سوره یوسف - جلسهٔ ۱۵
درسگفتارهای سوره یوسف، جلسهی ۱۵، دکتر روزبه توسرکانی، دانشگاه شریف، سال ۱۳۸۵
جلسهٔ ۱ | جلسهٔ ۲ |
جلسهٔ ۳ | جلسهٔ ۴ |
جلسهٔ ۵ | جلسهٔ ۶ |
جلسهٔ ۷ | جلسهٔ ۸ |
جلسهٔ ۹ | جلسهٔ ۱۰ |
جلسهٔ ۱۱ | جلسهٔ ۱۲ |
جلسهٔ ۱۳ | جلسهٔ ۱۴ |
جلسهٔ ۱۵ |
مقدمه
جلسۀ قبل تا اینجا را گفتم که برادرها آمدند و جام از درون رحل درآمد و آنها سعی کردند که جای بنیامین را بگیرند و بعد بزرگترین آنها میگوید من اینجا میمانم و برنمیگردم، امروز این داستان هم تمام میشود.
خیلی طول کشید؛ خود به خود حرف پیش میآید، خیلی چیزها در نظرم نبود، نظرم این بود که از اول داستان شروع کنم با همان ایدۀ کلی که چه اتفاقاتی میافتد، یک دور از اول داستان مثلاً نکات ریز آیات را بگوییم، ولی عملاً خیلی بحثهای کلیتر مطرح شد. مثلاً نصف جلسه در مورد تمثیلها بحث شد که فکر میکنم مفید بود، این گونه نبود که بحث اضافه باشد و به داستان ربط نداشته باشد، ضمنا از اول هم قرار این بود که جلسات متمرکز روی داستان نباشد. به هر حال تا اینجا که یوسف، با کیدی که خدا به خودش نسبت میدهد، بنیامین را میگیرد و پیش خودش نگه میدارد و برادرها را میفرستد.
کید یوسف در جهت درمان سایرین
این یک سالی که میگذرد در حالی که برادر کوچک اینجاست و برادرها پیش پدرشان رفتند، این زمانی است که همه درحال درمان هستند. بنیامین پیش یوسف است، به نظر میآید تنها چیزی که نیاز دارد همین است، چون از یوسف جدا شده، مثل اینکه همین حضور یوسف برای او یک حالت درمان دارد. احتمالا یک سال فاصله است بین این دفعهای که برادرها را میفرستد تا اینکه دوباره برادرها برگردند، زیرا دوباره برای آذوقه میآیند، خیلی بعید است مثلاً هر ماه بیایند. یک جوری سال کشاورزیشان خراب شده است، وقتیکه میآیند میگویند که ما امسال ضرر کردهایم. آدمی که کشاورز یا دامدار است احتمال اینکه در طول مدت خیلی کوتاهی بیاید کم است. اولاً فکر کنم کاروان یک ماه طول میکشد که به کنعان برود؛ کاروانی که یک ماه طول میکشد، لااقل شش، هفت ماه آنجا باید بمانند که دوباره برگردند. احساسم این است که شاید بین شش ماه تا یک سال طول کشیده است تا اینها دوباره برگردند. این آن دوره لازمی است که یوسف اصلاً همۀ اینکارها را طراحی کرده تا این اتفاق این گونه بیفتد؛ برادر کوچک پیش او باشد، که این در واقع درمان برادر کوچک است که اصلاً همۀ مشکل او فقط این است که یوسف را از دست داده است و حضور یوسف برای او درمانکننده است. بعلاوۀ اینکه برادرها در همان موقعیت قبلی خودشان قرار بگیرند، و درحالی که باز یک برادر دیگر را گم کردهاند، برگردند و فشار خیلی زیادی را در کنعان تحمل کنند تا آن خاطرات برایشان زنده شود و یادشان بیاید که واقعاً چه کردهاند، ولو اینکه این بار به نظر میآید که تقصیری ندارند.
نحوه بیان روایت در مورد بنیامین و یعقوب
نکتهای در مورد بنیامین هست و اینکه، در ادبیات یا سینما فرق نمیکند، (ادبیات بیشتر) شما وقتی یک شخصیتی را در یک موقعیتی میبینید و این شخصیت در این موقعیت دیده شده است و بعد دیگر تا یک مدت از داستان حذف میشود. یک جوری ذهن آدم این فرد را در همان موقعیت تصور میکند! مثل اینکه همیشه یک تصویر یا اشارهای که به یک چیزی شده، در ذهن آدم امتداد پیدا میکند و وقتی شکسته میشود که شما بعداً دوباره این آدم را ببینید. مثلاً در این داستان شما یعقوب را یک بار میبینید. آخرین باری که میبینید قبلاً از اینکه یوسف به مصر بیاید، در همین حالت خبر را به او دادند و خیلی متأثر است و یک جملۀ خیلی سنگینی میگوید. این جمله که من نمیتوانم خیلی خوب بیان کنم، اینکه میگوید «وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَىٰ مَا تَصِفُونَ» (یوسف:۱۸)، گویی احساسش این است که دیگر از عهدۀ من خارج است چنین چیزی را تحمل کنم و خدا خودش یک کاری میکند و من باید بدون یوسف مدتی را زندگی کنم. با توجه به آن جملهای هم که قبلاً نقل شده که حاضر نیست یوسف را از صبح تا بعد ازظهر از خودش دور کند و میگوید که من دلم تنگ میشود و بقیۀ چیزهایی که شما در طول داستان هر بار که یعقوب را میبینید همین احساس را دارد. حالا دوباره من یکی دو مورد هر وقت چهرۀ یعقوب دیده میشود انگار او را دوباره در همان حالت میبینید که یوسف ترکش کرده ، برای اینکه آن تصویر تشدید هم میشود. این خیلی مهم است و من روی این تأکید کردم که یعقوب را در آن حالت رها میکنیم و اصلاً هیچ رجوعی به او نداریم، حتی برادرها هم که برمیگردند تا مدتی ما برادرها را میبینیم و یعقوب آدمی است که انگار از داستان حذف شده است، تا اینکه برادرها میروند و از او میخواهند که برادر کوچکتر را بفرستد. تصویر بعدی که از یعقوب داریم همان حرف سیسال قبل خودش را میزند. انگار تأکید روی اینست که در تمام این مدت همین حالت را داشته. دوباره که از او بنیامین را میخواهند اولین حرفی که میزند میگوید: برای این، همان گونه اعتماد کنم که مثلاً سی سال قبل آن پسرم را هم بردید؟! این تصور به وجود میآید که در تمام این مدت این حالت یعقوب امتداد داشته است. اینجا هم میخواهم روی این تأکید کنم که شما بنیامین را در آغوش یوسف میبینید؛ انگار میگوید که این را بغل کرد و گفت که مثلاً ناراحت نباش، بعد دیگر او را نمیبینید. مثل اینکه آخرین تصویری که از بنیامین در ذهن ما هست این است که در آغوش یوسف است. این واقعاً وضعیت بنیامین به طور معنوی در این یک سالی است که میگذرد. یوسف انگار در تمام طول این یک سال این را یک جوری در آغوش خودش گرفته است که بعداً آن اشارهای که آخر میشود که او را به برادرهایش معرفی میکند به نظر میآید آنقدر در این یک سال تغییر کرده که اصلاً آن آدم قبلی نیست. آن آدم قبلی آدمی است که من دو دفعۀ قبل اینجا در موردش صحبت کردم. بنیامین قبلی، آدمی است که مارک دارد، برای همین یوسف به برادرها میگوید او را بیاورید، نمیشود کسی را جای او زد. ظاهرا ویژگیهای ظاهری و رفتاری خیلی سادهای دارد که میشود بررسی کرد. این خیلی نکتۀ مهمی است که دفعۀ بعد، برعکس است و مارک ندارد و باید اسم او را برد و حتی او را به برادرهایش معرفی کرد یا به نظر میآید یک آدم عادی شده است.
آن تصویر خیلی قوی و لحظهای که یوسف و بنیامین به همدیگر میرسند، بعد بنیامین را دیگر نمیبینیم، خودبه خود انگار آن تصویر در ذهن ما میماند. از نظر ادبی اگر یک نفر یک چنین تصویری ارائه دهد و قصدی هم نداشته باشد به هر حال فکر میکنم ذهن آدم این گونه است که چنین احساسی را در آدم ایجاد میکند که آخرین باری که طرف را دیدید در همان وضعیت او را تصور میکنید.
به هر حال تمام کید یوسف این است و یک برنامهای ترتیب داد که این اتفاق بیفتد و بنیامین را نگه دارد و آنها را پیش خانوادههای خودشان بفرستد که آنجا مقداری به آنها سخت بگذرد و یک مقداری متوجه اشتباهشان شوند. از این حرفهایی که بین برادرها و پدرشان رد و بدل میشود نکتههای ریز و جالبی هست، مثلاً یک نکتهی ریز اینکه اینها هر موقع که میآیند که یوسف یا بنیامین را با خودشان ببرند میگویند که برادرمان را به ما بدهید ما او را ببریم؛ مثلاً دفعۀ دوم که میآیند حرفشان این است که «فَأَرْسِلْ مَعَنَا أَخَانَا نَكْتَلْ» (یوسف:۶۳) ولی این بار که برمیگردند و خبر دزدی آوردند میگویند «يَا أَبَانَا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ» (یوسف:۸۱)، پسرت دزدی کرد، اینجا دیگر برادر نمیگویند. این چیزی است که معمولاً در محاوره نیز میگویند که مثلا مردها وقتی فرزندشان نمرۀ بیست گرفته میگویند پسرم و بعد وقتی که یک وضع بدی دارد به زن خود میگویند مثلاً بچهات! اینها هم همین جور است، ناخودآگاه پیش میآید؛ در آن وضعیت که حالت مثبت دارد، میخواهند بگویند که مثلاً ما خیلی این را دوست داریم، برادرشان است، ولی اینجا که خبر بدی آوردند میشود پسر تو، دیگر برادر خودشان نیست.
جمله تکراری یعقوب
این خیلی نکتۀ مهمی است که یک عده فکر میکنند این جملۀ تکراری «بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا» (یوسف:۱۸) (یوسف:۸۳)، دفعۀ اول که برادرها میآیند میگویند یوسف را گرگ خورد یعقوب همین حرف را میزند، یک عده برداشتشان این است که یعنی او متوجه میشود که آنها دروغ میگویند و دارد به آنها میگوید که دروغ میگویید، ولی این گونه نیست. این جمله نمیگوید شما دروغ میگویید، مقداری پیچیدهتر است. «بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا» یعنی نفستان یک چیزی را در نظرتان جلوه داده است، مثلاً دگرگون جلوه داده است. یک نفر که یک خبر برای شما میآورد که شما میدانید این راست نیست، معنیاش این نیست که این دروغ میگوید و دروغ ساخته است، ممکن است مثلاً اشتباه کرده است، یک چیزی را اشتباهی فهمیده است. فکر میکنم این عبارتی که یعقوب میگوید، به هر کسی که خبر غلطی بیاورد که درست نیست میتوان این عبارت را گفت و هیچ مشکلی پیش نمیآید. اینها دفعه دوم که دروغ نمیگویند، اتفاقاً خیلی گزارههای راست میگویند. به غیر از اینکه میگویند پسرت دزدی کرد، میگویند پسرت دزدی کرد ولی میگویند «مَا شَهِدْنَا إِلَّا بِمَا عَلِمْنَا» (یوسف:۸۱)، به غیر از چیزی که میدانیم شهادت نمیدهیم، «وَمَا كُنَّا لِلْغَيْبِ حَافِظِينَ» (یوسف:۸۱)، ما حافظ چیزهای پنهانی نیستیم. بعد هم میگویند از قریهای که ما در آن بودیم یا از کاروانی که با آن آمدیم بپرس. یعنی همه همین را میگویند، اینها دروغ نساختهاند، ولی چرا یعقوب دوباره این حرف را میزند؟ برای اینکه بدیهی است. اینکه باز نفس اینها دخالت میکند، معلوم است بنیامین دزدی نمیکند. یعنی اگر باز حسادت و این چیزهای درونی آنها نبود؛ شما مثلاً فرض کنید یک آدمی که خیلی به او اعتماد دارید یک دفعه جام پادشاه در خورجینش پیدا شود، طبیعی است که فکر کنید یکی برای او پاپوش دوخته است و یکی این را آنجا گذاشته است. اینها اصلاً به این فکر نمیکنند و برای اینکه بایاس شده هستند، دوست دارند که این اتفاق افتاده باشد و این دزدی کرده باشد، حتی این را یک جوری به یوسف هم ربط میدهند که این دزدی میکند چون یوسف هم قبلاً دزدی کرده بود. این جمله باز درست است، جواب این حرفها هم هست؛ اینکه باز نفسشان یک چیزی را در نظرشان جلوه داده است، برای اینکه این خبر درست نیست. یعقوب این را به طور بدیهی میداند که بنیامین دزدی نمیکند که برود جام پادشاه را بردارد. با آن توصیفات و تصوراتی که از بنیامین در این داستان است به غیر از اینکه آدم درستکاری است اصلاً از او برنمیآید یک چنین کاری کند و برود جام پادشاه را بردارد و بگذارد در خورجین خودش تا ببرد خانه و برود جام پادشاه را بفروشد. مقداری به هر حال خبر عجیبی است، اینها چون دوست دارند باور کردند، یعنی یک چیز نفسانی اینجا وجود دارد. دفعۀ اول هم که یعقوب این حرف را زد نگفت که شما دروغ میگویید، یعقوب میداند که یوسف را گرگ نمیخورد و یوسف نمیمیرد و قرار نیست که بمیرد و طبق آن رؤیا مطمئن است که یوسف را گرگ نخورده است، بنابراین اینها دارند حرف نادرستی میزنند و جواب حرف نادرست هم همین است؛ بدون اینکه کسی را متهم کند میگوید یک چیز نفسانی اینجا وجود دارد، مثل اینکه دوست داشتید این گونه شود. بنابراین مثل اینست که دفعۀ قبل هم میتواند این اتفاق افتاده باشد که یک نفر آمده و به آنها گفته که یوسف را گرگ خورده است و اینها هم چون خوششان آمده بلافاصله قبول کردند و پیراهن را گرفتند و آوردند. به هر حال این جوابی که اینجا میدهد همان جواب دفعۀ قبل است و همان معنی را میدهد. نه آنجا نسبت دروغ به اینها داد نه این دفعه و دوباره هم همان جمله را گفت؛ «فَصَبْرٌ جَمِيلٌ» (یوسف:۸۳)، باز همان چیزها را میگوید و این جملۀ خیلی جالب که «عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ » (یوسف:۸۳) که شاید خدا همه را با هم به من برگرداند.
دو تم (درونمایه) مهم داستان
دو تم (درونمایه) خیلی مهم در این داستان است؛ یکی همین تلاش فوقالعاده یوسف و یعقوب برای نجات دادن برادرها که تمام این دوری و همۀ سختیها را تحمل میکنند برای اینکه دوست دارند برادرها تا جای ممکن اصلاح شوند یک جوری شرایطی فراهم شود که بتوانند به آن معنای واقعی ایمان بیاورند و تم (درونمایه) دوم صبر کردن و امیدواری خیلی زیاد است.
[۰۰:۱۵]
این واقعاً جالب است که یعقوب بعد از سی سال یک بلای دیگر هم سرش آمده و هنوز امید دارد. من واقعاً احساس شخصی خودم اینست وقتی اوضاع خیلی خیلی خراب میشود اتفاقاً جای امیدواری هست، ممکن است به یک مراحل جدیدی برسد و تحولاتی پیش آید. جالبه که اینجا یک نفر سی سال نبوده و دو تای دیگر هم رفتهاند و این خیلی جالب است که آخر هم یعقوب به آنها دلداری میدهد؛ و میگوید که ناامید نباشید و به غیر از کافران کسی از رحمت خدا ناامید نمیشود و بروید دنبال همه بگردید، و آنها را پیدا کنید.
یک تم خیلی مهم این است که شما میبینید که چقدر هم یعقوب و هم یوسف صبر میکنند. یوسف سالهای سال آنجا منتظر است که فکر میکند به خاطر آن وحی که به او شده برادرها را میبیند و قرار است یک کاری برای آنها انجام دهد و با اینکه این همه سال گذشته اصلاً صبرشان تمام نمیشود و تا آخر یوسف این صبر را ادامه میدهد و باز هم به کنعان برنمیگردد. یعنی هر چه میتواند حتی به ضرر خودش ولی به نفع برادرهایش انجام میدهد، به ضرر دل خودش و به نفع روح برادرها. دقیقاً نکته این است که آن فشاری که یوسف تحمل میکند یک چیز عاطفی است نه یک چیز روحانی و یعقوب هم همین طور. آنها یک مشکلات روانی مثل آن چیزی که برادرها دارند را، ندارند، بنابراین این گونه نیست که این دوری باعث شده باشد که از طی کردن راه کمال برای آنها اختلالی به وجود آید، فقط مسئله این است که دلشان برای هم تنگ است و دوست دارند همدیگر را ببینند.
