آنها را نمی فهمیم. دلیل این موضوع (مطابق داستان آفرینش) این است که ما قبلا سیگنال های نا به جایی فرستاده ایم (معصیت کرده ایم) و در نتیجه در ما حالت های خبیثی به وجود آمده است و در نتیجه درکی خوبی از حالت های خودمان نداریم.
ما حالات ذهنی بد و حالات ذهنی خوب داریم. حالت های بد در اثر معصیت به وجود می آیند. ملاک تشخیص بین این دو هم این است که کدام حالت ها طبیعی و پایدار هستند.
بگذارید کمی توضیحات «علمی» بدهم (و تا جای ممکن ریاضی و فیزیکی اش بکنم!). من در جلسه قبل مرتبا از اصطلاح آموزش دادن (training) استفاده کردم. در واقع حالات ذهنی ما به حالات مغزی ما ارتباط دارند. اما حالات مغزی چگونه به وجود می آیند؟ مغز شبکه ای عصبی از نورون ها (neural network) است که بر اثر تجربیاتی که انجام می دهید، آموزش می بیند. آموزش اشتباه به بخشی از مغز باعث می شود که ما حالات ذهنی ای را تجربه کنیم که خبیث هستند. آدمی که «غریزه خانواده» اش با استعمال پورنوگرافی خراب شده است، در واقع بخشی از نورون های مغزش آموزش غلط دیده اند. او حتی اگر با یک موجود واقعی غیر مرده هم مواجه شود، ممکن است دچار «میل جنسی بدون شاخ و برگ» بشود، چون مغزش اینطور آموزش داده شده است. او اصلا آمادگی عاشق شدن و تشکیل خانواده ندارد و هیچ چیزی به جز آن میل جنسی خالصِ منحرف را نمی فهمد. حتی اگر او در موقعیتی قرار بگیرد که این بار موجود مقابلش مرده نیست، بلکه زنده است، باز هم چیزی نمی فهمد. بنابراین معصیت کردن تاثیر واقعی روی بخشی از مغزتان می گذارد و حالتی ناپایدار را به وجود می آورد.
به عنوان یک تشبیه، صفحه ای را در نظر بگیرید که در بخش هایی از آن چاله هایی وجود دارد (چاه پتانسیل وجود دارد) به طوری که اگر تیله ای را روی صفحه بیندازیم جذب این چاه های پتانسیل می شود و در صورت جذب شدن، امکان بیرون آوردن تیله از چاه وجود ندارد. حالا اگر ما گلوله هایی را به طور تصادفی به سمت این صفحه پرتاب کنیم، این گلوله ها در اثر برخورد اثری روی صفحه می گذارند و تو رفتگی هایی، البته نه به عمق حد یک چاه پتانسیل، ایجاد می کنند. حالا اگر ما مجددا تیله ای را روی صفحه بیاندازیم که قرار است به طور طبیعی در یکی از چاه های پتانسیل استقرار پیدا کند، ممکن است بجای آن در یکی از این تو رفتگی ها گیر کند.
در علوم شناختی دقیقا از این اصطلاح «نقاط جاذب (attractor)» (که خود از اصطلاحات سیستم های دینامیکی است) استفاده می شود. گفته می شود که تجربیات ما و آموزش داده شدن مغز نقاط جاذب به وجود می آورند. هر تجربه ای ممکن است منجر به آموزش یافتن شبکه عصبی مغز و ایجاد یک جاذب می شود. تجربه ها ممکن است به دام جاذب های ایجاد شده قبلی بیافتند و اگر تجربه خیلی جدید باشد، قسمت جدیدی در مغز آموزش داده می شود. هر چه سن بالاتر می رود قدرت یادگیری کمتر می شود و شبکه های عصبی مغز حالت ثابت تری پیدا می کنند. اما نکته مهم این است که هیچوقت کلمات خبیث کاملا مستقر نمی شوند. آن صفحه مقاومت اش آنقدر زیاد است که ما هر چقدر هم سعی کنیم، نمی توانیم چاله ای مثل چاه های پتانسیل اصلی به وجود بیاوریم.
توجه به سیگنالهای درونی و درک لذتهای سطح بالا
همه ما به جز سیگنال هایی که از عالم خارج دریافت می کنیم، سیگنال هایی را از درونمان هم دریافت می کنیم. اما سیگنال های درونی ظریف تر هستند و ما معمولا توجهی به سیگنال های درونی نداریم زیرا همه توجه ما را سیگنال های عالم اجسام به خود مشغول کرده است. یک تعبیر از عرفان یادگیری درک کردن سیگنال های درونی ای که دریافت می کنیم اما معنیشان را نمی فهمیم و توجهی هم به آنها نداریم. مثلا در «عرفان شیمیایی» حواس پنجگانه فرد در یک لحظه با استعمال مواد شیمیایی مختل می شود. ارتباط فرد با عالم خارج قطع می شود و او متوجه سیگنال های درونی ای می شود که قبلا هم وجود داشته اند، اما درک نمی شده اند.