این گونه به شما بگویم که از جهانبینی قرآن مشکلات یعقوب و یوسف دنیوی هستند، آخرتی نیستند، چون آنجا همدیگر را میتوانند پیدا کنند و اصلاً مشکلی ندارند، فقط این مدت کوتاهی که این آدمها در این دنیا هستند از همدیگر جدا شدهاند، در حالی که مشکل برادرها آخرتی است، یعنی مربوط به ابدیت آنها میشود. بنابراین خیلی اختلاف سطح زیاد است و طبیعی است از نظر منطق قرآن که آدمی در حد یوسف و یعقوب این گونه رفتار میکنند یعنی چیزهای مربوط به دنیا را تحمل میکنند، ولی سعی میکنند که ابدیت دیگران را نجات دهند.
مشکل بنیامین
حضار: بنیامین چه مشکلی دارد؟
استاد: بنیامین هم مشکل روحی به آن معنا ندارد. من تصورم از بنیامین یک آدمی است که مثلاً در اثر ضربهای که به او وارد شده است مقداری بچه مانده و خوب رشد نکرده است ولی ناپاک نیست و آخرتش به خطر نیفتاده است، انگار در این دنیا مثل یک آدم عادی زندگی نمیکند و افسرده و ناراحت است. به نظر میآید یک لطمۀ به معنای امروزی روانی به او وارد شده است، مثلاً افسردگی دارد؛ حالا یک اسمهای این چنینی روی آن بگذاریم، ولی واقعاً آخرت او تهدید نشده است. آخرت آدمیزاد فقط وقتی تهدید میشود که خودش مرتکب گناه شود، یعنی بنا بر همین چیزی که مرتب در این داستان روی آن تأکید میشود از شیطان پیروی کند. بنیامین کاری نکرده است. بنیامین مثل این است که مثلاً فرض کنید شما یک بچهای را بزنید نقص عضو پیدا کند، در این دنیا با نقص عضو زندگی میکند و ممکن است در زندگیاش یک اختلالاتی ایجاد شود و مثلاً نتواند کار کند، بنابراین زندگیاش به نوعی مختل میشود، ولی زندگیاش در دنیا مختل میشود. بنیامین مشکل آن دنیایی ندارد، فقط یک جوری لطمۀ خیلی اساسی دیده است. به نظر میآید که همیشه ناراحت است و یک حالت افسردهای دارد و طبیعی زندگی نمیکند. روحش آسیب ندیده است. روح مقداری مقاومتر است، و فقط وقتی که شما یک کاری انجام میدهید آسیب میبیند، اگر کار اشتباهی باشد. اینکه دیگران یک کار اشتباهی انجام دهند و شما رفتارتان نادرست نباشد به آن ربطی ندارد؛ مثلاً فرض کنید بنیامین وقتی آسیب آخرتی میبیند که کینۀ برادرها را به دل بگیرد و بخواهد از آنها انتقام بگیرد، مثلاً این گونه خودش آسیب میبیند و آن دنیایش هم آسیب میبیند، ولی این اتفاق نیفتاده است. اصلاً این آیۀ قرآن است که هیچ تهدیدی از بیرون وجود ندارد برای ایمان و هدایت آدمها. آیه را یادم نیست ولی یک آیۀ این چنینی هست که میگوید گمراهی دیگران ضرری به شما نمیزند. ممکن است همۀ مردم دنیا گمراه شوند و هر کاری میخواهند بکنند و بلاهایی سرتان بیاورند، کارهای خود آدم است که به آدم ضرر میزند. به غیر از اینکه موجوداتی که در خارج هستند ممکن است موقعیتهای سخت برایتان ایجاد کنند که در آن اشتباه کنید. مثلاً زلیخا کاری که میکند این است؛ برای یوسف یک موقعیت خیلی خیلی دشوار ایجاد میکند مثل اینکه یک سؤال خیلی سخت بپرسند که حالا جواب دادنش یک مقدار مشکل است و ممکن است آدم اشتباه کند، ولی این گونه نیست، تا وقتیکه یک نفر خودش اشتباه نکرده روحش آسیب نمیبیند و همۀ آسیبها یک جوری مربوط به زندگی این دنیایش میشود.
حضار: ؟
استاد: مثل اینکه مثلاً یک نفر در بچگی یک نفر را بکشد، آخرتش به خطر میافتد و اصلاً از این دنیا خارج میشود و میرود. این منطقی که در مورد شهدا وجود دارد کسانی که در راه خدا شهید میشوند
حضار: یک بچه روحش پاک است ولی بدیهی است که با روح پیامبر فرق دارد
استاد: در مورد شهدا که در راه خدا کشته میشوند یک چیزی در قرآن وجود دارد؛ خیلی پرفکت نگاه کن، فرض کن که رسماً بین اردوی خداوند با شیطان جنگ شده، بنابراین یک نفر توسط کسانی که پیرو شیطان هستند کشته میشود، خدا میگوید تا قبل از قیامت به اینها رزق داده میشود، یعنی رشد میکنند و وضعیت خاصی دارند. رزق دادن یعنی چه؟ در قرآن معنی آن همین است، بیشتر به نظر میآید رزق معنوی است، اصلاً حرف زدن دربارۀ معنوی و مادی در آن دنیا نیست. اینها قبل از اینکه به قیامت برسیم رشد میکنند.
بنابراین من تصورم این است که یک نفر مثل بنیامین به دلایلی ممکن است در این دنیا به آن رشدی که یک پیامبر میرسد نرسیده باشد، ممکن است یک عامل خارجی مانع رشد او شده است ولی ناپاک نشده و گناهی نکرده است. اینها به هر حال باید یک جوری جبران شود.
حضار: بنیامین آدمی بوده که خودش تلاش نکرده و ضرر کرده است.
استاد: تلاش نکرده است؟ یعنی چه؟
حضار: اگر یوسف بود شاید بنیامین خیلی رشد میکرد، ولی حالا چون یوسف نبوده است بنیامین یک جوری ثابت مانده است مثل یک بچه.
استاد: بنیامین خیلی کوچکتر و بچهتر از آن است که بتواند در مقابل چنین ضربهای مقاومت کند و اختیار داشته باشد. من نمیخواهم اینجا تصوراتی بگویم که نمیشود بر اساس متن استدلال کرد. تصورم این است که یوسف یک آدم معمولی نیست، خیلی روح قدرتمندی دارد و این در سن پایین هم کمکم خودش را نشان داده است. وقتی آن رؤیا را میبیند یعنی به یک جایی از نظر روانی رسیده است، جاذبههایی را پیدا کرده و مراحلی را طی کرده است. یک بچه میتواند در ده سال اول زندگیاش آنقدر خوب زندگی کند و پتانسیل به وجود بیاورد که بدیهی باشد که این آدم معمولی نمیشود، یک آدم خوبی میشود یا آدم خیلی بزرگی میشود. حالا من نمیخواهم روی خوب بودن هم خیلی تأکید کنم ولی به نظر میآید که این گونه است. زندگی کردن بنیامین با یک چنین آدمی، از انجا که روح یوسف یک جاذبههایی داشته، یک کششها و وابستگیهای شدیدی بین بنیامین و یوسف به وجود آمده است. به نظر من واضح است که یوسف به نوعی از یعقوب هم خیلی خاصتر است، جزو آدمهای خاص قرآن است و درسطح خیلی بالا است. یعقوب در قرآن خیلی ذکر نمیشود ولی در تورات مقداری شور و شرّ جوانی در او هست. یوسف یک آدم خیلی پرفکت است، مثل ابراهیم یا آدمهای خیلی سطح بالا. من احساس میکنم بنیامین یک جوری وابستگیهای روحی و روانی خیلی شدیدی پیدا کرده است، چون یوسف آدم عادی نیست. وقتی او جدا میشود یک ضربهای به این وارد شده است که حداقل از نظر یک سری چیزهای دنیوی نتوانسته خوب رشد کند. من خیلی نمیخواهم در مورد وضع بنیامین حدس و گمان بزنم. در همین حدی که فکر میکنم از نشانههای متن برمیآید، اینکه اگر آسیبهای روحی هم دیده، دارد جبران میشود، به هر حال چون خودش گناهی ندارد. این حرفی که شما میزنید که تلاش کند اصلاً کاملا مثل این است که شما دست یک بچهای را ببرید و یک دست ندارد، بلایی که سر بنیامین آمده خارج از اختیار او بوده است.
حضار: ؟
استاد: به نظر میآید بنیامین تقصیری ندارد، از داستان این گونه برمیآید که به بنیامین نسبت بدی داده نمیشود. تصور من این نیست که بنیامین میتوانست این گونه نباشد و مثلاً کمکاری کرده است و این گونه شده، به هر حال اگر هم کمکاری کرده به خودش آسیب رسانده است. با کمکاری کردن هم میشود آدم به خودش آسیب برساند. من زیاد نمیخواهم وارد بحثهایی شوم که نمیشود از داخل متن خیلی دقیق در مورد آن صحبت کرد.
عدم بیان حزن بنیامین و قیاس با حزن یعقوب
شما هر دفعه که یعقوب را میبینید، متوجه حزناش میشوید. (من قبلتر هم صحبت کردم) که این یک جور تمهید روایی است که شما یک وضعیت روانی و مثلاً یک نوع ناراحتی که یوسف و بردارش تحمل کردند که اصلاً قابل بیان نیست و ممکن است حتی برای ما قابل فهم نباشد و به راحتی نمیشود فهمید که چه بلایی سر بنیامین آمده است، در قرآن هیچ اشارهای به رنج بنیامین به طور مستقیم نیست و صحنهای را نمیبینید که توصیف شود بنیامین چقدر دارد عذاب میکشد و چقدر از دوری یوسف ناراحت است. در مورد یوسف هم تقریباً به غیر از یک اشاره چیزی نیست، ولی تمهید روایی این است که آدم رنج یعقوب را کم و بیش میفهمد که دارد چه میکشد و در حد فوقالعاده وحشتناکی دلتنگ است و دوری را به سختی تحمل میکند، این را نشان دهید و سعی کنید خوب توصیف کنید و بعد یک جوری با مقایسه بگویید که آنها اصلاً با این قابل مقایسه نبودند، یعنی آنها خیلی بیشتر از این دلتنگ بودند. این تمهید خوبی است، برای اینکه شما عظمت یک چیزی را بیان کنید. یک چیز خیلی بزرگ نشان دهید و بعد بگویید که آن یکی را من اصلاً نمیتوانم نشان دهم آنقدر که بزرگ است، بنابراین آن را خودت هر چقدر میخواهی برای خودت تصور کن، خیلی بدتر از آنی است که برای یعقوب پیش آمد. شما با یک حالت اغراق یعقوب را مرتب در حال رنج کشیدن میبینید. اغراق یعنی اینکه فرکانس آن زیاد است. شما هر موقع که یعقوب را میبینید یک چیزی میگوید که دال بر این باشد که خیلی دلتنگ است و خیلی میل دارد که یوسف را ببیند.
یکی از نقطههای اوج آن اینجاست که خبر گم شدن بنیامین را میآورند و بعد از یک سؤال و جواب تکراری که مثل اینکه اتوماتیک انجام میشود این حرفها را میزند و بعد میگوید که «وَتَوَلَّىٰ عَنْهُمْ» (یوسف:۸۴)، همان جا درجا وقتی خبر را شنید برگشت گفت «يَا أَسَفَىٰ عَلَىٰ يُوسُفَ» (یوسف:۸۴)، افسوس که یوسف اینجا نیست. اینکه انگار آنقدر افسوس خوردن برای اینکه یوسف رفته و اینجا نیست شدید و مداوم است که حداکثر یک لحظه یک اختلالی در اثر نبودن بنیامین اینجا ایجاد شد و صحبتی کرد و برگشت به همان حال همیشگی خودش که افسوس میخورد که یوسف اینجا نیست. فکر کنم قبلاً هم این حرف را زدهام که یوسف یک جوری دنیای یعقوب است. آدمی مانند یعقوب که یک بخشی از زندگیاش به ارتباط با خدا صرف میشود که ممکن است یک بخش خیلی بزرگی هم باشد، ولی به هر حال برمیگردد این دنیا را نگاه میکند. همۀ دنیای یعقوب یوسف بود، اصلاً این دنیای او همین شده بود. هر وقت که در این دنیا یک خبری را بیاورند و فکر کند همان مشکلی که دارد این است که یوسف در کنار او نیست.
این گونه نیست که یعقوب در حال عبادت هم به یوسف فکر میکند، این خیلی تصور اشتباهی است، به نظر من این گونه است که مثل اینکه دنیایش را از او گرفتند. احساس وظیفه میکرد که روی یوسف خیلی کار کند و خودش را برای چنین چیزی آماده کرده بود، اینکه الان نیست مثل اینکه شغل و مشغولیتی در این دنیا ندارد به غیر از اینکه یوسف برگردد.
سفیدی چشم یعقوب و نقش پیراهن یوسف
به هر حال اینجا یکی از آن نقطههایی است که با تأکید زیاد شما این حالت را میبینید که برادران مدام نگران این هستند که این خبر را چگونه بدهند که بنیامین هم گم شدهاست؛ نگرانی وجود دارد، خجالت میکشند برگردند و یعقوب از آنها تعهد گرفته که حتماً این را برگردانید و انگار این خیلی مهم است، ولی خبری که دارد میشنود به نظر میآید که در مقابل گم شدن یوسف که سالهاست او را اذیت میکند خیلی خبر مهمی حساب نمیشود و بیشتر در همان حالت تاسف خوردن برای یوسف است و اینکه اینجا روی این تأکید میشود که «وَابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ» (یوسف:۸۴) که چشم او را از اندوه میگوید «وَابْيَضَّتْ»؛ فکر میکنم این اصطلاح یک بار در قرآن برای چشم بکار رفته است، که چشمهایش سفید شد.
[۰۰:۳۰]
به نظر نمیآید کور شده باشد، این عبارت برای کورشدن بکار نمیرود. یعقوب نابینا شد ولی کور به معنای معمولی نیست، مثل اینکه یک جور کوری خاصی دارد. شما این گونه نمیفهمید وقتی که از یک واژۀ خیلی عجیبی استفاده میشود؟
حضار: همه چیز را سفید میبیند؟
استاد: نه، ممکن است ظاهر چشمش سفید شده باشد. من احساسم این است، الان هم از نظر پزشکی خیلی چیز عجیب و غریبی نیست که به دلایل عصبی بینایی آدمها کم میشود. اتفاقاً خیلی چیز شایعی است. الان مثلاً آدمهایی که افسرده هستند، مثل اینکه تمایلی به دیدن چیزی ندارند ممکن است بینایی آنها کم شود. من الان احساسم نسبت به این کوری این نیست که یک اختلال خیلی فیزیولوژیک و آناتومیک برای چشمش پیش آمده است، مثل اینکه دیگر چیزی برای دیدن نیست. شما خیلی افسرده باشید و تمایلی به دیدن چیزی نداشته باشید انگار خود به خود این فانکشنها فعال میشوند. الان واقعاً این پدیده وجود دارد. برخی آدمها نابیناییهای عصبی دارند که درمان پزشکی ندارد، مثلاً طرف یک دفعه نمرۀ عینکش ده شده است. واقعاً یک مورد در نزدیکی خودم اتفاق افتاده که تشخیص پزشک این است که این مشکل عصبی است؛ عصبی نه اینکه ویروسی هم در عصب هست، یک جوری در واقع به ناراحتیهای روحیاش برمیگردد که چشمش خوب کار نمیکند. به نظر میآید بعد از اینکه میگوید «يَا أَسَفَىٰ عَلَىٰ يُوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ» (یوسف:۸۴) یعنی یک جور کوری است که در نتیجۀ اندوه به وجود آمده است.
حضار: چشمهایش سفید شده است دیگر.
استاد: بله مثلاً ممکن است مربوط به ظاهر چشمش باشد، یک جوری چشمهایش مثلاً حالت طبیعی ندارد. من فکر میکنم یک پدیدۀ عادی مربوط به کوری معمولی که بشود به صورت پزشکی درمانش کرد نیست، بیشتر انگار برمیگردد به اندوه خیلی زیاد.
حضار: مثلاً آنقدر گریه کرده که چشمهایش داغان شده است.
استاد: داغان نه، نمیگوید وَابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْگِریه!، میگوید «مِنَ الْحُزْنِ»، از حالت روانیاش است. من توصیف قرآن را میگویم. چون کلمۀ کوری در قرآن هست؛ اینکه یک نفر اَعماء هست، بارها در قرآن این واژه را که یک نفر کور و نابینا است میبینید، به همین معنایی که ما میگوییم، یعنی اختلالی در بینایی اوست. اینجا واژۀ نابینایی به آن معنای متعارف بکار نمیرود و بلافاصله هم تأکید روی این است که از حزن این گونه شده است. به نظر میآید مثل اینکه از شدت اندوه است که دیگر نمیبیند. یک پدیدۀ خاص است و در واقع بیان اغراقآمیز این است که چقدر واقعاً رنج میکشد. مثل اینکه یک پدیدۀ غیرعادی اتفاق افتاده است. از شدت حزن نمیبیند، نه اینکه آنقدر گریه کرده که چشمش شسته شده است، دیگر چشم ندارد یا سفید شده است.
حضار: نمیتواند حالت تمثیلی داشته باشد چون لزومی ندارد یک اتفاق مربوط به چشم باشد؟ مثلاً آن چیزی که دارد سفید میشود؛ کوری به آن معنا نیست که کور شده باشد و این کاملاً بحث تمثیلی باشد.
استاد: یعنی منظورت این است که یعقوب ببیند؟
حضار: میتواند ببیند ولی اینجا منظورش یک چیز دیگر است، چشمش سفید شده یک حالت تمثیلی دارد.
حضار: ؟
استاد: نه، اصلاً موضوع این است که به وضوح در آخر درمان میشود، یعنی میگوید که این پیراهن را ببرید و این «فَارْتَدَّ بَصِيرًا» (یوسف:۹۶)
حضار: اگر کوری تمثیلی باشد بینایی هم عکس این تمثیل میتواند باشد.
استاد: عجیب است دیگر. اتفاقاً در مورد یعقوب عجیب است که یک اتفاق معنوی بیفتد، یعنی کوری یک جنبۀ بالاتر از جسمانی پیدا کند. اینها همه اتفاقهای بد هستند که اکثراً برای محدودۀ جسمشان اتفاق میافتد. یعنی نابیناشدن به معنایی در مراحل بالاتر برای یک آدمی مثل یعقوب بعید است. و به نوعی از این توصیف این گونه برمیآید که یک جور نابینایی است، مثل اینکه فرض کنید یک نفر چشمش تار میشود و بعد مدام تارتر میشود؛ یک حالت این طوری، شاید این گونه هم نیست که اصلاً چیزی نبیند. این تعبیر را دقت کنید که کوری به معنای کوری متعارف نیست.
حضار: ؟
استاد: میگوید که روی خود را از آنها برگرداند و گفت افسوس بر یوسف و چشمهایش از اندوه سفید شد «فَهُوَ كَظِيمٌ»(یوسف:84)
حضار: ؟
استاد: نه، بعداً یک سال بعد درمان میشود و بینایی خود را بدست میآورد. یک اتفاقی اینجا افتاده است.
حضار:؟
استاد: بله، به خاطر اینکه من فکر نمیکنم کاری که یوسف فکر میکند یک جوری حالت به اصطلاح معجزۀ پیامبرانه داشته باشد
حضار: ؟
استاد: به نظر من اتفاقی که از شدت نبودن یوسف برای یعقوب افتاده و این حزنی که دارد مثل اینست که تمایلی به دیدن این دنیا ندارد و یوسف هم این را میفهمد که این گونه کور شده است و پیراهن خود را میفرستد. این احساسی که یوسف آمده است، چهرهاش را با پیراهن بپوشانید، بوی یوسف که نسبت به آن حساس است؛ چرا یعقوب نسبت به بوی یوسف آنقدر حساس است؟! برای اینکه از یوسف آن پیراهن دست اوست، همان پیراهنی که برادرها آوردند و یک عمری با آن پیراهن زندگی کرده است. به نظر میآید که یعقوب با بوی یوسف زندگی میکند، حالا آن پیراهن نه یکی دیگر. یوسف اینها را میداند و با همین روش دارد درمان میکند، در واقع مثل اینکه با اشتیاق شبیه به دیدن یک شوک وارد میکند؛ میگویند یوسف پیدا شده و یک پارچه روی صورت او میاندازند که به شدت بوی یوسف میدهد و تمایل به این دارد که انگار یوسف همین جاست و تمایل شدید به دیدن پیدا کند. من فکر میکنم معجزۀ پیامبرانه نیست، بیشتر حکمت و دانش یوسف را نشان میدهد.
حضار: هنوز که قافله نرسیده بود یعقوب میگوید که بوی یوسف را حس میکنم، یک جوری مثلاً بوی یوسف را درک میکند هنوز قافله نرسیده…
استاد: قافله که نزدیک میشود «وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ» (یوسف:۹۴)، وقتی به اندازهای رسید که از آن کاروان جدا شدند و به سمت کنعان آمدند، یعقوب بوی یوسف را شنید. اینها همهاش آن بخشی از داستان است که شما یک چیز خیلی عظیم و غیرعادی را در رابطۀ یعقوب و یوسف ببینید که آن چیز خیلی بزرگی است که میشود تا حدودی آن را نشان داد و بعد تصور کنید که در مورد یوسف و برادرش در چه حد هست. اینکه یعقوب نسبت به بوی یوسف حساسیت این شکلی دارد که تأکید میکند «وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ» (یوسف:۹۴) نه اینکه نزدیک شدند، مثلاً یک کاروان که میرفت هر منطقهای که میرسیدند، آنهایی که میخواستند بروند جدا میشدند. آنجا که جدا شدند و به این سمت آمدند یعقوب احساس کرد که یوسف دارد پیدا میشود. واقعاً هم میگوید «إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ» (یوسف:۹۴) من بوی یوسف را میشنوم. من فکر میکنم اینجا واقعاً مسئلۀ بوی یوسف معنوی هم نیست، یعنی این سی سال با بوی یوسف، با همین پیراهنها زندگی کرده؛ حالا نمیگویم همان پیراهن قبلی، یعنی خاطرهای که در ذهن یعقوب به شدت هست همین است، یعنی نسبت به این حساس است.
حضار: خیلی عجیب است که در یک کاروانی با این همه شتر بوی پیراهن یوسف را حس کند.
استاد:کلاً عجیب است اینجای ماجرا، قرار است عجیب باشد. یعنی یک چیز غیرعادی است.
حضار: شنیدن بو که فیزیکی است.
استاد: خیر. فیزیکی نیست. من نمیدانم یعنی چه شنیدن بوی یک نفر فیزیکی است؟ یعنی مثلاً از یعقوب بپرسید بوی یوسف چگونه است برایت توصیف کند؟ برایتان پیش نیامده است؟ مثلاً فرض کنید من واقعاً برای خودم این اتفاق افتاده است که وارد یک مکانی میشوم بینهایت یاد یک خاطره در بچگیام میافتم، بعداً متوجه شدهام که اینجا یک بوی خاصی میدهد که یک مکان خاصی که در بچگی میرفتیم این بو را میداده. این نیست که من الان این بو را یادم بوده باشد.
حضار: به خاطر اینکه این بو در این مکان وجود دارد یاد خاطرات میافتیم، این شکل فیزیکی دارد دیگر.
استاد: به نظر من اینجا یک چیز معنوی نیست، به هر حال مقداری عجیب است اگر معنوی باشد. در حد اینکه مثلاً حساسیت را نشان میدهد. اینکه این بو چقدر باید شبیه باشد که شما را یاد چیزی بیاندازد و احساس کنید که مثلاً یک اتفاقی دارد میافتد. من منظورم این نیست که مثلاً شامۀ یعقوب کار میکند و یک بویی را شناسایی میکند و میداند این بوی یوسف است. آن حس منتقل میشود، با چند مولکول هم میتواند منتقل شود و فقط کافی است که این بو در فضا باشد دیگر.
حضار: از کجا این بو میآید؟ اینها خیلی دور هستند.
استاد: اینها به نزدیکی رسیدند دیگر.
حضار: مثلاً یک کیلومتر فاصله هست یا که شاید همین جا یک اتفاقی میافتد.
استاد: اینجا یک اتفاق غیرعادی پیش میآید. شما باید از اینجا یک چیز غیرعادی را بفهمید که اصلاً این خاطره در ذهن یعقوب در چه حد انرژی دارد که با کوچکترین تلنگری روشن میشود. من یاد خاطرات بچگیام که میافتم باید یک بوی قوی مشابه آن بشنوم، ولی اگر واقعاً یک خاطره خیلی عمیق و شدید و پرانرژی باشد ممکن است با کوچکترین اشارهای یادش بیفتم.
کلاً ببینید چقدر بعضی از خاطرات فعال هستند، به محض اینکه یک چیزی میبینید یا اتفاقی میافتد یاد چیزهایی میافتید. اینها خاطرات خیلی عمیق و پرقدرت زندگیتان هستند که با کوچکترین انرژی فعال میشوند. حالا من مثلاً اگر یک خاطرۀ خیلی عمیق در کودکیام باشد که با یک بویی لینک شده باشد ممکن است با حساسیت خیلی بیشتری، احساسی به من دست دهد. اینکه حالا این چقدر معنوی است؛ به نظر من این پیراهن به عنوان یک شیء فیزیکی اینجا کار میکند و بینایی را برمیگرداند. یعنی یوسف با یک دانشی این کار را انجام میدهد
حضار: شاید آن موقع که شما میگویید پیراهن را میاندازند روی سر یعقوب تا بینا شود این درست باشد
حضار: این پیراهنی که آنها داشتند بو داشت دیگر، پیراهن یوسف است. یاد خاطرات یوسف افتادند
استاد: یعنی اینکه اگر به او بگویند هم فرق نمیکند؟ من میخواهم بگویم اینجا یوسف دانشی را خرج میکند، به این راحتی هم نبوده است که مثلاً بروند بگویند یوسف پیدا شد. یک هیجانی دارد ایجاد میکند برای اینکه چشمهای یعقوب ببیند. من احساسم این است. اینجا یک توصیف غیرعادی است از یک وضع غیرعادی که یعقوب نسبت به یوسف دارد که یک مقدار برای ما قابل تصور نیست. چیز اغراقآمیزی اینجا پیش آمده؛ مثلاً یعقوب سی سال همین گونه با پیراهن یا پیراهنهای دیگر یوسف زندگی کرده، چیزی که از یوسف در دستش هست همین پیراهنها هستند و مثلاً اینکه اینها را روی صورتش بگذارد مثلاً بو بکشد و به نوعی یاد و خاطرۀ یوسف برایش زنده است و بعد از سی سال در این پیراهنها چند مولکول بیشتر باقی نمانده و یعقوب هنوز دارد از اینها استفاده میکند. بنابراین مثلاً هفت تا مولکول بیاید ممکن است تحریکش کند. اینجا یک اتفاق غیرعادی افتاده و توصیفی که میشود برای این است که شما بفهمید چقدر اینجا وضعیت غیرعادی است. در واقع این همان تمهید روانی در مورد یعقوب است. یک حس این چنینی به شما دست بدهد که اصلاً یک نوع دلتنگی که در طول تاریخ سابقه نداشته و شما هم چنین چیزی نشنیدهاید و ندیدهاید و تأکید روی اینکه نه وقتی به نزدیک رسیدند، حتی از آنجایی که این کاروان جدا میشود این احساس میکند که فضا عوض شده است. یک آدمی که فقط به یوسف فکر میکند، یعنی دنیایش فقط یوسف است، به نظر من اگر بتوان تصور کرد که این آدم گویا فقط زنده است تا فقط به یوسف توجه کند، در همین حد نزدیک شدن پیراهن یوسف را هم شناسایی میکند. حالا یا با حواساش هست یا میخواهید بگویید جنبۀ روانی دارد، به نظر من اصلاً خیلی از همدیگر دور نیست. من کمی این چیزهای روانی و اینها را نمیفهمم، خلاصه سیگنالهایی دارد میرسد. برای من اینکه این پیراهن اینجا نقش بازی میکند مهم است، یعنی احساس میکنم یک چیزهای فیزیکی اینجا وجود دارد.
[۰۰:۴۵]
اینجا حساسیت یعقوب خیلی بالا است، یعنی خاطرۀ یوسف با هر چیزی میتواند زنده شود، از جمله با یک چنین اتفاقی.
حضار: ما به عنوان تمثیل داریم میبینیم
استاد: میدانم ولی به نظر من اینجا اینگونه نیست. من احساسم این است که اینجا ظاهر آیات درست است و با همان چیزی که در داستان هست مطابقت دارد. حساسیت بینهایت زیاد یعقوب نسبت به یوسف و این جدایی. یک مقدار بحث فقط سر این است که این مولکولها میآیند از آنجا یا نه و چند مولکول برای شناسایی کافی است.
حضار: نه بحث این نیست. بحث این است که این طوری که شما میگویید هست یا نه، مثلا این اتفاق واقعا یک حالت معنوی است…
استاد: ببینید به این باید فکر کنید که یوسف چگونه یعقوب را درمان میکند؟ این پیراهن چه نقشی بازی میکند؟ اینکه این پیراهن را روی چهرهاش میاندازد و این بیناییاش را به دست میآورد، خیلیها به طور طبیعی میگویند معجزۀ پیامبر است. یوسف پیامبر است و این مثل اینکه مثلاً موسی عصایش را در آب میزند و آب شکاف برمیدارد، این هم همین گونه است. میتواند این گونه باشد، مثلاً شما بگویید پیراهن یوسف معجزه میکند، حتی لازم نیست یوسف حضور داشته باشد، داده به برادرانش و این پیراهن معجزهگر است و به اصطلاح اینجا این گونه نیست که به نوعی بشود فهمید چه اتفاقی میافتد. ممکن است چشمهای یعقوب اصلاً نابود شده، همان گونه که حضرت عیسی کور را شفا میدهد؛ کور مادرزاد هم هست ولی ممکن است حضرت عیسی بتواند شفا دهد، پیامبرانه این کار را انجام میدهد. من احساسم این نیست. به نظر من این توصیفات، اشارۀ مستقیم که میگوید من بوی یوسف را میشنوم و اینکه آنجا کوری نیست، میگوید که چشمهایش از حزن نابینا شده است، نمیبیند چون خیلی اندوهناک است، به نوعی مثل وارد کردن یک شوک است. اینکه یوسف را خیلی نزدیک به خودش حس کند و بعد برای دیدن تلاش کند، و باعث میشود بینا شود. چیزی که الان در پزشکی میگویند که عصبهای بینایی تنبل میشوند. مثل تحریک کردن یک مجموعه اعصابی است که مدتها است دیگر تنبل شده و کاری انجام نمیدهند و من فکر میکنم اینکه این پیراهن بوی یوسف میدهد و اینکه روی صورتش میاندازند واقعاً اینجا مثل اینکه گویا با تمام وجود زنده شود. همین گونه حدس میزنم دیگر؛ احساس من این است که از این آیهها و تأکیدی که روی این میشود که یعقوب میگوید من بوی یوسف را میشنوم به طور تمثیلی میشود هزار جور دیگر گفته شود. یک مقدار برای من سخت است بگویم که معجزۀ پیامبرانه است، مثلاً پیراهن از راه دور یک کار عجیب و غریب انجام میدهد و یا بگویم که به نوعی این شنیدن بوی یوسف کاملاً تمثیل است. من احساس میکنم یک پدیدۀ خیلی غیرعادی و غیرمعمول است، ولی احساس میکنم کم و بیش فیزیکی است. برای من چنین چیزی خیلی غیرقابل تصور نیست.
حضار: اینکه شما فرمودید کل زندگی یعقوب فقط یوسف است و این چیزا…
استاد: حالا منظورم فقط این نیست، ولی مثل اینکه بخش عمدۀ دنیایش همین است دیگر، یعنی بیشترین چیزی که در تمام این مدت به آن توجه کرده همچنان یوسف است.
حضار: پس چرا گفته حضرت یعقوب پس از سی سال این اتفاق برایش میافتد؟ در طول این سی سال هیچ اتفاقی برای چشمش نمیافتد و بعد از سی سال نابینا میشود، یعنی وقتی یک نفر دیگر گم شد نابینا شد.