اما چرا ما اینقدر به سیگنال های عالم اجسام توجه داریم؟ یک دلیل آن این است که ما برای ادامه زندگی به عالم خارج وابسته هستیم. «ادامه حیات» برای ما ضروری است. اگر ما به عالم اجسام توجه نکنیم، زندگی مان ادامه پیدا نمی کند. اما اگر به سیگنال های درونی توجه نکنیم، باز هم ادامه زندگی ما ممکن خواهد بود. اما اگر به سیگنال های خارجی و مادی توجه نکنید، چه عارف باشید و چه نباشید احتمالا حیاتتان مختل می شود. دلیل دیگر توجه ما به سیگنال های عالم اجسام این است که ما اولین لذت هایی که به طور طبیعی در زندگی مان تجربه می کنیم، لذت های جسمانی هستند. این پایین ترین سطح لذت بردن بوده که بین همه آدم مشترک است. لذت بردن از عالم اجسام اصولا زحمتی ندارد. اما لذت بردن از چیزهای معنوی تر احتیاج به تمرین دارد. انسان ها هم تمرین نمی کنند. ما در فرهنگ هایی زندگی نمی کنیم که این تمرین را به ما یاد بدهند. می خواهم بگویم فهمیدن، استفاده کردن و لذت بردن از آن سیگنال های درونی احتیاج به کار و تلاش دارد، در حالیکه لذت بردن از غذا احتیاج به هیچ تمرینی ندارد. وقتی بچه متولد می شود لذت غذا خوردن را حس می کند و می تواند این لذت را تا آخر عمرش هم داشته باشد. بنابراین خیلی طبیعی است که انسانی در این سطح باقی بماند.
لذت بردن از میل جنسی لذت بردن از یک چیز فیزیولوژیک است. این پایین ترین سطح لذت است و فردی ممکن است که فقط همین را بفهمد. این فرد بعد از مدتی خسته می شود، و روش هایش را عوض می کند. مثلا پورنوگرافی را ابداع می کند. احساس چنین فردی این نیست که باید معنایی به این میل اضافه کند تا از آن لذت بیشتری ببرد. ویژگی همه لذت های جسمانی این است که بعد از مدتی اثر خودشان را از دست می دهند. کسی نمی تواند تا آخر عمرش از میل جنسی خالص آنقدر لذت ببرد. در نتیجه فرد انواع انحراف های جنسی را تجربه می کنند تا با ایجاد تنوع بتواند لذتش را ادامه دهد. او باز هم در همان سطح فیزیولوژیک می مانند و باز هم احساس می کند که لذت می برد.
بنابراین لذت های جسمانی سهل الوصول هستند، اما عمیق و پایدار نیستند. پس از مدتی خسته کننده می شوند و به جایی هم نمی رسند. چون ما از این لذت ها شروع می کنیم طبیعی است که در آنها گیر بیافتیم. برای رسیدن به لذت های سطح بالاتر، باید راهی را طی کنیم. حال کیست که بخواهد راهی را طی کند! انسان ها می گویند که حالا که همین جا هستیم. ضرورتی به طی راهی نیست، چون در حال زندگی هستیم. فرهنگ هم به ما نمی گوید که لازم است راهی را طی کنید تا به لذت های بالاتری برسید. ممکن است چنین حرف هایی را در ظاهر شنیده باشیم، اما این ایده ها در فرهنگ مستقر نشده است. اصولا در فرهنگ عامه مردم این حرف ها مستقر نمی شود، چون اکثریت مردم این راه را طی نمی کنند. حتی اگر عرفان به صورت یک سنت در جامعه در بیاید، تبدیل به چیزی مثل صوفی گری و سنت بی مزه و بی معنی خانقاه نشینی می شود. چقدر واقعا فکر می کنید که این صوفی گری و خانقاه نشینی عرفان است؟ شرکت کردن در مجلس سماع و قطب و مرشد بازی تلاش برای تبدیل عرفان به سنت در یک جامعه است. واقعا از خانقاه ها چند عارف ظهور کرده است؟ البته همان طور که در هر فرهنگی عارف به وجود می آید، در فرهنگ صوفی گری هم گاهی عارفی پیدا می شوند، اما این تصور که با رفتن به یک خانقاه در کنار آدم هایی که راهی را طی کرده اند خواهید بود، اشتباه است. افرادی که در خانقاه ها هستند عموما پیروی سنت ها و کارهایی هستند که به آنها گفته اند و آنها انجام داده اند. ولی عرفان اصلا از سنت بیرون نمی آید. عرفان از تجربه شخصی حاصل می شود، نه این که یک نفر به تو گفته باشد که «این کار را بکن و تو هم بکنی».
اما سوال این است که کسی که تجربه درک سطوح بالاتر را نداشته، چه طور می تواند به تنهایی به آن سمت حرکت کند؟ جواب من این است که امکان رسیدن به سطوح بالا در وجود همه ما از قبل تعبیه شده است. ما آمادگی رسیدن به چنین حالت هایی را داریم. ما در ناخودآگاه خودمان از اتفاق هایی هم که قرار است در آینده برایمان بیافتد مطلع هستیم. مثلا ما در کودکی می دانیم که باید بزرگ بشویم. هر بچه ای احساس اینکه باید رشد کند و اتفاقاتی برایش بیافتد را دارد. اگر بچه ای فعلا میل جنسی ندارد، نمی توانید بگویید که در وجودش تعبیه نشده است. ما آمادگی رسیدن به چنین حالت هایی را داریم. این در فطرت ما هست. چیزی به نام فطرت در ما وجود دارد. ما نحوه خاصی از خلقت داریم. حالت های مهمی که ما باید به آنها برسیم و در آنها مستقر بشویم، در درون ما هست. این آمادگی در مغز ما هست. این که من تا به حال این حالات را تجربه نکرده ام و به سطوح بالایی نرسیده ام، معنایش این نیست که من هیچ چیزی از آنها نمی فهمم. نکته دیگر اینکه مصائب زندگی خود می تواند محرکی برای ما باشد. کسی که دچار مصیبت و رنج می شود بیشتر به درون خودش توجه می کند. وقتی کسی در بیرون چیز جالبی نبیند و رنج ببرد، درون نگر می شود. درون نگری با عرفان مناسبت دارد. عرفان به معنای فرار کردن از عالم اجسام است. ممکن است فردی به دلیل مصیبت هایی که دچارش می شود به سمت عرفان برود و ممکن هم هست که از آن منحرف بشود. برای آدمی که غرق در لذت های جسمانی است، رسیدن ناگهانی به یک نقطه بن بست می تواند شروع رسیدن به عرفان باشد. گفته می شود که شروع عرفان ،آگاهی است. اصطلاح سنتی آن «یقظه» یا بیداری است. شما در یک لحظه متوجه می شوید و از خود می پرسید که من چه کار می کنم؟ این زندگی فعلی من، زندگی نیست. این اتفاق ممکن است با یک مصیبت شروع شود. مصیبت می تواند عاملی باشد که من بفهمم که این دنیایی که آنقدر متوجه آن هستم و در آن غرق شده ام، جای خوبی نیست. چیزی از درون به من می گوید که چیزهای دیگری هم وجود دارد که باید به سمت آن بروم. بنابراین دچار مصیبت شدن و به بن بست رسیدن می تواند عاملی برای رسیدن به معرفت باشد. در داستان آفرینش و در آغاز هم همین اتفاق افتاد: آدم و حوا از شجره که خوردند، بلایی سرشان آمد. سپس هبوط کردند و مجبور شدند که عارف بشوند تا به بهشت برگردند. همه ما باید به شکلی جهنم را تجربه کنیم تا بفهمیم که باید به بهشت برگردیم. در انتها به نظر من مصیبت ها می توانند عامل محرک باشند، ولی عرفان طبیعی تر از این حرف ها است که حتما نیاز به مصیبت به عنوان محرک داشته باشد.
عرفان و عرفای واقعی
مقدمه
من در ورود به بحث عرفان، سدی را احساس می کنم. کسی که می خواهد درباره عرفان صحبت کند حتما خودش باید عارف باشد و سطحش هم از حدی بالاتر باشد. من از این که کسی درباره چیزهایی صحبت کند که شأنش نیست، احساس بدی دارم. یک آدم سطح بالاتر از من باید در این مورد حرف بزند. اما من برای اینکه خودم را توجیه کنم که کار اشتباهی نمی کنم، بصورت مداوم سعی می کنم که بحث ها را در سطح نظری نگاه دارم. این توضیحی است بر این که چرا من اینقدر علاقمندم از اصطلاحات و بحث علمی استفاده کنم. در این صورت به خودم می گویم که من فقط توضیحاتی فیزیولوژیک می دهم! این آیه قرآن که «لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ»، چرا چیزی را می گویید که خودتان عمل نمی کنید، نصیحتی است که خیلی در گوش من است و سعی می کنم که به آن توجه کنم. به همین دلیل سعی می کنم که عملی صحبت نکنم. فکر می کنم یک نفر باید خیلی سطح بالایی داشته باشد که بخواهد درس عرفان بدهد. من نمی خواهم درس عرفان بدهم. من فقط می خواهم چشم انداز کلی «نظری» عرفان اسلامی را بیان کنم. حتی در همین حد هم شک دارم که آیا می توانم این کار را به خوبی انجام دهم.
به نظرم اشکالی ندارد که فردی درباره چیزی که تجربه عملی اش را ندارد، اما آن را خوب می فهمد صحبت کند. البته من احساسم این هم هست که در طول تاریخ عرفان اسلامی، افرادی که راه را خوب طی نکرده بودند، اما فکر می کردند که خوب فهمیده اند توضیحاتی داده اند و کتابهایی نوشته اند، حتی بیشتر از کسانی که واقعا راه را طی کرده بودند، کتاب نوشته اند. عرفان جاذبه ای دارد که خیلی از آدمها واردش می شوند و با خواندن کتاب های نامناسب، گرفتار می شوند. گرفتار توضیحاتی که توضیحات درستی نیست، می شوند. من امیدوارم که توضیحاتی که من می دهم، توضیحات بدی نباشد.
نشانه های افرادی که عرفان را بد فهمیده اند
من به عنوان نمونه از فردی که خیلی مشهور است، خیلی هم کتاب نوشته و خیلی هم کتاب هاش مهم هستند، «عطار» را نام می برم. شاید من به اندازه کافی عطار را نخوانده ام یا نفهمیده ام، اما من هر چه نگاه کردم هیچ اثری از این که عطار راهی را طی کرده باشد ندیده ام. برعکسش، نشانه هایی دیده ام که او راهی را طی نکرده است، اما خیلی آدم باهوش و بااستعدادی بوده است. او خیلی خوب شعر می گفته است. «تذکره الاولیاء» کتابی است که واقعا می تواند فرد را گرفتار اوهامی درباره عرفان بکند. من آدم هایی را دیده ام که گرفتار این اوهام شده اند. وقتی عرفان را به شکل حماسی و با حرف زدن از مقامات ارائه می دهیم، خواننده فکر می کند که عارف می شود تا رئیس یک اداره بشود! به مقامات برسد و کرامت پیدا کند. به دنبال عرفان می رود تا جلوی مردم کراماتی را نشان بدهد و معرکه بگیرد. کسی که حس اولیه اش از عرفان این باشد، نمی دانم به کجا می رسد. وقتی شما دائما از کرامات صحبت کنید، بصورت طبیعی جذاب است و آدم ها را جذب می کند. همه دوست دارند کرامت داشته باشند. اما آیا تبلیغات آدم ها را به جای خوبی می رساند؟ «منطق الطیر» عطار هم همین طور است. به نظر من در «منطق الطیر» یک توضیح انحرافی درباره وحدت وجود بیان شده است. یا شاید من آن را نمی فهمم. من با عطار دشمنی ندارم. من هروقت درباره «سنت عرفانی» خودمان حرف می زنم، اولین کسی که از او اسم می برم عطار است!