استاد: من نمیخواهم بگویم خبری که برایش میآورند مؤثر نیست، ولی اینکه در قرآن این گونه نقل میشود که این خبر را میشنود و میگوید «يَا أَسَفَىٰ عَلَىٰ يُوسُفَ» (یوسف:۸۴)، مثل اینکه داغی برایش تازه میشود و این اتفاق برایش میافتد. به هر حال به نظر میآید هیچ ربط مستقیمی به بنیامین ندارد. این جمله را شما بخوانید؛ «يَا أَسَفَىٰ عَلَىٰ يُوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ» (یوسف:۸۴) به نظر میآید این حزن بیشتر مربوط به یوسف است تا این خبر جدیدی که برایش آوردند. مثل همین اصطلاحی که ما به کار میبریم؛ داغش تازه شده است و محزونتر شده است. بنیامین هم حالا نیست، این گونه نیست که بنیامین هیچ حساب نشود، ولی این خیلی نکتۀ مهمی است که بلافاصله بعد از شنیدن این خبر این حرف را میزند که «يَا أَسَفَىٰ عَلَىٰ يُوسُفَ» (یوسف:۸۴) به هر حال من در مورد پیراهن یوسف و کاری که در این داستان انجام میدهد واقعاً احساسم این است که از متن این گونه برمیآید که یوسف از دانش خودش استفاده میکند و کوری، کوری معمولی نیست، یعنی همۀ این نشانههایی که در این جملهها و عبارتهای قرآن در این مورد هست، نه کوری، کوری معمولی است که مثلاً احتیاج به معجزۀ پیامبرانه داشته باشد و نه اینکه فرستادن یک پیامبری که مثلاً از راه دور یک پیراهن معجزهگر داشته باشد. یک جایی در قرآن هست که عصای موسی مثلاً بدون خود موسی میتواند معجزه کند؟ نمیگویم غیرقابل تصور است، ولی یک مقدار عجیب است. به هر حال من احساسم این است که این درمان یک نوع درمان حکیمانه است نه پیامبرانه.
حضار: حس میکنم یعقوب را خیلی دنیایی کردهاند، چون هیچ پیامبری این جوری نمیکرد، فکر کنم ایوب بود که پسرش را کشتند و هفت سال بیچارگی کشید، اما اصلاً ننشست گریه کند. پیامبران این گونه نبودند. فکر نکنم پیامبری داشته باشیم که یک جور دنیایش را از او گرفته باشند و او اینقدر ناراحت شده باشد. یعقوب را خیلی دنیایی کردهاند.
استاد: نمیدانم، ممکن است شما بگویید که یعقوب در سطح بعضی از پیامبران دیگری که در قرآن هستند نیست، ولی من احساس نمیکنم. اینکه برای یوسف خیلی ناراحت است، من قبلاً هم این را گفتم که این رؤیایی که یوسف میبیند برای یعقوب مثل یک حکم میماند. اینکه بر یوسف سجده میکند، گویا با تمام وجود باید در خدمتِ او باشد، در اصطلاحات عرفانی میگویند سجده کردن رمز فنای ذات است. مثل این است که یعقوب خدمتگزار یوسف شده و باید زندگی دنیاییاش را صرف این کند که این به بهترین وجه پرورش پیدا کند. حالا که این نیست، مثل اینست که دیگر دنیا ندارد.
اینکه برای دیگران اتفاقات بدی در دنیا افتاده، ولی باز هم روی پای خودشان ایستادهاند، مثلاً فرض کنید اسماعیل دنیای ابراهیم نیست، حتی ممکن است حاضر شود با حکم خدا این را به راحتی قربانی کند. (البته به راحتیاش را من نمیدانم.)
حضار: در کل درمورد پیامبران مثلا ابراهیم دنیایش چه بوده؟ ایشان دنیا نداشتند، یعقوب فقط دنیا داشته.
حضار: یعقوب هم دنیا نداشته. یوسف دنیا نبوده، یوسف پیامبر بوده.
استاد: اگر به ابراهیم فرمان بدهند که برود کعبه را بسازد، بعد یک نفر او را زندانی کند چه اتفاقی میافتد؟ تمام مدت باید در زندان حساش این باشد که بروم کعبه را بسازم. اگر فرمانی از طرف خدا در دنیا برای کسی صادر شده باشد؛ الان به نظرم این گونه است که یعقوب مثل اینکه از وظیفه دنیایش بازمانده نه به خاطر خودش، احساس این است که حکمی دارد باید مثلاً در کنار یوسف باشد و یوسف را پرورش دهد و حالا یوسف نیست و فرض کنید هیچ حکم دیگری هم به یعقوب ندادهاند، مثل آدمی که در زندان است و قرار است یک کاری کند و فقط هم قرار است همان کار را کند، زندان هم به او نگفتند تو چکار کن.
در واقع خاطرۀ یوسف خیلی دنیایی نیست (فقط به آن معنا که پدری دلش برای پسرش تنگ شده)، واقعاً اینگونه نیست و سقفش بالاتر از این حرفهاست. حالا شاید مثلاً بقیۀ پیامبرها احکامی که دریافت میکردند را انجام میدادند و کسی مانع آنها نمیشد. مثلاً تبلیغ میکردند، بعد فوقش این بود که در راه تبلیغی که میکنند کشته شوند. ولی اینکه باشند ولی نتوانند کاری را که باید انجام دهند؛ واقعاً خیلی فرق میکند، اینکه یوسف مثلاً مرده باشد با اینکه یوسف هست ولی کمی آن طرفتر است و به دلیلی یعقوب نباید برود سراغش، او هم نباید بیاید اینجا و یعقوب هم هیچ کاری ندارد.
به نوعی من فکر میکنم معنویت در آن هست، اصلاً احساس اینکه صرفاً یک رابطۀ پدر و پسری معمولی است واقعاً نیست. حالا باز رابطۀ بنیامین با یوسف ممکن است به نوعی دنیاییتر باشد، رابطۀ خیلی محبتآمیز و صمیمانه است، منتها در یک سطح خیلی بالا. در مورد یعقوب من حس نمیکنم این دلتنگیاش، سطح پایین است (در قرآن حداقل این احساس نیست) وقتی داستان را میخوانید احساس نمیکنید که با تحقیر نگاه میشود به اینکه اینقدر دلش تنگ است. این واقعاً چیز کوچکی نیست. میتوانید تصور کنید که نتیجۀ این است که یک کاری را که باید انجام دهد، نمیتواند انجام دهد و کار مهم دیگری هم ندارد. مثلاً یعقوب پیامبری نیست که خیلی مشغول تبلیغ باشد. در کنعان زندگی میکند با یک عدۀ محدودی که خاندان خودش هستند. یعنی ما قوم یعقوب نداریم، قومی که آنها را دعوت کرده باشد. یوسف این کار را کرده است. یوسف در مصر پیامبری کرده است. دنیایش این است دیگر، به هر حال پیامبری هم دنیاست دیگر، یک وظیفهای است که در دنیا انجام میدهد. بنابراین مثلاً فرزند یوسف از دنیا برود من فکر نمیکنم یوسف خیلی احساس خاصی داشته باشد، اینکه دنیایش به آخر رسیده، ولی به نظر میآید دنیای یعقوب به آخر رسیده است، یوسف بود که از بین رفت.
حضار: من نمیخواهم روی این موضوع بحث کنم، اما یک چیز کلی گفتید که به نظرم درست نیست. خدا از ما چیزی بخواهد، بعد دست و پای مرا ببندد من گریه نمیکنم، خدا بسته. خدا بیدلیل نیامده دست و پای مرا ببندد.
استاد: نه، موضوع این است که هر لحظه بیایند به شما بگویند که فردا این در باز میشود و تو میروی کعبه را میسازی، حسات چیست؟ گریه کردن است.
تصورات انتزاعی انسان کامل و مطلق در مورد پیامبران
حضار: ؟
استاد: به نظر من اتفاقاً خیلی بحث خوبی است. من فکر میکنم تصور خیلیها از پیامبران خیلی فرق دارد با چیزی که در قرآن هست. پیامبران به شدت عواطف دارند. ما یک تصورات انتزاعی داریم. فکر میکنم پیامبران موجوداتی که مثلاً منطقی هستند که مثلا حالا این را از من خواستند و من این کار را میکنم
حضار: آدم در حیطۀ خودش مسئولیتی دارد، نگرانیهایی دارد که این کار را کنم، آن کار را کنم. اگر دست این را ببندند نمیتواند این کارها را کند.
استاد: یعنی سعی نمیکند که فرار کند مثلاً یک کاری انجام دهد؟! مثلاً من الان اینجا در زندان هستم، میخواهم بروم کعبه را بسازم، شاید بتوانم فرار کنم، شاید بتوانم این کار را کنم. این اشتیاق، خیلی چیز خوبی است
حضار: ریشۀ این گیر دادن این است که به نظرم یعقوب اینقدر استدلال نمیکند برای دیدن یوسف.
استاد: استدلال نمیکند، دوست دارد که کنارش باشد.
حضار: حس میکنم چون میخواهد این کار را برای یوسف کند احساس مسئولیتش باعث میشود…
استاد: نه. احساس مسئولیت نیست، واقعاً دوست داشتن عاطفی هم هست. اگر شما این را بفهمید که پیامبران این گونه نیستند که شما فکر میکنید ، اینکه مثلاً تصوراتی در متنهای عرفانی در مورد انسان کامل هست؛ اصلاً انسان کامل یک موجودی است که دیگر عقل مطلق است و عواطف و اینها تعطیل است و به نوعی منطقی رفتار میکند. مثلاً من را در زندان انداختن، من باید اینجا بمانم، بعد میروم مثلاً آنقدر عبادت میکنم تا اینکه رها شوم… اصلاً پیامبران این گونه نیستند. خود پیامبر ما را نگاه کنید. احساس اینکه چرا اینها ایمان نمیآورند را دارد که واقعاً چند بار خدا در قرآن عتاب میکند که مثلاً اینقدر غصه اینها را نخور، تو داری خودت را میکشی برای اینکه اینها ایمان نمیآورند. اصلاً اینکه اینها آدمهایی هستند که موجودات انتزاعی هستند، اصلاً این گونه نیست، اصلاً چنین کمالی وجود ندارد. به نظر من این همان عرفان همراه با مردسالاری است، یعنی به نوعی تصورات انتزاعی از آدمهایی که خودشان به جایی نرسیدند. یعنی آدمهایی که خیلی از این متنهای عرفان نظری و اینها نوشتند تخیلاتشان را میگویند. واقعاً این گونه نیست که به جایی رسیدهاند و میدانند چه میگویند، خیلیهایشان این گونه هستند. من گاهی متنهای عرفانی را که میخوانم سعی میکنم روی این واقعاً فکر کنم و احساس میکنم این هیچ چیز نفهمیده و کاملاً تخیلی میگوید، یعنی فکر میکند باید این گونه باشد، فکر میکند که آدم این راه را برود به اینجا میرسد و این گونه میشود، ولی راه را نرفته ببیند چگونه میشود. البته در عین حال این هم هست که یعقوب در سطحِ یکِ قرآن نیست. اینکه باز این تصور که یک عده دارند که همۀ پیامبران مثل هم هستند و هیچ بالا و پایین ندارند، درست نیست. در خود قرآن میگوید بعضیها را به بعضی برتری دادهام.
حضار: ؟
استاد: حالا نه، ولی مثلاً فرض کنید اینکه یوسف به نوعی در سطح دیگری نسبت به یعقوب قرار دارد، این حرف متداولی نیست، ولی به نظر نمیآید یعقوب جزو آن آدمهای درجه یک بین پیامبران باشد و اینکه بنا به نقل تورات در زندگی جوانیاش هم مسئله داشت.
[۰۱:۰۰]
حضار: ؟
استاد: اصلاً اینکه اینها موجوداتی هستند که فرزند خودشان را دوست ندارند؛ اینگونه نیست. به نظرم در قرآن موسی عاشق یک زنی میشود، همین گونه که مردی عاشق زنی میشود، خیلی هم خوب است. اصلاً مشکلی ندارد.
حضار: اما این جوری نبود که برای عشقش گریه کند.
استاد: نه، ولی به هر حال همۀ احساسات بشری در پیامبران هم هست و اتفاقاً به نظر میآید در سطحهای خیلی سطح بالا هم هست. آدمهایی که از نظر روانی رشد میکنند عواطف شدیدتری هم پیدا میکنند. در خود متن قرآن این گونه برخورد میشود که همۀ آدمها اصلاً مردهاند، مثل مرده زندگی میکنند؛ گویا نه عاطفه دارند، نه شور و هیجانی دارند، نه انرژی دارند. همۀ آدمها مردهاند، تا وقتی که ایمان میآورند، تازه زنده میشوند و هر چه بیشتر رشد میکنند زندهتر هستند، بنابراین بیشتر حس دارند، بیشتر عاطفه دارند. در عین حال منطقشان هم بیشتر در زندگیشان کار میکند. اصولاً در قرآن این تصور از یک موجود مجرد و انتزاعی شده به این شکل نیست. نه اینکه اصلاً نیست، به هر حال اینها یک بخش دنیایی دارند، یک بخشی که اشکال هم ندارد، دوست دارند و مثلاً با شدت خیلی زیاد هم علاقه دارند. در واقع این گونه است که اینها در جهت یک عشق خیلی بزرگی هر چیزی را تحمل می کنند، حتی ابراهیم حاضر است اسماعیل را قربانی کند. یعنی یک عشق خیلی خیلی بزرگ دارند، ولی محبتهای دیگری هم دارند که ممکن است برایشان با آن قابل مقایسه نباشد. همه انسانها را دوست دارند اما رسیدن به چنین حالتی، مثلاً رسیدن به کمال و تقرب به خدا، یعنی اینکه شما احساستان نسبت به همۀ موجودات شبیه احساس خدا باشد. همۀ مخلوقات را واقعاً دوست داشته باشید. بنابراین اصلاً اینکه اینها عاطفه ندارند و به نوعی در فضای انتزاعی زندگی میکنند با قرآن جور درنمیآید و آدمهایی هم که گفتند خیلی آدمهای معتبری نیستند که این جور تصورات را ایجاد میکنند.
حضار: در این جور آدمها باعث نمیشود که کار غیرمنطقی کنند.
استاد: بله، غیرمنطقی باعث نمیشود.
حضار: ؟
استاد: بله، کار غیرمنطقی که نه، یعنی در واقع اینها همیشه از عقل پیروی میکنند و کار درست را انجام میدهند، ولی اینکه عاطفه ندارند؛ مثلاً فرض کنید ابراهیم اسماعیل را دوست ندارد؟! اصلاً! به او میگویند او را قربانی کن همان گونه که گوسفند را آدم ممکن است قربانی کند، معلوم است این گونه نیست، این یک آزمایش بسیار بزرگ است برای اینکه ابراهیم خیلی به اسماعیل علاقهمند است. با همدیگر کعبه را ساختهاند و کعبه را که ساختند این حکم آمده است. این خیلی اوضاع را تغییر میدهد. مثلاً یک پدر و پسر هستند که با هم رفتهاند در یک بیابانی و یک کاری را تمام کردهاند و حالا این حکم آمده، در اوج علاقهاش به اسماعیل است که این حکم میآید. به هر حال پیامبران موجودات انتزاعی نیستند و یعقوب هم نمونهاش است. به نظر من این خیلی خوب است که اگر کسی فکر میکند که این خلاف پیامبری است که یک نفر شخصی را خیلی دوست داشته باشد و دلتنگ باشد، ببیند که نیست دیگر. به هر حال متن قرآن این گونه نیست. یعقوب از یک جایی تا آخر عمرش پیامبر است و این اتفاقات در زمانی میافتد که پیامبر است و دلش تنگ است و میبینید که چقدر هم تعریف میشود که از نظر علم و اینها خیلی آدم دانشمندی است. پیامبر سطح پایینی هم نیست، یک دانشهای خیلی ویژه دارد. به هر حال این تصور را از خودتان دور کنید که این مخالف با پیامبری است. اگر این گونه باشد مثلاً در مورد پیامبر ما که زیادتر است. اتفاقاً این تصورات در مسیحیت است. مثلاً فرض کنید اینکه پیامبر همسران خودش را دوست دارد و علناً ابراز علاقه میکند، این به نوعی به نظر آنها کاملاً حالتهای ضدپیامبرانه میآید. در قرآن این گونه نیست؛ اینها آدمهایی هستند که در عین حالی که عواطف خودشان را دارند، زندگی دنیایی را تجربه کردهاند و لذتش هم میدانند چیست به یک چیزهای خیلی خیلی بالاتری رسیدهاند. اصولاً بشر این گونه نیست که وقتی به کمال میرسد مراحلی که قبلاً در آن بوده است را طی کند و مثلاً از اینجا بگذرد برود به یک نقطۀ دیگر. انگار از اول تا آخر همین جور میپوشاند و میرود جلو، انتگرال میگیرد یا سیگما میگیرد. واقعاً این گونه است، یعنی این طوری نیست که کسی که به عالیترین حد کمال میرسد مثلاً حسها و چیزهای دنیایی خودش را از دست بدهد. همۀ اینها را به نظر میآید که در یک سطح خیلی بالاتری تجربه میکند.