بگذارید نشانه هایی را هم بگویم تا نشان دهد که حرف های او حرف زدن آدمی است که راهی را طی نکرده است. عطار میگوید که
گر مرد رهی میان خون باید رفت............... از پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به ره نه و دگر هیچ مپرس.............. خود راه بگویدت که چون باید رفت
به نظر من این سخن کسی است که راه را شروع نکرده است. این سخن آدمی است که تنبلی کرده و راه نیفتاده است و سپس توسط این شعر به خودش نهیب می زند که راه را برو! آدم هایی که راه افتاده اند از این حرف ها نمی زنند. عطار هنوز این سمت جاده است و هنوز فکر می کند که باید راه را شروع کرد! به آدم هایی که همراه خودش در آنجا هستند این نهیب را می زند. من هرچه بیشتر از عطار می بینم، بیشتر متوجه این مساله می شوم. در مورد این حرفش که «میان خون باید رفت»، به نظر من آدم هایی که راه را رفته اند، همه اش حرف از شادی و لذت می زنند. برای آنها همه چیز خوب است. بگذارید یک شعر از علامه طباطبایی بخوانم که معلوم است که این آدم راه را رفته است. به نظر من آدم هایی که راه را رفته اند اینگونه آن را می بینند:
من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه........ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خسی بی سروپایم که به سیل افتادم...........او که می رفت مرا هم به دل دریا برد
اصلا احساس نمی کند که کاری کرده است. چیزی آمد و او را بالا برد. اولا دارد ادعا می کند که به سرچشمه خورشید رسیده است و راه را رفته است. احساسش هم این است که کاری نکرده است. نه خونی، نه جنایتی و نه قتل نفسی وجود دارد.
کسانی که دائما بر کشتن نفس تاکید می کنند، آدم هایی هستند که نفس خودشان را نکشته اند! تمثیلی در قرآن درباره قتل نفس وجود دارد. از ابراهیم خواسته می شود که اسماعیل را بکشد. وقتی ابراهیم و اسماعیل قبول می کنند که این کار را انجام دهند، وحی می شود که ما همین را از تو خواسته بودیم. او در رویا دیده بود که سر فرزندش را می برد و تا همین جا هم جلو رفته بود. به او وحی شد که ما همین را از تو خواسته بودیم که قبول کنی که عزیزترین فردت را بکشی، نه این که واقعا خون راه بیافتد. یکی از نشانه هایی که عطار این راه را نرفته است، این است که می گویند تا چهل-پنجاه سالگی عطار بوده است. فکر می کنم داستان این طور است : عطار در دکان خودش مشغول بوده که درویشی پیش او آمده و مدتی زل زل به عطار که مشغول خرید و فروش و رسیدگی به دکانش بوده و دکانش را خیلی دوست داشته، نگاه می کرده است. عطار می گوید چه می خواهی؟ چرا این طور به من نگاه می کنی؟ درویش می گوید که من تعجب می کنم که تو که آنقدر غرق در این دنیا هستی و آن را دوست داری، چگونه می خواهی بمیری؟! از این دنیا دل بکنی و بروی؟ عطار هم با عصبانیت پاسخ گفته که «خودت چگونه می خواهی بروی؟!» درویش گفته که من خیلی راحت می توانم. درویش رفته آنطرف دراز کشیده است. بعد از مدتی عطار رفته و دیده که درویش پا نمی شود. رفته بالای سر او و دیده که درویش مرده است. درویش به طور عملی به عطار گفته که من به همین راحتی، هر وقت که بخواهم از این دنیا بروم، می روم. هیچ دلبستگی ای به این دنیا ندارم. عطار خیلی متحول شده و به دنبال عرفان رفته است. به نظرم کسی که در چهل-پنجاه سالگی وارد راه عرفان شده است، و تجربه های قبلی اش عطاری بوده است، این گمان را می شود برد که خیلی به جاهای بالایی نرسیده باشد. در اشعارش هم به نظر من هیچ نکته مثبتی نیست. البته مولوی از عطار تعریف می کند:
عطار روح بود و سنایی دو چشم او.....................پا در پی سنایی و عطار می رود
بالاخره مولوی اینگونه در مورد عطار فکر کرده است. به نظر من هرچه که یک نفر کمتر معصیت کرده باشد، و جوان تر باشد، بدیهی است که راحت تر می تواند این راه را طی کند. درست است که تا آخرین لحظه عمرتان احتمال این که بتوانید این راه را طی کنید، حتی در یک لحظه، وجود دارد. اما هرچه سن بالاتر برود رسیدن به جاهای بالاتر سخت تر می شود. حداقل از حرف های من این طور نتیجه می شد که عرفان یک جور آموزش دادن مغز است، و در نتیجه هرچه سن پایین تر باشد این کار راحت تر و بهتر انجام می شود. بجز اینکه شما از عمرتان استفاده بیشتری می کنید. رفتن به راه عرفان این حالت را دارد که هرچه جلوتر بروید می توانید راه های بیشتری را سریع تر طی کنید. هرچه زودتر شروع کنید راه بیشتری را می توانید بروید. بدیهی است که شما هرکاری را در سنین پایین تر شروع کنید، بهتر به نتیجه می رسید. قوه یادگیری ما با بالا رفتن سن کمتر می شود. اما از طرف دیگر این نکته را هم بگویم که هرچه دیرتر وارد راه عرفان بشویم، نیاز به القاء کلمه بیشتری هم داریم. کسی که خیلی معصیت کرده، و بعد توبه می کند، اگر موفق بشود و همه راه را برود مرتبا کلمات بیشتری را دریافت می کند و ممکن است خود آگاهی هایش هم بیشتر باشد. آدمی که از اول عمرش بدون این که معصیت زیادی بکند وارد این راه شده است، ممکن است حرف زیادی برای گفتن نداشته باشد چون اصلا نفهمیده که در عالم کثرت چه می گذرد! یک لحظه کثرتی را احساس کرده و بعد هم او را برده اند. اگر شما با او حرف بزنید، ممکن است که نتواند چیز زیادی به شما منتقل کند. به استثنای پیامبران که به دلیل اینکه قرار است آموزگار بشوند، دانش و آگاهی بینهایتی به آنها داده می شود، به طور طبیعی آگاهی بیشتر را افرادی دارند که قبلا معصیت بیشتری کرده اند ولی بعد به طریق عرفان آمده اند و توانسته اند راه را به درستی طی کنند. این افراد حرف بیشتری برای گفتن دارد. اما در مورد پیامبران، چون به آنها وحی می شود به طور غیر مستقیم و بدون این که معصیت کرده باشند از عالم کثرت آگاه می شوند.
نکته دیگر این که ، ما امروزه در دنیایی زندگی می کنیم که گرفتار اینترنت و جهان مجازی هستیم. اما این دنیای مجازی یک خوبی هم دارد. انواع معصیت ها و حالت های خبیث در هنر، مقالات،... گزارش می شوند؛ یک عارف هزار سال قبل اگر خودش معصیت نمی کرد، اصلا نمی فهمید که در عالم معصیت کاران چه می گذرد. اما ما امروزه می توانیم معصیت نکنیم، ولی با استفاده از گزارش های خیلی موثقی که وجود دارد بفهمیم که در عالم معصیت کاران چه می گذرد. ما می توانیم بفهمیم که در هر شاخه میل جنسی چه اتفاق های عجیب وغریبی ممکن است بیافتد، زیرا در قرن بیستم در داستان و شعر و... ما گزارش تجربیات معصیت کارانه شان را می یابیم. برای همین ما آگاهی خوبی از این عالم کثرت داریم. رشد فرهنگ این حسن را هم دارد.
من با ذکر احتیاطی که گفتم شروع می کنم. به نظر من برای فهم سقوط به عالم اجسام در داستان آفرینش نیاز به بیان چنین حرف هایی وجود دارد.
تنها فایده عرفان شیمیایی
در ابتدا تفاوت بین عرفان های شیمیایی، هندی و دینی را بیان می کنم و نهایتا سعی می کنم بگویم که چرا فکر می کنم که عرفان اسلامی کامل ترین نوع عرفان است. عرفان شیمیایی به نظر من مسخره بازی است و می توانیم آن را کنار بگذاریم. بهترین راهی که کسی راه رسیدن به عرفان واقعی را به روی خودش ببندد، همین عرفان شیمیایی است. در مثالی که آوردم مثل این است که شما قوی ترین گلوله ها را به سمت آن صفحه پرتاب کنید که آن صفحه را هبط بکند و کلا راه بسته شود. در این روش، شما تجربه های شبه عرفانی غلطی دارید. اما عرفان هندی و مثلا بودیسم، اینگونه نیستند. تجربه های آنها طبیعی بوده و تجربه های غلطی نیستند. اگر کسی وسوسه شده است که عرفان شیمیایی را فقط یک بار تجربه کند، امیدوار نباشد. گزارش ها اینگونه می گویند که با یک بار امتحان کردن به آن حالات نمی رسید. تجربه ها نشان می دهد که حالات دفعات اول هیچ شباهتی به حالات عرفانی ندارد. به مرور زمان تجربه های عرفانی اتفاق می افتد. بعد هم این که این مواد اعتیاد آور هستند و ترک آنها سخت است. تجربه هایی هم که به شما می دهند، درست نبوده و موهوم هستند. ممکن است سیستم عصبی شما را هم آنقدر خراب کنند که دیگر هیچ وقت نشود به حالت درست برگشت. حداکثر تاثیری که تجربه عرفان شیمیایی می تواند روی یک آدم بگذارد این است که این احساس را به او می دهد که چیزی به نام عرفان وجود دارد. اما فکر می کنم با خواندن شعر و ادبیات هم به راحتی می توان فهمید که واقعا چیزی به نام عرفان وجود دارد. همچنین دقت کنید که ممکن است برای فردی نیاز به مواد شیمیایی خاصی برای رسیدن به تجربه های عرفانی نیاز باشد. به اصطلاح طرفداران این روش «درهای ادراک» را باز کند. درهای ادراک (The Doors Of Perception) اسم کتاب مقدس گروه The Door بود. آنها معتقد بودند که موادی مثل LSD به اصطلاح «درهای ادراک» را باز می کنند.
عرفان هندی، و انسانی که تنها چشم است
اشکالی که عمده مکاتب عرفانی هندی (و نه همه شان) دارند این است که انسان را تبدیل به یک چشم می کنند؛ یک چشم خالص. موجودی که نظاره گر وحدت جهان است. همانند انسانی که فقط چشم دارد ولی دست ندارد. عرفان هندی عرفانی نیست که به شما یاد بدهد که چگونه زندگی کنید - به قول قرآن، در بازارها بروید، معامله هم بکنید - و وحدت را ببینید. عرفان هندی به شما یاد می دهد که در وحدت را با نشستن در گوشه ای و در حالتی که مدیتیشن و تمرکز می کنید، احساس کنید. سپس بدانید که واقعیت جهان، همان وحدتی است که در آن حال می بینید. اما وقتی از غارتان بیرون می آیید، دیگر وحدت را نمی بینید و بیشتر تمایزها را می بینید. شما لازم دارید که مرتبا آن مدیتیشن ها را تکرار کنید تا وحدت را احساس کنید (فقط مشاهده کنید).