حضار: این داستانهایی که در مورد یعقوب در تورات گفتهاند جدی است؟ کاری که یعقوب میکند که سر پدرش را کلاه میگذارد؟
استاد: جدی یعنی چه؟
حضار: یعنی واقعاً چنین کاری میکند؟
استاد: من نمیدانم. ممکن است به آن شدتی که در تورات است نباشد، ولی فکر میکنم اصلاً غیر پیامبرانه نیست که یک نفر در دوران جوانیاش یک خطاهایی انجام داده باشد. اینکه کلاه میگذارد و اینها نمیدانم، من نمیخواهم قضاوتی کنم که آن اتفاق افتاده یا نه. ذکری از آنها در قرآن نیست. شما این را جدی نمیگیرید که یک چیزی وجود دارد به اسم توبه کردن که کسی که هر کاری کرده باشد وقتی این عمل را انجام میدهد این کارها از بین میروند، یعنی دیگر نکرده است. درحالیکه به نظرم احساستان این است که به هر حال این کارها را کرده است. واقعاً در قرآن این گونه نیست؛ یک چیزی وجود دارد، یک اتفاقی در زندگی بشر میافتد که گذشتهاش پاک میشود، یعنی دیگر چیزی وجود ندارد و ذکری از آن به میان نمیآید و اصلاً انگار نه انگار! و یعقوب به نظر من این گونه است، اگر هم این کارها را کرده، به هر حال موفق شده است. منتها موضوع این است که موفق شدن با اینکه به آن حد رسیدن که به اصطلاح همه چیز ریست شود کار سادهای نیست.
حضار: ؟
استاد: بله، حتی حرف از این است که تبدیل به کارهای خوب میشود.
حضار: یک جایی در این داستان که یوسف را از زندان بیرون میآورند میگوید خداوند کید خائنین را هدایت نمیکند. اگر فرض کنیم که یعقوب این کار را کرده باشد، بعد میبینیم که پس خداوند کید کسانی که کلاه سر دیگران میگذارند را هدایت کرده و به جایی رسیدهاند و یعقوب پیامبر میشود.
استاد: بحث دارد کمکم عجیب میشود. من فقط مختصر بگویم و این بحث را ببندم. به نظر من این تصویر یعقوب در قرآن خیلی خوب است که این یک پیامبر است که همان گونه که میبینید دلش تنگ است. خوب است که این هست، برای اینکه آن جور تخیلات انتزاعی و اینها خیلی جا نداشته باشد. در قرآن میبینید خود پیامبر ما هم به شدت عواطفش کار میکند، دوست دارد این آدمهایی که کافر هستند هدایت شوند و همین الان آخر این سوره شما میخوانید که میگوید «وَمَا أَكْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ»، حرص دارد پیامبر! حرص را به پیامبر نسبت میدهد که میخواهد مردم را هدایت کند. حرص هدایت کردن مردم را دارد و مدام (به قول ما) حرص میخورد، واقعاً دوست دارد این آدمها را، برای اینکه میبیند ممکن است بعداً چه بلاهایی سرشان بیاید و دوست دارد که این اتفاق نیفتد. به هر حال اینکه کید خائنین را هدایت نمیکند، الان یک جای دیگری هست که خداوند کید یوسف را هدایت میکند، یعنی کید به نتیجه میرسد.
حضار: کید مثبت دیگر.
استاد: بله، اینکه کسی که خائن است آن کیدی که در جهت خیانت میکند به نتیجه نمیرسد.
حضار: اگر کید حضرت یعقوب در این داستان واقعی باشد در جهت منفی است نه در جهت مثبت، ولی خدا به نتیجه میرساند.
استاد: به نتیجه که نمیرسد. داستان این نیست که یک کاری میکند بعداً چون آن کارش میگیرد پیامبر میشود.
حضار: ؟
استاد: نه این گونه نیست. حداقل این چیز تورات که غلط است اگر این تصور در تورات ایجاد شده که یعقوب با دوز و کلک پیامبر شده است. اصلاً معلوم است که اشتباه است. من نمیدانم! در تورات با صراحت که این گونه نیست. برکت گرفتن یعنی اموال پدرش را به دست آورن، برکت گرفتن زندگیاش میشود. در تورات نگاه کنید مفهوم برکت گرفتن خیلی مادی است، همهاش حرف از این است که گوسفندان زیاد شدند و خلاصه برکت اصلاً ربطی به پیامبری ندارد. این نمیشود که یک نفر با کلک مثلاً کیدی به کار ببرد و پیامبر شود و آن چیزی هم که یوسف میگوید این است که خدا کید آدمهایی که خیانت میکنند را هدایت نمیکند. حالا یک جایی میرسیم به اینکه خدا کید یوسف را هدایت میکند، یعنی گویا خدا یک دستی در کار دارد که این به نتیجه برسد.
حضار: اگر فرض کنیم یعقوب چنین کاری کرده باشد و توبه هم کرده باشد و پیامبر شده باشد، کسی که قرار است یعقوب او را هدایت کند اگر بداند قبلاً یعقوب این کار را کرده حرف یعقوب را که قبول نمیکند.
استاد: چه کاری کرده؟
حضار: مثلاً کلاهبرداری کرده.
استاد: ما میدانیم که حضرت موسی یک نفر را کشته و مرتکب قتل غیرعمد شده است.
حضار: این کار حضرت موسی را خیلی طبیعی میدانم، یعنی آدمی که فرض کنید میخواهد از خودش دفاع کند، اگر طرف را بکشی هم قتل غیرعمد حساب نمیشود.
استاد: قبول کنید این حرفی که شما میگویید در مورد عدهای دیگر هم صادق است. مثلاً فرعون همین را به عنوان نقطه ضعف جلوی موسی علم میکند که تو آن کار را کردی. خلاصه آدمهایی هستند که بگویند. حالا نمیدانم شما میگویید یا نمیگویید، ولی آدمهایی هستند که ممکن است آن را نقطه ضعف حساب کنند، یعنی این منطق را درک نکنند که یک جایی ممکن است گذشته آدمها ریست شده باشد و بنابراین مسئلهای ندارد. موسی اتفاقاً برمیگردد بین مردمی که میدانند او یک چنین کاری کرده است و جای دیگری پیامبر نمیشود.
حضار: ؟
استاد: مردم بله، ولی فرعون چه؟ من هم میگویم برمیگردد آدمهایی را دعوت میکند که یکیشان را موسی کشته است. من میخواهم بگویم این استدلالی که این باعث میشود یک نفر پیامبر نشود نیست، اینکه در گذشتهاش یک چیزی وجود دارد. همۀ آدمها باید این را بفهمند که گذشته اتفاقاً خوب است که نمونهای وجود داشته باشد.
حضار: من حرفم این است که طرف را کشته انگار داشته اشتباه میکرده،
استاد: خود موسی میگوید «هَٰذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ» (قصص:۱۵). به هر حال دید مردم نسبت به موسی این است که این آدم کشته است. حرف شما این بود که وجود یک چنین چیزی در سابقۀ یک نفر باعث میشود که مردم حرفش را نپذیرند. در سابقۀ موسی چیزی وجود دارد که از نظر مردم خطاست، بنابراین ممکن است باعث شود حرفش را نپذیرند. از نظر مردم خطاست، از نظر قبطیها یکی از قبطیان بدون هیچ گناهی توسط موسی کشته شده است و فرعون این را به روی موسی هم میآورد. فکر کنم استدلال من استدلال درستی است. همین که مردم فکر میکنند این گناه کرده، آن حرف شما را باطل میکند که این برای خدا ملاک نیست که یک کسی را برای پیامبری بفرستد که مردم در آن نقطهضعفی نبینند. شما میگویید چون یعقوب در گذشتهاش یک چیزی دارد ممکن است مردم بگویند که این چون این گونه بوده حرفش را گوش نکنند. قبطیها بگویند چون این در گذشتهاش یک نفر بیگناه از ما را کشته حرفش را گوش نمیکنیم.
حضار: خود حضرت موسی گفته هذا من عمل الشیطان.
استاد: قبطیها که دیگر بدتر از آن میگویند. فرعون به روی او میآورد که تو کار خیلی زشتی کردی. اصلاً فرعون با آن بلاغتی که دارد جملۀ خیلی زیبایی میگوید. میگوید «وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَکَ الَّتِي فَعَلْتَ» (شعرا:۱۹)، یعنی آن کاری را که کردی کردی. اصلاً یعنی به حدی زشت است که نمیخواهد بگوید که چه کرده، مثل اینکه نمیخواهد به روی او بیاورد چون خیلی کار بدی کرده است. میخواهم بگویم برای خدا این ملاک نیست که مثلاً یک آدمی چون قبلاً یک کاری کرده، مردم میگویند که این فلان کار را کرده من این را پیامبرش نکنم. شما الان همین حرف را زدید که چون چیزی در گذشتۀ یعقوب است، پس این باعث میشود مردم حرفش را گوش نکنند، پس بنابراین خوب است پیامبر نشود.
فکر کنم مهمترین نکتهای که در این بحث پیش آمد این بود که تصوری که ما از پیامبران در قرآن داریم موجودات انتزاعی نیستند. به شدت عواطف دارند، به شدت موجودات زندهای هستند. اصلاً همینها هستند که اتفاقاً زندهاند، خیلی زندهاند، یعنی خیلی حس دارند، خیلی عاطفه دارند، در عین حال یک عشق خیلی خیلی بزرگ و غیرقابل مقایسه با بقیۀ عشقهایشان هم دارند که همه چیز را حاضرند در راه آن فدا کنند. به هر حال اصلاً در قرآن ذرهای حالت این را ندارد که غصه یعقوب منفی است. یک اتفاقی افتاده و انگار حق دارد که این گونه ناراحت باشد. من واقعاً نمیبینم جایی مثلاً یک حالت تحقیرآمیز داشته باشد. همین جا الان بعد از اینکه این اتفاق میافتد شما برادرها را ببینید که چگونه برخورد میکنند.
[۰۱:۱۵]
میگویند که «تَاللَّهِ تَفْتَأُ تَذْكُرُ يُوسُفَ» (یوسف:۸۵)، تو خودت را هلاک میکنی اینقدر یوسف را یاد میکنی. تا حدی این کار را میکنی که مریض شوی و خودت را از بین ببری. اینکه وقتی برادرها این حرف را میزنند، مثل اینکه دارند خرده میگیرند به یعقوب، ما احساسمان چیست؟! که آنها دارند اشتباه میکنند. برادرها همیشه قسمت منفی قضیه هستند. وقتی این حرف را میزنند احساس آدم بیشتر میرود سمت اینکه اینها نمیفهمند و این حرفی که برادرها میزنند از نشانههای داستان است که از فشاری که به اینها در این یک سال میآید. ببینید به غیر از اینکه با بنیامین برنگشتهاند، همۀ آن چیزها برایشان زنده شده است، بدنامتر از آنی که بودند در قوم خودشان شدند، که اینها همه فشار است، در عین حال این اتفاق هم افتاده که پدرشان در اثر این واقعه به نظر میآید نابینا شده است. حالا من میگویم که داغ یوسف، ولی هر کسی آنجا هست میگوید که اینها بنیامین را هم بردند و نیاوردند پدرشان کور شده است و اینکه آدمی که کور میشود دیگر به طور معمول قابل بازیابی نیست. بنابراین پدرشان را کور کردند و دارند دیوانه میشوند. اصلاً نمیتوانند نگاه کنند ببینند که یعقوب دارد غصه میخورد. این حسی که در این حرف هست مثل این است که کارهایی کردهاند که دیگر غیرقابل بازگشت است و خودشان هم اعصابشان از دست خودشان خرد شده است.
واقعاً فکر میکنم بدیهی است که پدرشان را فوق العاده دوست داشتند و دیدن این رنجی که پدرشان میبرد برایشان راحت نیست. کورشدنش اینها را تحت فشار بیشتری قرار داده است. اینها در واقع نشاندهنده فشاری هستند که برادرها دارند در این ماههایی که میگذرد تحمل میکنند، آماده میشوند که به نوعی واقعیتها را بپذیرند، گناه خودشان را خوب به یاد بیاورند و آماده شوند که شاید بتوانند از گناه خودشان توبه کنند. توبه به همان معنی که همه چیز پاک شود. و جواب یعقوب هم به آنها بسیار موجه است و حالت معنوی دارد که «إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (یوسف:۸۶)، اینکه من حزن واندوه خودم را به خدا شکایت میکنم. مثل اینکه غصه خوردن یعقوب به نوعی ارتباط با خدا است، نه غصه خوردن به معنای خیلی سطح پایین که یک نفر بنشیند گریه کند. در واقع انگار شکایتی به خدا میبرد از وضع دنیا، از چیزی که در دنیا پیش آمده است.
وضعیت دوری چه بسا از مرگ به لحاظ عاطفی شکنندهتر است
به هر حال پیامبر اینجور نیست که ناامیدانه غصه بخورد. یوسف میتوانست برای یعقوب مثل یک پایگاهی باشد که او را به درجات عالیتر هم برساند. من فکر میکنم یعقوب متوجه این هست که یوسف چیزی در ردۀ مثلاً ابراهیم است. یک چیزی که آرزویش را داشته. ده تا پسر مثل اینها داشته بعد یوسف به دنیا امده؛ آدمی که پیامبر است، خیلی میل دارد یک وارث معنوی سطح بالا داشته باشد و بعد یک دفعه به وجود میآید و بعد یک چنین اتفاقی میافتد که هست، فقط دور است. نکته این است که این اگر از بین میرفت شاید این اتفاق نمیافتاد.
مثل ماجرای فیلم گاو میماند که وقتی طرف برمیگردد و گاوش مرده است به او میگویند که گاوت در رفته است. واقعاً بزرگترین ضربهای که ممکن بود به این آدم بزنند برای دیوانه شدن این بود که بگویند گاوت در رفته، یعنی گاوت هست ولی دیگر از پیش تو رفته. اینها با هم رابطۀ عاشقانهای دارند. واقعاً یک صحنهای در این فیلم گاو است که خیلی جالب است که چند بار فیلمبرداری کردهاند تا این درآمده است. آخرین باری که مشهدی حسن، گاوش را میبیند و خیلی عاشقانه با او رفتار میکند، دارد از در بیرون میرود، گاو برمیگردد نگاهش میکند، یعنی پشت میکند برود. خیلی صحنه جالبی است که این عشق دو طرفه است و اینکه مشهدی حسن بیاید و بگویند گاوت در رفته، این در انتظار گاوش است و دیوانه میشود دیگر. موقعی که جسد باشد، مرده است و ممکن است چند روز ناراحت باشد و به هر حال خودش را جمع و جور کند.
اینکه من به یک موجودی خیلی علاقهمند باشم، مثل خانوادههایی که مفقودالاثر داشتند، خیلی بیشتر از خانوادههای شهدا رنج میبردند. اینکه معلوم نیست زنده هست یا نیست یا کجاست، حس خوبی نیست. از نظر تحریک کردن عواطف و اینکه این عواطف خاموش نشود هم خیلی وضعیت خاصی است.