بعد از این که به نهایت سیر در عرفان هندی می رسید، نمی دانید که باید چه کار کنید. مخصوصا بودیسم به نظرم بیشتر این حالت را دارد. آن حالت فرزانگی رسیدن به «بودا» یا «نیروانا» که ایجاد می شود اولا به شدت حالتی شناختی دارد. ثانیا خودشان به عنوان نیستی از آن یاد می کنند. مثل این که انسانی که به آن مرتبه می رسد «معدوم» می شود. وجود خودش را از یاد می برد. این حالت ها حالت های درستی هستند. یعنی شناختی که پیدا می شود همان چیزی است که باید به آن رسید: درک وحدت عالم و محو شدن همه تمایزات. آنها در کتاب هایشان به وضوح این تجربه ها را می نویسند. تجربه مشترک همه انواع عرفان (حتی عرفان شیمیایی) هم همین است. علم هم همین را می گوید. از نظر علمی، تمایز شما با جهان در چیست؟! شما در جهانی زندگی می کنید که در واقع با جهان فیزیکی در یگانگی به سر می برد. منتها ما نمی بینیم. حجاب هایی هست که مانع می شود. می توان این حجاب ها را برداشت. در عرفان چینی، بودایی و هندی اصولا گرایش به مشاهده و شناخت است؛ این شناخت همراه با عمل نیست. شما نمی توانید به این صورت در جهان زندگی عادی کنید. در یکی از مکاتب عرفان هندی که به آن «تانترا» می گویند، اصولا هدف همین است. شما در جهان زندگی بکنید و وحدت را حس بکنید. الان تانترا مُد است، شما در اینترنت جتسجو کنید کتاب های زیادی را در این باره می بینید. آموزش هایی در تانترا هست که سعی می کند به شما یاد بدهد که حتی در حالت هایی که در زندگی عادی به وجود می آید چگونه می توان وحدت را دید. اما گرایش کلی در بودیسم و مکاتب هندی شناخت است. اینگونه از عرفان عرفانی شناختی و نه عرفان عملی است.
عرفان اسلامی
من می خواهم درباره عرفان اسلامی و تفاوت هایش با عرفان های دیگر صحبت کنم. البته هدف من تطبیق دادن این عرفان ها نیست، بلکه بیان توضیحی از عرفان اسلامی است.
نهایت راه عرفان کجا است؟
می خواهم با این شروع کنم، که آن نقطه ای که قرار است آدم ها در عرفان اسلامی به آن برسند کجا است؟ انسانی که راه را طی کرده و به جایی رسیده، مثلا پیامبران، به چه چیزی رسیده اند؟ ما تقریبا می دانیم که کجا هستیم؛ به عالم اجسام سقوط (هبوط) کرده ایم. حالا قرار است که کجا برویم و چه راهی را طی کنیم؟ درباره این که این راه چطور طی می شود هم بعدا توضیحاتی کلی خواهیم داد. از نظر عملی، یک آدمی که به انتهای سیر خودش رسیده است، چطور عمل می کند؟ چگونه زندگی می کند؟ زندگی واقعی اش در جهان چه طور است؟
در یک کلمه می توان گفت که انتهای عرفان این است که فرد از هر چیزی که ذره ای رنگ خودخواهی در آن باشد، باید کاملا رها شده باشد. او هیچ کاری را برای خودش انجام ندهد. فرد همه کارهایی که در زندگیش انجام می دهد، به دلیل این که درست هستند انجام بدهد، نه به این دلیل اینکه به نفع «من» است. آدمی که به انتهای عرفان رسیده، «حق» را همیشه تشخیص می دهد و دقیقا هم مطابق با حق عمل می کند، ولو این که برای خودش سخت و نامطبوع باشد. حتی اگر برخلاف منافع و امیالش باشد. در آدمی که به انتهای راه رسیده دیگر هیچ «میلی» به غیر از میل به حقیقت و درست رفتار کردن وجود ندارد. امیال دیگری وجود ندارد که باعث شوند که این شخص خطایی انجام بدهد. انتهای راه عرفان یک پیامبر، یا فردی که به طور سنتی به او می گویند «انسان کامل» می باشد. کسی که از نظر عملی مثل یک نماینده و کارگزار (agent) خداوند به معنای واقعی کلمه است. در هر لحظه دقیقا کاری را می کند که خداوند می خواهد که این آدم الان بکند. اول از همه این که خواست خداوند را تشخیص می دهد. سپس زندگی اش اینگونه است که در هر لحظه بهترین حرکت را انجام می دهد. در داستان یوسف من خیلی روی این تاکید کردم که مثلا حضرت یوسف را در چاه انداخته اند. دوست دارد پیش پدرش برگردد، ولی به او می گویند که نباید این کار را بکنی. او هم این کار را انجام می دهد برای این که این کار، درست است. تا زمانی در اواخر عمرش در حسرت اینکه خانواده اش را ببیند می سوزد، ولی در عملش هیچ تاثیری نمی گذارد. این میل به دیدن خانواده انگار تاثیری در کارهای او ندارد. کار درست را انجام می دهد. او به برادرهایش آسیبی نرساند، بلکه سعی کرد که برادرهایش اصلاح بشوند. او کاری که خداوند از او می خواهد را انجام می دهد. او کارگزار خداوند است. او می فهمد که باید چه کار کند و آن کار را انجام می دهد. این که این کار به نفع من و یا به ضرر من است، با امیال من سازگار است یا نه، من لذت می برم یا لذت نمی برم، سخت است یا آسان، این ملاحظات برای او کاملا حذف شده است. آدمی که کارگزار خداوند است، در هر لحظه ای همان کاری را می کند که باید بکند. او بی هیچ توجهی به امیال و عواطف و چیزهایی که ممکن است دوست داشته باشد، کار درست را انجام می دهد. بنابراین انتهای عملی عرفان اینگونه است که میل به غیر خدا از کمرنگ می شود. البته نه اینکه میل به غیر خدا کاملا از بین برود، اما در برابر میل به خدا تضعیف می شود. حضرت یوسف در تمام این مدت میل دارد که پدرش را ببیند، اما میل بزرگتری مانع از آن می شود که امیال شخصی در رفتارش تاثیر بگذارد. او همیشه درست رفتار می کند. امیال در وجود انسان هستند. هدف عرفان این است که همه این امیال باید تحت امر یک میل واحد قرار بگیرند. این حالت از ابتدا وجود ندارد، بلکه با تمرین کردن به آن می رسیم. دلیل گناه آدم امیال او بود و اینکه او به جایی نرسیده بود که میل به خداوند بر امیال دیگرش غلبه کند و این به غیر از تمرین به دست نمی آید. آن میل های آدم هم میل های درستی بودند، اما شیطان با یک دروغ از این میل سوءاستفاده کرد و آدم را به معصیت انداخت. ما پر از امیال مختلفیم، قرار نیست این امیال و عواطف را از دست بدهیم، ولی قرار است که یک میل و عاطفه عمیقی به خداوند وجود داشته باشد که بر همه اینها چیره شود، غلبه بکند.