باز دوباره این جملهای که یعقوب ابراز میکند، دوباره که برادرها برای آخرین بار برمیگردند چیز خیلی مهمی در آن است. اینکه خداوند کید غیرخائنین را هدایت میکند، ببینید خدا هم اینجا دستی در کار آورد دیگر؛ اینکه آنجا بدترین وضع خشکسالی پیش آمد و اینکه اینها وقتی برمیگردند میگویند «مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ» (یوسف:۸۸)، دیگر هیچ چیزی ندارند. در این سال به یک حالتی رسیدهاند که همه چیز سیاه و نشانۀ بدبختی است و شما جای برادرها باشید چه فکر میکنید؟ که اینها تأثیر آن گناه بزرگی است که اینها انجام دادهاند که این گونه به فلاکت افتادهاند. شما یک آدم مذهبی باشید که به نوعی معنی برای وقایع قائل باشید، چه شد که برای بنیامین این اتفاق افتاد که آنجا ماند؟ دوباره همان صحنهها برایشان تکرار شده است، پدرشان کور شده است. یعنی همۀ اینها انگار نتیجۀ کار بدی است که اینها در گذشته کردهاند که جلوی چشمانشان میآید و اینکه خشکسالی هم شده است، انگار عذاب الهی هم حالا دیگر نازل شده و دیگر چیزی ندارند. دارند از گرسنگی میمیرند و فقط باید با دست خالی بروند به امید اینکه عزیز مصر به آنها غذا دهد. رسماً میروند میگویند که به ما صدقه دهید، یعنی گدایی آمدهاند و این خیلی نکته مهمی است که یکی از بزرگترین مشکلات اینها این است که اینها باید بهفمند که یوسف از اینها خیلی بالاتر بود و یعقوب حق داشت که به او بیشتر توجه میکرد و اینها بیخودی حسادت میکردند و فکر میکردند که خودشان جنگاور هستند. و یوسف در موقعیتی خودش را معرفی میکند که بدیهی است. اینها اصلاً آمدهاند پیش یوسف گدایی. او را دارند در اوج میبینند و دیگر احساس اینکه مثلاً دوباره بیایند پیش خودشان بگویند: نه ما بهتر بودیم و جنگجو بودیم و اینها نیست، دیگر این حسها را ندارند. به یک فلاکتی افتادهاند که دیگر اینجا قبول کردند که اصلاً به کل اشتباه کردیم، این آدم خیلی خوبی بود، برای اینکه تماما از این خوبی و دانش دیدهاند، اصلاً تمام مردم منطقه را از خشکسالی نجات داده است. یک آدمی است که همه میگویند او این کارها را کرده است. زندگی خود و خانوادهشان همه را مدیون یوسف هستند. حالا آمدهاند. ببینید چقدر به این آدم اعتماد دارند و اعتقاد دارند که با دست خالی پیش او آمدهاند و چقدر این را خوب میدانند که ممکن است همین جوری هم به ما گندم بدهد. و اینجا دیگر این نمونهای است که خدا دارد کید یوسف را هدایت میکند. این دیگر در برنامۀ یوسف نیست که آنجا خشکسالی شود که اینها به چنین فلاکتی افتادهاند. نه فقط اینکه وضع پدرشان بدتر شده است اینها جزو برنامۀ یوسف نیست. اینها اتفاقاتی است که میافتد و برنامۀ یوسف را تشدید میکند و اینها را در وضعیت بحرانیتری قرار میدهد.
امید بسیار جالب یعقوب
اینکه وقتی دارند میروند چقدر حس یأس و ناامیدی دارند که یعقوب این حرف را به آنها میزند؛ و میگوید «لَا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ» (یوسف:۸۷)، تکرار میکند که فقط آدمهای کافر مأیوس میشوند، یعنی اینها مأیوس هستند. به نظر میآید که وضعشان خیلی بد است و ناامیدانه میروند. مثلاً آدم به کسی که همین جور سوار شده و میرود و مطمئن هم هست نمیگوید که مأیوس نباش. معلوم است وضع روانی نه فقط برای اینها، شاید در کل کنعان این گونه است که اصلاً هیچ امیدی حتی به زندگی هم نیست. اینها دارند میروند پیش یک آدمی در مصر، حالا آدم خوبی است ولی مقررات دارد. قبلاً فکر میکنم گفتم در همین داستان واضح است، برای یک خانوار هم سینجیم میکنند که او را نیاوردی، مثلاً باید بروی او را بیاوری تا ما بدهیم. اینکه حالا نه نفر دارند میروند؛ ده نفر نیستند، (آن جمعشان دیگر جمع نیست) نه نفر دارند میروند آنجا که احتمالاً باز برای دوازده خانواده مجانی آذوقه بگیرند. چقدر میشود امید داشته باشند که حالا آن آدمی که برای یک نفر هم سینجیم میکرد و نمیداد این را بدهد. حالا خیلی جالب است که امیدواری یعقوب را ببینید. اصلاً به اینها کاری ندارد میگوید بروید دنبال یوسف و برادرهایش هم بگردید. کاملاً امیدوار است.
نه تنها مشکلی نمیبیند که مثلاً غذا به ایشان نرسد؛ آدمهایی که یک مقدار سطحشان بالاست مشکلی با رزق و روزی ندارند دیگر، میگویند خلاصه رزق را خدا میرساند، هیچ ناامیدی در یعقوب تا این لحظه نیست. حالا بیناییاش را هم از دست داده ولی میگوید بروید دنبال یوسف و برادرش هم بگردید و از رحمت خدا ناامید نشوید.
صبر و امیدواری به رحمت خدا جزو مضمونهای اصلی این داستان است، در حقیقت روشن است که جزو مضامین اصلی این داستان است. اینکه شما در یعقوب و یوسف این صبر کردن و امیدوار بودن را میبینید و روی آن تأکید میشود و اتفاقا وقتی میدان خیلی خیلی تنگ میشود باز اینها امیدواریشان را حفظ میکنند. آخر که یک چیزهایی خطاب به پیامبر است به این اشاره میشود. حالا بگذارید آنجا که رسیدیم بعداً میخوانم.
معرفی یوسف به برادرانش
خلاصه میرسیم به این صحنۀ اصلی داستان، جایی که یوسف خودش را معرفی میکند. اینها میآیند میگویند که ما هیچ چیزی نداریم بدهیم و جمله خیلی جالبی میگویند «وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ» (یوسف:۸۸)، باز هم کیل کامل میخواهند، چون دیگر زنده نمیماندند. در واقع چیزی نیاوردند ولی کیلشان را همان گونه کامل و تکمیل که میداد میخواهند. «وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا» (یوسف:۸۸) میگویند به ما صدقه بده که خداوند به کسانی که صدقه میدهند جزای خیر میدهد. بعد یوسف این جملهاش را میگوید «قَالَ هَلْ عَلِمْتُمْ مَا فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَأَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جَاهِلُونَ» (یوسف:۸۹)، میگوید فهمیدید که با یوسف و برادرش موقعی که نادان بودید چه کردید؟ اینها میپرسند که آیا تو یوسف هستی؟ چه چیزی در این جمله است که به طور بدیهی نتیجه میدهد که این یوسف است؟! ممکن است بنیامین مثلاً یک چیزهایی به او گفته باشد. از این جمله اینقدر قاطعانه معلوم میشود که او یوسف است؟! و کسی که این حرف را میزند خود یوسف است؟ ممکن است یوسف پیش عزیز مصر است و جریان را به عزیز مصر گفته است. یوسف به برادران میگوید آیا فهمیدید که با یوسف و بردارش چه کردید؟! جا دارد که طرف هزار جور حدس بزند که شاید یوسف نباشد، مثلاً یوسف به این گفته است. یک جوری اصلاً یک آدم خیلی بزرگی علم غیب دارد فهمیده که ما چه کار کردیم. از کجا میفهمند که او خود یوسف است؟ به این نکته تا حالا دقت کردهاید که بلافاصله بعد از «وَأَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جَاهِلُونَ» (یوسف:۸۹)، «أَإِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ» (یوسف:۹۰) آیا تو یوسف هستی؟ «قَالَ أَنَا يُوسُفُ وَهَٰذَا أَخِي» (یوسف:۹۰).
حضار: بنیامین که نمیدانست ماجرای واقعی چه بوده؟
استاد: نه نمیدانست، ولی یوسف ممکن است زنده باشد و به عزیز مصر گفته یا عزیز مصر آدمی باشد که علم غیب دارد، این همه دانش دارد که مثلاً پانزده سال کشاورزی را پیشبینی میکند، بلکه اینها را هم دیده است. نه میگویند «قَالُوا أَإِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ» (یوسف:۹۰)، میپرسد آیا تو یوسف هستی؟
حضار: اولین حدس را زدهاند دیگر.
استاد: شما به این دقت کنید که یوسف تا اینجا با مترجم صحبت میکند. این جمله را دیگر به زبان کنعانی میگوید. این طور نیست؟! به طور بدیهی زبان مصری با کنعانی یکی نبوده، زبان کنعانی عبری است. این که خودش را معرفی نمیکند. یعنی چه؟ یعنی عبری صحبت میکند با برادرانش
حضار: یوسف که میداند کنعانی است. به قول شما این از بچگی تاریخ زندگیاش که سانسور نشده…
استاد: نه، اینکه برادران میدانند که این کنعانی است، اصلاً نمیدانند. چه کسی میداند؟
حضار: ؟
استاد: اصلاً به نظر من واضح است که اگر یوسف از اول با آنها کنعانی حرف بزند کاملاً شکبرانگیز میشود. اینهمه نقشه که برادرتان را بیاورید و این حرفها، خواسته نقشهی بدون شک پیاده کند. فکر میکنم در تورات، به طور بدیهی با مترجم صحبت میکند. به نظر من اصلاً شواهد تورات هم لازم نیست. یک پادشاه مصر با یک عده آدم که از بیابان میآیند ولو اینکه بلد باشد هم فکر کنم با زبان کنعانی صحبت نمیکند، کما اینکه یوسف سعی میکند هویت خودش را پنهان کند. مگر نمیکند؟ مثلاً مطمئناً جلوی اینها آرایش میکند، یعنی آرایش مصری میکند، آن گونه که فرمانرواهای مصر میکردند، حتی شاید بیشتر از حالت عادی. فکر کنم در ادبیات فارسی این گونه است که همیشه با نقاب ظاهر میشود جلوی اینها. تا این حد پنهانکاری میکند، بعد میآید مثل بلبل کنعانی صحبت کند؟! تازه کنعانی هم احتمالا خانوادۀ یعقوب اصطلاحات خاصی دارند، یک بار سوتی دهد مثلاً یک اصطلاحی را به کار ببرد اینها بفهمند. به نظر من بدیهی است که یوسف پنهانکاری میکند، ولی این جمله را به زبان کنعانی میگوید و خودش را معرفی میکند. اینکه اینها جا میخورند که یک آدمی، فرمانروا و عزیز مصر که تا الان این بالا بود و اصلاً موجود غریبهای بود، یکدفعه با آنها به زبان مادری صحبت میکند. به نظر من این گونه خودش را معرفی میکند. ممکن است دیگر آرایش نکرده و پنهان کاری را کنار گذاشته.
[۰۱:۳۰]
یک بحثی در تفاسیر هست که میگویند وقتی اینها این جمله را میگویند که «قَالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ» (یوسف:۷۷)، شاید این دزدی کرده باشد برادرش هم قبلاً دزدی کرد، این را یوسف واقعاً جواب داده به آنها؟ گفته «قَالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكَانًا» (یوسف:۷۷) یا نه و در دلش این حرف را گفته است. میگوید «فَأَسَرَّهَا يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ» (یوسف:۷۷)، این را در نفس خودش پنهان کرد «وَلَمْ يُبْدِهَا لَهُمْ» (یوسف:۷۷)، و آشکار نکرد «قَالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكَانًا» (یوسف:۷۷)، گفت که شما پستتر هستید، مثلاً در یک مکان پستتری هستید. این را در دلش گفت؟! من تصورم این است که اصلاً اینها با همدیگر حرف میزنند. این به آن میگوید که «إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ»، یوسف میفهمد اینها به کنعانی چه به همدیگر میگویند. اینها به او که نمیگویند که این دزدی کرده، برادرش هم دزدی کرده بود، به فرمانروای مصر چه ربطی دارد. اینها بین خودشان بحث میکنند که مثلاً این چرا دزدی کرده، یکیشان بین اینها میگوید که این شاید هم دزدی کرده، اگر یادتان باشد یوسف هم بچه بود دزدی کرد. به نظر من این گونه است که یوسف این را میشنود و آنها نمیدانند که یوسف میشنود و میفهمد. احتمال این کم است که اینها بروند به مترجم بگویند که تو به او بگو این شاید دزدی کرده باشد و این جملهای باشد که برادرها به فرمانروای مصر بگویند. اینها دارند به زبان دیگری صحبت میکنند. یوسف میفهمد و به نظر من، هم از آن جملۀ قبلش که میگوید در نفس خودش پنهان کرد و برایشان آشکار نکرد و گفت «أَنْتُمْ شَرٌّ مَكَانًا» (یوسف:۷۷)، هم از این جملۀ بعدش برمیآید که این حرف را آشکار نکرده و ظاهر نکرده و در درون خودش گفته. به نظر من این جمله را برادران خطاب به فرمانروای مصر نگفتهاند و اینجا مسئلۀ زبان هست، به اضافۀ اینکه یوسف میتواند کارهای دیگری هم کرده باشد. موقعی که خودش را معرفی میکند تاج خودش را برداشته باشد، مثلاً لباس کنعانی پوشیده باشد، به نحوی که احساس صمیمانهتری هم به اینها دست بدهد. برای اینکه قرار نیست اینجا به عنوان فرمانروا با ایشان برخورد کند.
موفقیت یوسف در اجرای نقشه اش و یاری خداوند
نهایتاً وقتی میتوان گفت این برادرها ممکن است یک مقدار اصلاح شده باشند که حداقل این جمله را گفته باشند که «لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا وَ إِنْ كُنَّا لَخاطِئِينَ» (یوسف:۹۱). قبول کردند که یوسف موجود خاصی است، یعقوب هم اشتباه نمیکرد و اینها آن زمان جوانی که مثلاً تیراندازی و شکار میکردند چندان هنری نمیکردند. قبلاً فکر نمیکردند که یوسف موجود خاص و برگزیدهای بوده و الان دقیقاً همین را میگویند «لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا وَ إِنْ كُنَّا لَخاطِئِينَ» (یوسف:۹۱) و جواب یوسف هم این است که امروز قرار نیست اصلاً کسی به شما خرده بگیرد. به آنها امید میدهد که خدا شما را میبخشد، خداوند مهربانترین مهربانان است.
نهایتاً تمام زندگی دنیایی یوسف در این داستان این گونه است که آتشی که شیطان درست میکند را خاموش کند. آسیبهایی که شیطان به وجود میآورد و آدمهایی که آسیب دیدند را باید برطرف کند. یکی از آسیبهایی که این اتفاقات ایجاد کرده این است که پدرشان بیناییاش را از دست داده است. اینها دچار قحطی شده بودند. یوسف که خودش را معرفی میکند شما خودتان را جای برادرها بگذارید. این یوسف است، اینها خوار و ذلیل شدند، ولی دیگر از گرسنگی که نمیمیرند، خانوادهشان نجات پیدا میکند. این خیلی خوبیها اینجا دارد، فهمیدن اینکه یوسف است برای آنها خیلی شادی دارد.
اگر یوسف یک روزی همینجوری به کنعان برمیگشت، اینها خیلی در کنعان تحقیر میشدند، درحالیکه اینجا اصلاً این گونه نیست. خانواده و خودشان نجات پیدا کردند. بعدش بلافاصله میگوید این را ببرید پدرمان خوب میشود، دیگر همهچیز درست شده است. فقط اینها قبول کنند که اشتباه کردند، یعنی در درون خودشان این را بپذیرند هیچ مشکلی باقی نمانده است و همۀ جریانها خودبخود درست میشود. اینکه خداوند کید یوسف را حمایت میکند این است که اینها به یک حالت اکستریم رسیدند. شاید یوسف نمیتوانست اینها را به این حد برساند که حتی مشکل ادامۀ زندگی هم برایشان پیش بیاید، آمدهاند صدقه بگیرند و درواقع با معرفی یوسف همۀ این ناامیدیهایشان از بین میرود. بلافاصله میگوید این پیراهن را ببرید و این کار را کنید پدر بیناییاش را به دست میآورد و «وَأْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ» (یوسف:۹۳)؛ نه تنها آذوقۀ آنجا را میدهد، میگوید در قصر زندگی کنید. در زندگی برادران خیلی لحظۀ خوبی است. فقط قبول کردند که اشتباه کردند و یوسف از آنها گذشت و دیگر بعدش پیراهن را میآورند از یک فاصلهای یعقوب اعلام میکند که من ریح یوسف را حس میکنم و کسانی که اطرافش هستند به او میگویند تو سی سال است که این حرف را میزنی، در حالی که همه فکر میکنند قطعاً یوسف مرده و نهایتاً کسی میآید و روی صورتش این پارچه را میاندازد و او شفا پیدا میکند. من این را قبلاً هم گفتم؛ اینجا پیراهن آن وجه تمثیلی خودش را دارد یا ندارد؟ چه چیز تمثیلی اینجا هست که یوسف پیراهن خودش را میفرستند برای یعقوب؟
حضار: ؟
استاد: نه. در روانشناسی پِرسونا را پیراهن میگویند، یعنی جنبهای که ما با دیگران برخورد میکنیم. فکر میکنم در قرآن تمثیلش یک مقدار عمیقتر است، در خواب هم میتواند عمیقتر باشد. اینکه همۀ آن بخش دنیایی و چیزی که در دسترس دیگران هست. همه دستشان به پیراهن یوسف میرسد، ولی به خود یوسف نمیرسد. جنبههای متعالی روحی که ربطی به این دنیا ندارد، اینکه جدای از همۀ این چیزهاست. مثلاً جسم آدم شاید جزو همان بخش دنیایی حساب شود که دست دیگران به آن میرسد.