ما به طور روزمره بیشتر توجهمان به خودمان است. ما میل به غذا خوردن داریم و از آن لذت می بریم. آیا این سوال را می پرسیم که من چه برتری نسبت به دیگران دارم که همه اش به فکر خودم هستم؟ چرا به فکر دیگران نیستم؟ چرا به فکر کل جهان هستی نیستیم؟ یک کارگزار خداوند اینگونه است که حتی توجهش به خودش هم به امر خدا است. غذا خوردن او هم حتی به خاطر امیال شخصی اش نیست. توجه او به امیالش در محدوده ای است که خداوند از او خواسته است و پا را از آن حد فراتر نمی گذارد. او غذا می خورد چون خداوند به او می گوید که باید به خودتان توجه کنید. خداوند او را در این جسم قرار داده و این جسم احتیاج به انرژی دارد. اما ما از کجا می فهمیم که خداوند به ما چه می گوید؟ ندای درونی عقل ما که به ما می گوید که چه کاری درست و چه کاری غلط است، همان ندای خداوند است. ما ندای خداوند در درون را توسط عقل و حس ها درک می کنیم و از بیرون توسط پیامبران آن را دریافت می کنیم. حالت های طبیعی ما حالت های درستی هستند. اگر ما معصیت نکنیم و اگر شیطان کار غلطی را درست جلوه ندهد و ما را به اشتباه نیاندازد، ما همیشه کار درست را انجام می دهیم. معصیت ریشه همه مشکلات (چه شناختی و چه عملی) است. معصیت هم در واقع نتیجه کذب است. اگر دروغی نشنویم و کسی دروغی نگوید، ما خطا نمی کنیم. اگر آدم و حوا هم آن دروغ را در بهشت از شیطان نشنیده بودند، کار بدی نمی کردند. هیچ راهی در عرفان به جز اینکه همیشه رفتار درست داشته باشیم، نیست. عرفان تنها جایی است که شما می توانید بگویید که من در زندگی ام درست رفتار می کنم. اولا می فهمم که چه کاری درست است و ثانیا اینکه میل دیگری ندارم. نکته مهم اینجا است که امیال دیگر ما هستند که باعث می شوند ما نفهمیم کار درست و غلط چیست، و در تشخیص مان دچار اشتباه شویم. در قرآن به اینکه همه امیال ما تحت سلطه یک میل واحد قرار بگیرند، «اخلاص» گفته می شود. اخلاص راه رسیدن به بهشت و ماندن در بهشت است. شیطان نمی تواند کسی را که به اخلاص رسیده، گمراه کند (إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ ٱلْمُخْلَصِين). شیطان توسط امیال متفرق و اوهام، ما را وادار می کند تا کاری کنیم که کار درستی نیست. وقتی این میل ها همه تحت سلطه میل به خداوند و عشق به خداوند قرار گرفتند و شما به معنای مطلق کلمه «کارگزار» شدید، دیگر هیچ دروغی هم نمی تواند شما را وادار به خطا کردن کند. این همان چیزی است که در این داستان هم گفته می شود. خداوند به شیطان می گوید که تو به همه می توانی کار داشته باشی، به غیر از بندگان مخلص من (عِبَادَكَ مِنْهُمُ ٱلْمُخْلَصِين). واژه «عبد» یا بنده دقیقا به معنای کارگزار است. کسی که فرمانبر خداوند است و از خودش کاری نمی کند. او آن کارهایی را می کند که باید بکند و نه کاری را که دوست دارد و مطابق میل خودش است. همانطور که گفته شد انتهای عرفان این است که فرد خودخواهی های خودش را کنار بگذارد. اما از طرف دیگر نفع یک نفر در این که به بهشت برود. پس راهی جز این که کارگزار مطلق و مخلِص بشود ندارد. آیا دنبال این نفع شخصی رفتن، نوعی خودخواهی نیست؟ جواب این است که اینکه کارهایی هستند که واقعا فقط به نفع من است و به نفع دیگران نیستند، خودش یک توهم است. کسی که به منتهای عرفان می رسد کار درستی انجام می دهد که نفعش به همه انسان ها می رسد و روی انسان های دیگر هم می تواند تاثیر مثبت بگذارد. حتی غذا خوردن یک انسان عارفی به نفع همه است، چون او انرژی می گیرد و اثر مثبتی روی جامعه می گذارد. انجام دادن کاری که واقعا درست است، هم به نفع خود فرد است و هم به نفع بقیه افراد جامعه. بنابراین خودخواهی ای در آن وجود ندارد. اما کسی که تصمیم گرفت فقط و فقط در زندگیش به عرفان برسد، معلوم است که اگر توجه به شخص خودش را از توجه به دیگران بالاتر قرار بدهد، کاری نادرست انجام داده و به هدف اصلی اش نمی رسد.