یک مقدار عمیقتر از اینکه تصوری که دیگران از ما دارند یا آن گونه که ما در چشم دیگران زندگی میکنیم. البته فکر میکنم این حرفی که الان من میزنم، روانشناسها همۀ این چیزی که ما الان به آن تصورات دنیایی میگوییم را جزو همان چیز میدانند، این چیزهایی که ما در چشم دیگران داریم زندگی میکنیم. این منی که برای خودمان میسازیم و چیزی که اسم دارد، اینها در واقع چیزی است که مربوط به دیگران میشود. مفهوم دیگران در روانشناسی مفهوم مهمی است که الان از آن خیلی استفاده میکنند. اصلاً گویا آن بخش زندگیمان که در معرض دیگران وجود دارد و حالت اعتباری دارد. این اتفاقی که اینجا میافتد دقیقاً مسئله این است؛ شما این را مقایسه کنید با بنیامین. بنیامین خود یوسف را میخواهد و برای درمانش وجود یوسف لازم است، روح یوسف هم واقعاً لازم است، ولی یعقوب نه، یعقوب با پیراهن یوسف شفا پیدا میکند. این وجه تمثیلیاش چه میشود؟
حضار: یعقوب میداند که یوسف زنده است.
استاد: رابطۀ یعقوب و دلتنگیاش در همان سطح موقت دنیایی میگذرد، در حالی که مال بنیامین این گونه نیست. بنیامین به نوعی از نظر روانی وابستگی عمیقتری به یوسف دارد، در سطوح بالاتری است.
حضار: همین شد دیگر.
استاد: اینجا پیراهن همان کاری را میکند که همیشه میکرد، یعنی همان تمثیل وجه دنیایی یوسف است، یعنی چیزی که یعقوب به آن نیاز دارد. مقایسه کنید که یعقوب با پیراهن یوسف مداوا میشود، در حالی که بنیامین با خود یوسف و با در آغوش کشیدن یوسف. بنیامین در یک سطح بالاتری به یوسف نیاز دارد، برای اینکه یعقوب واقعاً در همان حد است دیگر، با همان وجه دنیایی یوسف، مثلاً از نظر روانی این گونه نیست که وابسته به یوسف باشد و فکر میکنم اینجا هم باز پیراهن در عین حالی که در سطح داستان کار خودش را انجام میدهد، آن وجه تمثیلی خودش را هم حفظ کرده است. اینکه همان چیزی است که همه به آن دسترسی دارند، بخشی از یوسف که در اختیار دیگران است.
ما اصولاً خودمان را با پیراهنمان اشتباه میگیریم. اکثر ما فکر میکنیم پیراهن خودمان هستیم ولی نیستیم. اینکه در سیر معنوی آدمها انگار وارد دنیای دیگری میشوند، مثل اینکه دنیای مغفولی وجود دارد که ما اصلاً به آن توجه نمیکنیم. ما همان گونه که دیگران به ما نگاه میکنند، همان جور خودمان را در چشم دیگران میبینیم. مثلاً فرض کنید در زندگی پیشرفت میکنیم و پست و مقام میگیریم و احساس میکنیم که چیزی شده است. اگر یک نفر الان به من پست پیشنهاد کند و من بگیرم من چه شدهام مثلاً؟! چیزی شدهام؟ واقعاً اتفاقی برای من افتاده است؟! هیچ اتفاق خاصی برای من نمیافتد. یعنی به نوعی پوزیشنهای اعتباری وجود دارد که ما اینها را اشغال میکنیم. دیدگاهایی نسبت به ما وجود دارد و ما خودمان را همان گونه تصور میکنیم. به اصطلاح روانشناسها میگویند ما خودمان را در آینه پیدا میکنیم و کشف میکنیم، در حالی که این گونه نیست. یک زندگی واقعی و اصلی وجود دارد، یک حیات واقعی وجود دارد که مردم عموماً به آن توجه نمیکنند.
اصولاً دعوت دین به این است که به آن چیز خارج از مسائل دنیایی و این پیراهن توجه کنید، در واقع به خود واقعیتان برسید. کار سادهای نیست، مردم شلوغ میکنند، نمیگذارند. اینکه آدم همواره به نوعی درگیر با دنیای خارج و نظر دیگران است و کمتر آدمها به آن استقلال کامل که آدم یک چیزی را در درون خودش پیدا کند، میرسند. اینجا هم همچنان این پیراهن، همان نقش پیراهن را در تمام این داستان دارد. آن قسمتی از یوسف است که در این دنیا است و با مردم ارتباط دارد.
درخواست توبه برادران از یعقوب
برادرها از پدرشان میخواهند که برایشان استغفار کند و همین به نظر من نشاندهندۀ این است که اینها موفق به توبه نشدهاند.
حضار: پس چرا پدر میگوید برایتان استغفار نمیکنم.
استاد: نه اینکه پدر نکند، اصولاً فکر میکنم حس اینست که کم آوردند. آدمی که به حالت استغفار واقعی و توبه میرسد دیگر به شخص دیگری رجوع نمیکند که تو برای من استغفار کن. خودش متوجه میشود که مثلاً بخشیده شده است، حالت این شکلی به او دست میدهد.
حضار: من احساس میکنم که یعقوب آدم خیلی خوبی است.
استاد: من نمیخواهم تأکید کنم احساس من این است
حضار: نه، اینکه دستور داده شده که پیامبر برای مؤمنین استغفار کند.
استاد: این حرف را به مومنین نمیگویند. اینکه خدا میگوید که این منافقین پیش تو میآمدند و میخواستند که برایشان استغفار کنی من اینها را میبخشم.
حضار: یعنی این هم مهم است دیگر که پیامبری بیاید…
استاد: بله، ولی مثلاً حضرت علی به پیامبر نمیگوید که برای من استغفار کن. خودش بلد است استغفار کند.
حضار: این برادرها بلد نبودند.
استاد: همان، میگویم که کم آوردند. به نظر من این نشانۀ کم آوردن است.
حضار: شاید نشانۀ چیز دیگر هم باشد.
استاد: تأکید نمیکنم، اینکه اینها کم آوردند را از جای دیگر استنتاج کردهام، ولی فکر میکنم از همین حرف که یکی بیاید به پدرش بگوید که تو برای من استغفار کن مثل این است که خودش میفهمد که نمیتواند استغفار کند. یعنی نرسیده به آن جایی که خودش برای خودش استغفار کند. آدمها واقعاً باید به اینجا برسند، نه اینکه ممکن است من به پیامبر بگویم برای من استغفار کن و بکند و خدا هم مثلاً برای اینکه پیامبر این کار را کرده از گناهان من بگذرد.
یک چیز را دقت کنید؛ اینکه خدا از گناهان یک نفر میگذرد یا نه، هیچ ربطی به توبه کردن یا نکردن ندارد. ممکن است اکثریت قریب به اتفاق آدمها به آن حد از ریستشدن گذشته و به آن حالت خاص توبه کردن نرسیده باشند. مثل این که آدم دوباره به دنیا بیاید و بچه شود، با همان حالتها، مثلاً همه چیز برایش تازه شود. چیزی که در قرآن به عنوان توبه میآید یک حالت خاص است که اکثر آدمها به این نمیرسند. آدمی که به اینجا میرسد به نوعی به ایمان به همان مفهوم قرآنیاش میرسد که برای خودش یک مرتبهای است. همان چیزی که عرفا ممکن است اسمهای عجیب و غریب برایش بگذارند. ایمان در قرآن خیلی سطح بالاست. این ربطی به این ندارد که خدا گناهان مردم را میبخشد یا نه. خدا ممکن است گناهان مردم را به انواع دلایل ببخشد. یک آدمی ممکن است بدون اینکه ایمان آورده باشد و به معنای واقعی توبه کرده باشد برود آن دنیا و گناهانش بخشیده شود. بخشیده شدن با اینکه طرف ایمان آورده و به درجات معنوی رسیده خیلی فرق میکند.
حضار: اینکه پیش پدرشان میروند و پدرشان هم این را میگوید، به نوعی نشان میدهد که چقدر از پدرشان هم خجالت میکشند.
استاد: بله، اینها از پدرشان میخواهند که برایشان استغفار کند برای اینکه به او هم آسیب زدهاند و مثل اینکه از او عذرخواهی میکنند، ولی به نظر من نشانۀ نقطهضعف هم هست. عذرخواهی کردن، تلاش برای جبران کردن یک خطاست که خودش میکند. ولی اینکه یک چیزی را در خودش نمیبیند و از یعقوب تقاضا میکند. جواب یعقوب هم این است که «سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ» (یوسف:۹۸)، به زودی این کار را میکنم. چرا؟
حضار: ؟
استاد: بله، در تفسیرها دلایل و چیزهایی میگویند، ولی به نظر من استغفارکردن یک حال خاصی میخواهد دیگر، مثلاً باید واقعاً بنشیند استغفار کند. الان میگوید به زودی انجام میدهم، در اسرع وقت این کار را میکنم. واقعاً هم خیلی نکته خوبی است،
[۰۱:۴۵]
تصوری که من دارم اینست که یک آدم هر موقع نمیتواند دعا کند. دعا کردن، استغفار کردن و کارهای مشابه، یک حالی باید باشد که این کار را کنند. مثلاً اینکه برنامهای داشته باشند که مثلاً هر شب جمعه ساعت هشت شب استغفار میکنند، به نوعی عجیب است دیگر. نمیخواهم بگویم برنامهداشتن بد است، ولی استغفار و دعای واقعی یک مقدماتی هم لازم دارد.
پایان داستان هم که دیگر پایان خیلی خوشی است: پایان خوش برای یوسف و پدر و مادرش که اینها وارد مصر میشوند و آن صحنهای که یوسف در رؤیا دیده بود، تحقق پیدا میکند و روی آن تأکید میشود که این اتفاق افتاد که اینها بر یوسف واقعاً سجده کردند. شاید بنا به اینکه در مصر جلوی فرمانروا سجده میکنند. یعنی عین همان چیزی که در رؤیا دیده بود اتفاق افتاد و یوسف میگوید که این تعبیر رویای من است و «قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا» (یوسف:۱۰۰) خدا این را رؤیا را حقیقت بخشید و تأکید میکند روی اینکه «وَقَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ» (یوسف:۱۰۰)، به من لطف کرد که من را از زندان بیرون آورد «وَجَاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ» (یوسف:۱۰۰)، شما را از بیابان آورد «مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطَانُ بَيْنِي وَبَيْنَ إِخْوَتِي» (یوسف:۱۰۰)، بعد از اینکه شیطان بین من و برادرانم فتنه ایجاد کرد. نَزغ یعنی مثل اینکه یک کدورت، اختلاف و یا اینکه بینشان آتش به پا کرد.
من باز روی این تأکید کنم که به غیر از اینکه داستان به آن رؤیای اول برمیگردد ، به موضوع شیطان هم برمیگردد که دائما از اول این داستان که یعقوب به یوسف میگوید: شیطان کید میکند؛ و شما در تمام طول داستان میبینید که انگار آدمهای مختلف به امر شیطان این امور خلاف را انجام میدهند و یوسف هم مقابله میکند و نهایتاً انگار یوسف هم این را با آگاهی میبیند که همۀ این کارها از همانی است که پدرش گفت، همۀ اینها کار شیطان است.
داستان تمام میشود. فقط یک دعایی از یوسف هست که دیگر خصوصی است. مثل اینکه دیگر این دنیای یوسف تمام شده است، این قسمت دیگر دنیای یوسف نیست که با خدا صحبت میکند که به من پادشاهی دادی، تعبیر احادیث یاد دادی و از خدا میخواهد که مسلم از دنیا رود و ملحق به آدمهای نیکوکار شود.
آخر داستان نیز نشان از عدم موفقیت برادران
آن فلاشبک نهایی (به آن صحنهای که برادران آن کار را میکنند) خیلی امیدوارکننده نیست و معنیاش این است که علیرغم تلاشی که یوسف کرد اکثریتشان به آن چیزی که باید، نرسیدند و توبه نکردند و بلافاصله این آیه بعدش خطاب به پیامبر است «وَمَا أَكْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ» (یوسف:۱۰۳)، مثل اینکه از داستان یوسف آمده در قرآن و به پیامبر گفته میشود؛ برای اینکه پیامبر همین را به عنوان یک الگو بپذیرد که اصولاً این میزانی که یعقوب و یوسف صبر کردند و انگار خدا هم در این کارهایی که یوسف میکند دخالت کرد، ولی با این حال باز هم اتفاق مهمی برای برادران نیفتاد. اینکه پیامبر هم بداند هر کاری کند باز اکثر مردم ایمان نمیآورند.
حضار: فلاش بکی که آخرش آمده حالا ممکن است هم اینجا و هم جاهای دیگر در ادبیات از آن استفاده شود، این حس به آدم دست میدهد که هنوز هم شرایط این جوری هست؟ آیا این حس همراهش نیست که در جاهای دیگر و آدمهای دیگر هم این تکرار خواهد شد؟
حضار: ؟
استاد: سؤال این است که اینجا این حس را دارد یا ندارد؟! سؤال این نیست که میتواند داشته باشد یا نه. مثلاً به برگشتن و زشتی لحن آیه دقت کنید «وَمَا كُنْتَ لَدَيْهِمْ» (یوسف:۱۰۲)، نبودید آنجا «إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَهُمْ يَمْكُرُونَ» (یوسف:۱۰۲)، خودشان جمع شدند و مکر میکردند. اولاً اینکه میگوید «ذَٰلِكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيْبِ» (یوسف:۱۰۲) اینها خبرهای پنهانی است، مثلاً در تورات که این صحنهها نیست، اینها جزو صحنههای خاصی است که در قرآن میآید و فقط خدا آنجا بوده و میدیده. اینکه مرتب در داستانها چنین چیزهایی حذف شده و از داستانهای قرآن هست. آیۀ بعد را هم دقت کنید؛ «وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ» (یوسف:۱۰۳)، فکر میکنم تأکید روی این است که هنوز آن گناه هست، هنوز انگار پاک نشده و اینکه بلافاصله گفته میشود که هر چقدر هم سعی کنید باز اکثر مردم ایمان نمیآورند نتیجۀ همین است دیگر، انگار قبلش میگوید نتیجۀ قطعی داستان همین است که اینها اکثرشان ایمان نیاوردند.
حضار: ؟
استاد: نه ببینید «وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ» (یوسف:۱۰۳)، به پیامبر میگوید که اینقدر تلاش میکنی اینها ایمان نمیآورند. مسئله این نیست که مردم گناه زیاد میکنند، شما میگویید که خدا تأکید میکند که گناه زیاد میشود.
حضار: ؟
استاد: در حالی که آیۀ بعد مسئله ایمان آوردن و توبه کردن و این حرفهاست که تو هر چقدر سعی کنی، نه اینکه مردم زیاد گناه میکنند، برنمیگردند و ایمان نمیآورند. من میخواهم بگویم آیۀ بعدش هم با این جورتر در میآید که تأکید روی این است که اینها برنگشتند و ایمان نیاوردند.
حضار: در این آیه تأکید روی این نیست که گناه زیاد شده، میگوید چطور آن موقع خدا و بندههای خوبش زور زدند و آنها هدایت نشدند، الان هم هر کار کنی بیخودی است و کلاً این طوری است.
استاد: بله، این را که میگوید «وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ» (یوسف:۱۰۳)، یعنی همین.
حضار: یعنی تأکید میکند که اگر الان پیامبر بفهمد که این طوری است این حس تکرار است دیگر و همیشه همین گونه بوده است.
استاد: حالا بگذارید، من میخواهم بگویم انتهای داستان که تمام میشود مهم است که اگر شما داستان را خوب فهمیده باشید؛ اینها باید مربوط باشند به حرفهایی که زده میشود. اولین حرف این است که «وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ» (یوسف:۱۰۳)، که به طور بدیهی مربوط است. بعد میگوید «وَ ما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْر» (یوسف:۱۰۴)، مزدی از اینها نمیخواهی «إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعَالَمِينَ» (یوسف:۱۰۴)، دقیقاً تأکید روی این است که یوسف کاملاً خودش را فدا میکند و چیزی نمیخواهد. اینکه در واقع وضعیت همۀ پیامبرها اینگونه است. بعد آیه «وَكَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ» (یوسف:۱۰۵)، اینکه چه بسیار نشانههایی در آسمانها و زمین است که رد میشوند «وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ» (یوسف:۱۰۵)، و از آن اعراض میکنند و «وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَهُمْ مُشْرِكُونَ» (یوسف:۱۰۶)، و اکثرشان به خدا ایمان نمیآورند به غیر از اینکه مشرک هستند.