عرفان از نظر شناختی به معنی توسعه نگاه فرد به دنیا و نزدیک شدن به دیدگاهی است که خداوند به جهان نگاه می کند. گویی از قله هستی به هستی نگاه کنیم و نه از این جای کوچک و محدودی که در آن هستیم. این تمایل در همه آدم ها هست که نگاهشان را از محدودیتها رها کنند. راه شناختن واقعی جهان این است که شما از این نگاه و قالب محدود نگاه نکنید و نگاه کلی تری نسبت به جهان داشته باشید. تا ما از این خودبینی و از محدوده «خودم» خارج نشویم، وحدت عالم را درک نمی کنیم. اصولا شناختن به این معنی است که شما از جایی بالاتر به همه چیز نگاه کنید؛ از جایی نزدیک قله تا جهان را آن طور که هست ببینم و نه از دیدگاه خودمان. این مطلوب حاصل نمی شود، مگر اینکه خودبینی را در خودمان از بین برده باشیم.
ابوسعید ابوالخیر عبارت جالبی دارد: «عرفان در دو چیز است؛ یکسان نگریستن، و یک سو نگریستن». یکسان نگریستن یعنی شما چرا بین موجودات عالم فرق می گذارید؟ موجودات عالم همه به شکلی یکسان هستند. همه مخلوقات خداوند هستند. این که من خودم را بیشتر دوست داشته باشم و بیشتر به فکر خودم باشم، از ناحیه خودم به دنیا نگاه کنم، چیزی است که با عرفان سازگار نیست. عارف به جایی می رسد که همه موجودات در نظرش یکسان هستند. خودش هم یکی از همین موجودات است. اینگونه است که وحدت عالم را می شود دید. نکته اصلی این است که خودخواهی ها و خودبینی های کاذبی که داریم مانع از آن می شود که جهان را آن طور که هست ببینیم و کار درست را انجام بدهیم. این حالت شناختی در نهایت به این جا می رسد که شما یاد می گیرید که چیزها را همان طور که آدم در بهشت می دید، ببینید. یعنی من هر واقعه ای را در عالم کثرت می بینم، این را به صورت ظهور یکی از اسماء الهی ببینم. این یک اتفاق واقعی است. این طور نیست که من بنشینم فکر بکنم بعد اینطور بشود. یعنی وقتی من جهان را که نگاه می کنم، چیزی به جز ظهور اسماء الهی نمی بینم. رسیدن به وحدت یعنی این که شما هر جا را که نگاه می کنید به غیر از این کلمات که قابل تبدیل به اسماء الهی هستند چیز دیگری نبینید.
بالا رفتن در هرم وجود
در مورد هدف عرفان یک توضیح دیگر هم داده می شود. در عرفان یک سیر و سلوک یک معنای واقعی هم وجود دارد. از دید فلسفی، ما واقعا موجودی هستیم که در هرم هستی جایی را اشغال کرده ایم. عرفان از نظر وجودی به معنای بالا رفتن در هرم هستی هم هست. به عبارت دیگر وجود شما تبدیل به موجود متعالی تری می شود. وقتی درست نگاه می کنید و درست عمل می کنید، جایگاه واقعی شما در هرم بالا می رود و واقعا به قله نزدیک تر می شوید. وقتی حرف از تقرب به خدا می زنند، یعنی شما واقعا موجودی هستید که در عین این که جسمتان در پایین مانده است، اما توجهتان به آن بخشی از وجودتان است که خیلی نزدیک به قله هرم است. بالارفتن به معنای واقعی کلمه هم هست. عرفا می گویند که اوج عرفان جایی است که انگار «تعیّن» (نام و نشان) وجود ندارد و فقط وجود مطلق هست. در فلسفه از خداوند به عنوان موجود مطلق (وجودی بدون هیچ تعیّن و نام و نشان) نام می برند. در اینجا یک اصطلاح عرفانی «عنقا» وجود دارد و مثلا در شعر حافظ هم استفاده شده است. عنقا یعنی آن هویت الهی که دیگر حتی اسماء و صفاتی هم ندارد. چیزی که هیچکس به آن راه ندارد: عدم تعیّن مطلق. سیر عرفانی نهایتا میزان تعیّن انسان را کم می کند و قرب به خداوند معنی واقعی پیدا می کند. شما هرچه بیشتر در خودتان باشید، بیشتر موجود با نام و نشانی (متعیّن) هستید. اگر شما کارگزار مطلق خداوند بشوید، دیگر نام و نشانی به جز کارگزاری مطلق خداوند ندارید. در اینصورت شما چه فرقی با ابراهیم دارید؟! همانند او شده اید! گویی ابراهیم یک بار دیگر به دنیا آمده است. فقط جسم ها فرق می کند. همه پیامبران یک چیزند، برای این که همه آنها یک کار می کنند و یک گونه به دنیا نگاه می کنند. گویی آدم هایی که به آن آخر خط می رسند، تکرار آدم های قبلی ای هستند که قبلا به آنجا رسیده اند. در بودیسم رسما می گویند که طرف بودا شده است. گویی «بودا» یک آدم نیست. شما می توانید بودا بشوید. جسمتان که مهم نیست. بودا شدن شما یعنی یک بار دیگر آن حقیقت بودا در عالم تکرار می شود.
سعی کردم توضیح بدهم که نهایت مورد نظر در عرفان اسلامی چیست. فرقش با عرفان هندی این است که در عرفان اسلامی قرار نیست یک نفر چشمش را روی جهان و سیگنال هایی که از بیرون می آیند ببندد تا خودش را در حالت وحدت حفظ بکند. آدم هایی مثل پیامبران، با همه گونه موقعیتی می توانند سروکار داشته باشند و در عالم وحدت هم باشند. حتی می توان با بنی اسرائیل هم همسفر شد و وحدت را حفظ کرد. فکر می کنم از این نظر بزرگترین هنر را حضرت موسی انجام داده است که گرفتار قوم عجیب وغریبی شد که مرتبا موقعیت های عجیبی پیش می آوردند، اما حضرت موسی از وحدت پایین نمی آمد.