برادران به یک معنایی مؤمن هستند، به آن معنای عمومی. همیشه حرف خدا را میزنند ولی واقعاً مؤمن واقعی نیستند، گویا هنوز مشرک هستند. این اشکال پیش نیاید که اینها اینقدر حرف خدا را میزنند، واقعاً به معنایی که ما میگوییم مؤمن هستند، اینها مشرک نیستند، یکتاپرست هستند ولی ایمان به معنای واقعی ندارند، یعنی ایمان نیاورند. اینها همه به نظر من تصاویری است که در این داستان هست و چیزی که بعداً گفته میشود مربوط میشود به مضامینی که داخل خود داستان است. اینکه وضعیت پیامبر مشابه همین است که یوسف برای برادرهایش چقدر تلاش میکرد باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد، پیامبر هم همین کار را با قوم خودش میکند، مثل اینکه تمام قوم جای برادرهای یوسف هستند و فدا کاری میکند ولی اتفاقی نمیافتد.
اینکه من میگویم مربوط است نه اینکه به یک جای خاصی از داستان مربوط باشد، بلکه حس کلی که در داستان هست همین است؛ تلاش زیاد یک نفر و فداکاریاش برای اینکه مردم ایمان بیاورند بدون هیچ درخواستی از آنها. این چیزی است که در واقع نکتۀ اصلی داستان است، بعد هم برمیگردد به همین کاری که پیامبر میکند. میگوید که آیا اینها ایمن هستند از اینکه یک عذاب الهی از آسمان بیاید یا بمیرند و قیامت بیاید در حالی که نمیفهمند؟ بگو این راه من است که به آن دعوت میکنم بر اساس بصیرت خودم و کسانی که تابع من هستند «وَسُبْحَانَ اللَّهِ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ» (یوسف:۱۰۸). همه اینها به این مضمون داستان ربط دارد که یوسف یک کار پیامبرانه با برادرهایش میکند و خیلی رنج میکشد و تحمل میکند. بعد میگوید «وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ»(یوسف:109)، قبل از تو نفرستادیم مگر مردانی بودند که به ایشان وحی میشد، وحی میکردیم، از کسانی که در قریهها بودند، آیا نمیروند در زمین سیر کنند ببینند کسانی که قبلشان تکذیب کردند آخرتشان چه شد؟ و آخرت برای کسانی که تقوا دارند بهتر است «أَفَلَا تَعْقِلُونَ» (یوسف:۱۰۹).
درواقع میگوید اولاً یک داستانی از گذشته نقل شد که انگار این قانون همه جا همینگونه است، همه جا آنهایی که تقوا دارند به عاقبت بهتری میرسند. این چیزی که در داستان دیدید که مثلاً یوسف میگوید کسی که تقوا پیشه کند و صبر کند خدا اجرش را ضایع نمیکند، شما میبینید که این آدمهایی که صبر کردند و تقوا پیشه کردند حتی در این دنیا هم به جای خوب رسیدند. و تأکید روی اینکه بروید نگاه کنید به نوعی همۀ گذشتهها همین است. مدلی که در این داستان است چیز خاصی نیست، انگار همهجا همین قانون برقرار است. «حَتَّىٰ إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ» (یوسف:۱۱۰)، جایی که پیامبران هم ناامید شدند اینقدر فشار و سختی زیاد شد و گمان بردند که «قَدْ كُذِبُوا» (یوسف:۱۱۰) یعنی خودشان هم شک کردند در اینکه هستند یا نه. اینقدر صبر کردند و از طرف خدا هیچ امدادی نیامد، یعنی دیگر به آخرین حد صبر خودشان رسیدند. منظورش این است که خیلی پیامبرها این گونه بودند، مثلاً انتظار داشتند به این حد که رسید، اینقدر به آنها فشار میآید، مثلاً یک مدد الهی ظاهر شود ولی نمیشد تا اینکه صبرشان بهاندازۀ یک مو برسد. این دقیقاً چیزی است که در یعقوب میبینید، یعنی هر چه اوضاع بدتر شود این امیدوارتر میشود به جای اینکه ناامیدتر شود. اینها از صبر کردن نمیبُرند، در این داستان این گونه است و بعد میگوید «جَاءَهُمْ نَصْرُنَا» (یوسف:۱۱۰) به اینجا که رسید پیروزی آمد «فَنُجِّيَ مَنْ نَشَاءُ» (یوسف:۱۱۰) و هرکسی را که میخواستیم نجات دادیم و اینکه «وَلَا يُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ» (یوسف:۱۱۰)، کسانی که مجرم هستند از عذاب خدا در امان نمیمانند.
تفاوت نبأ و علم
نهایتاً نکتۀ اصلی داستان صبر کردن و عذاب کشیدن از جانب یوسف و یعقوب است مخصوصاً یوسف برای اینکه آدمهای دیگر را نجات دهند، ولو اینکه یوسف از قبل بداند که در همگان موثر نمیافتد.
یک نکته جالبی بگویم، البته چون مربوط به واژه میشود و چون خودم واژه را معنی میکنم شاید شما به اطمینان نرسید ولی حرفی که میزنم درست است. فکر نکنید مثلاً یوسف احساس میکرد که درنتیجه همۀ این کارهایی که میکند، هر ده نفرشان آدمهای خوبی میشوند. واقعاً به نظر من این گونه نیست. احتمال اینکه حتی برای یکیشان یک اتفاق خوبی بیفتد کافی است برای اینکه یوسف این کارها را کند. این گونه نیست که مثلاً یوسف میدانست که اتفاق خیلی خوبی در مورد همه میافتد.
در قرآن واژۀ نبأ به معنای خبر وجود دارد، ، و واژههای دیگری که مربوط به آگاهی میشوند و مثلاً علم هم دارند. نبأ شبیه چیزی است که الان ما به آن میگوییم Information (اطلاعات) شما میتوانید از یک چیزهایی خبر داشته باشید بدون اینکه دقیقاً درکشان کنید. من میتوانم خیلی چیزها را ببینم. من به یک جایی اشاره کنم که خیلی واضح به نظر من اتفاق میافتد؛ فرق بین آدم و ملائکه این است که خداوند میگوید «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» (بقره:۳۱) که خداوند اسماء را به آدم تعلیم کرد، بعد اینها را به ملائکه عرضه کرد و گفت: «فَقَالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْمَاءِ» (بقره:۳۱) به اینها Information (اطلاعات) داد، اینها اصلاً نمیتوانند بفهمند، به علم نمیرسند. ملائکه نمیتوانند اسماء را درک کنند، ولی میتوانند اسماء را یاد بگیرند. مثلاً یک چیزهایی هست که من میتوانم بگویم فلان چیز اسمش این است، یا اسمش آن است.
[۰۲:۰۰]
مثل فرق بین sense و رفرنس (مرجع) (فرق بین معنا و مدلول) است. من میتوانم در structure (ساختار)واژهها sense یک چیزی را بفهمم، ولی معلوم نیست که به رفرنسش برسم. انسان است که میتواند به رفرنس همۀ اسماء برسد. با ملائکه فرق دارد. ملائکه میتوانند یاد بگیرند. همه علم الان ما تقریباً همان Information است. یعنی شما تقریباً همۀ چیزهایی که میدانید در حد Information است. خیلی کمتر جایی هست که یک مقدار عمیق شود و رفرنسهایش ظاهر شود. به هر حال من منظورم این است که چیزی که به یوسف وحی شد گفت «لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا» (یوسف:۱۵)، یک روزی به آنها Information را میدهی و سؤالی که یوسف میکند این است که «قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ» (یوسف:۸۹) فهمیدید یا نفهمیدید؟ به نظر من چیزی که وحی بود تحقق پیدا کرد و همهشان دانستند به معنای Information که این از ما بالاتر است و ما پایینتر هستیم. ولی اینکه به علم برسند مثلاً به نوعی عمیق شوند، به عمقش نرسیدند و کنجکاوی یوسف این است که «قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ» (یوسف:۸۹)، نمیگوید من به اندازۀ کافی اطلاعرسانی کردم یا نه، اینکه مسئله علم است. به نظر من کلاً یوسف خیلی امیدوار نیست به اینکه اینها واقعاً به علم رسیده باشند. دنبال همین است که کاری را که به او گفتند انجام دهد، Information را به آنها بدهد. همین که اینها میگویند «تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا» (یوسف:۹۱) یعنی این چیزی که باید به آنها اطلاع داده میشد که کاری بدی کردند را در حد Information فهمیدند، ولی دیگر عمیق نشدند، به حد علم نرسیدند.
آخرین آیه هم که آیۀ واضحی هست میگوید در قصۀ این کسانی که گذشتند عبرت است برای کسانی که فکر میکنند. حدیثی نیست که افترا بسته باشند، یعنی دروغ نیست و همه واقعیت است «وَلَٰكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ» (یوسف:۱۱۱) و تصدیق آن چیزی است که پیش تو هست از مثلاً تورات «وَتَفْصِيلَ كُلِّ شَيْءٍ» (یوسف:۱۱۱) ، و تفصیل همۀ چیزهاست «وَهُدًى وَرَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» (یوسف:۱۱۱). این در واقع آیۀ آخر سوره است که انگار همۀ داستانها را جمعبندی میکند. من احساسم این است که هر چقدر که یک نفر میخواهد ببیند که چقدر داستان را خوب فهمیده و حساش را خوب گرفته، باید نگاه کند ببیند با این هفت یا هشت آیهای که آخرش هست چقدر منطبق است. به ترتیب آیاتی که ذکر میشود و تأکید روی چیزها میشود. من نمیخواهم بگویم حالا یکییکی این آیهها باید انطباق پیدا کند ولی مثلاً فرض کنید این آیهای که میگوید، نشانههایی در آسمانها و زمین میبینند و رد میشوند، الان با این چیزی که من میفهمم با این داستان خیلی ارتباط ندارد و یک واقعیت کلی را میگوید، ولی شاید یک روزی احساس کردم که اینجا این آیه هم یک ارتباطی دارد. اگر این گونه شود و یک لینکی پیدا کنم، احساس میکنم باز یک چیزی بهتر از این فهمیدهام.
به نظر من این ملاک خوبی است که شما چه چیزی از داستان میفهمید، کما اینکه یک عده رسماً این حرف را میزنند که مهمترین نکته در داستان یوسف، مسئله یوسف و زلیخا و مقاومت کردن در مقابل نفس و اینهاست، درحالیکه این ادعا با چیزهایی که آخر سوره هست اصلاً نمیخواند، اتفاق اصلی مسایلی است که بین یوسف و برادرهایش میافتد. فکر میکنم هم از اینجا و هم از ابتدای سوره برمیآید که اتفاقاتی که بین یوسف و برادرهایش میافتد مهمتر است.
من همیشه دوست داشتم یک جایی کامل در مورد داستان یوسف صحبت کنم و خلاصه این کار را کردم، ولو اینکه چهارده جلسه طول کشید ولی اشکال ندارد. من واقعاً همیشه دوست داشتم در یک جمعی که خیلی ادبیات بلد هستند، مثلاً اگر یک آدم آشنایی داشتم مثلا در حوزۀ هنری تبلیغات اسلامی که دانشجویان ادبیات داستانی دارند. شاید یک چیزهایی هم آنجا میتوانستم بگویم که اینجا خیلی قابل اشاره کردن نبود. الان از یک جهتی خوب شد برای اینکه من فقط چیزهای ادبی نگفتم، هر چیزی که فکر میکردم جنبههای دینی و تاریخی و غیره هم دارد گفتم. اگر آدم در یک جمع تخصصی صحبت کند طبعاً میرود سراغ نکتههای خیلی ادبی.
فکر میکنم آدم هر موقع بنشیند یک بار دیگر این داستان را بخواند یک چیزهای جالبی به ذهنش میرسد. من چیزهایی اینجا یادداشت کردم که یک مقدار دیر است.
هدف اصلی من فتح بابی بود که شما خودتان قرآن را بادقت بخوانید و سعی کنید ویژگی منحصر به فرد هر سوره را درک کنید
فقط یک چیزی بگویم که من از اول که این جلسات را گذاشتم واقعاً هدف اصلیام این است که شما را تشویق کنم که قرآن را بخوانید. اینکه این احساس به شما دست بدهد که خیلی چیزها است که اگر فکر کنید میتوانید بفهمید و خیلی عمیقتر از آن است که در ظاهر ممکن است با یک بار خواندن به نظر برسد، خیلی جای فکر کردن دارد، واقعاً من این را با صداقت میگویم که به نظرم راحتترین سورۀ قرآن برای فهمیدن داستان یوسف است. فکر نمیکنم همهاش را خیلی خوب فهمیدهام، حتی در مورد یعقوب که چرا این کار را میکند و چرا این حرف را میزند، آدم نمیفهمد. به نظر خیلی داستان سرراستی است؛ اینکه از اول سوره تقریباً داستان شروع میشود و تا آخرش نقل میشود و این سوره خیلی فضای روشنی دارد. شما اگر میتوانید بروید یک سورۀ دیگر را بخوانید و بفهمید. داستان نباشد، مثلاً بروید سورۀ حج را بخوانید و ببینید چه میفهمید از سوره حج؟ اینکه چه ربطی دارد این حرفها بعداً یک دفعه پرش هست. ببینید پرشها باید درک شوند دیگر. اینکه مثلاً فرض کنید چرا سورۀ حج از یک تصاویری از قیامت شروع میشود؟ اصلاً آدم به نظرش میآید موضوع اصلی حج است حالا یا یک چیز دیگری، اما از قیامت شروع میشود، در مورد مؤمنین و کافرین با تأکید زیاد روی چیزهایی غیر از حج. این گونه هم نیست که مثلاً من هیچ چیزی از سورۀ حج یا سورههای دیگر نفهمم، ولی خیلی پیچیده است. یعنی شما صدبار هم بخوانید باز احساس نمیکنید که خیلی جالب چیزهایی فهمیدهاید. من بعضی سورهها را احساس میکنم که از کل سوره چیزهای جالب میفهمم، مثلاً ارتباطهایی که بین آن است، بین جهشهایی که وجود دارد، موضوع عوض میشود و کاملاً مطلب دیگری میگوید. سورۀ حج جزو سورههایی نیست که من احساس کنم خیلی خوب میفهمم، ولی این گونه هم نیست که چیزی نفهمم. مثلاً یک دقتی کنید ببینید در سورۀ حج چقدر کلمۀ ناس تکرار میشود. این خیلی نکته است. اصلاً یک فضایی در سورۀ حج هست که در بقیۀ سورهها نیست، شما یک سوره را بخواهید بفهمید باید یک چیز متصلکننده پیدا کنید دیگر. تصویر زندگی مردم در کرۀ زمین، این چیزی است که در سورۀ حج مرتب پیدا میشود. جمعیت، مردم، انسانها در کرۀ زمین زندگی میکنند و اصلاً فردی نیست. میدانید منظورم چیست؟ و اینکه زمین مهم است، مکان در این سوره مهم است. از اولش شما نگاه کنید همهاش این گونه است؛ اینکه زندگی جمعی آدمها، مثل اینکه ما در یک محیط بستهای داریم زندگی میکنیم و چیزی که مرتب در سورۀ حج در موردش صحبت میشود این است؛ وقایعی که شما همهاش مردم را با همدیگر میبینید.
حضار: راجع به مسائل خیلی ظریفتر هم وارد میشود.
استاد: من نمیگویم نمیشود.
حضار: ؟
استاد: آن تمثیل را چه میفهمید؟ وقتی یک سوره را میخوانیم باید فکر کنیم چه چیزی در این سوره است که با بقیه فرق دارد؟ هیچ جای دیگر قرآن اینقدر حرف از ناس نیست. ناس اشاره به جمعیت آدمها است که در کرۀ زمین زندگی میکنند و مکان در این سوره مهم است. اصلاً حج چیست؟ حج حرکت دست جمعی است. حجی که در سورۀ حج هست تأکید روی مهاجرت به سمت کعبه است. اصلاً کلمۀ حج به این میگویند که آدم از یک جایی به جای دیگر نقل مکان میکند و زیارت میرود، نه لزوماً به مناسکی که آنجا انجام میدهد. مثلاً در سورۀ بقره شما این حرکت را نمیبینی، آدمهایی را میبینی که مراسم حج را انجام میدهند، احکامش را میشنوید. من نمیخواهم بگویم اینجا اصلاً هیچ ربطی به احکام ندارد، ولی کلاً در این سوره تأکید زیادی روی تصویر آمدن آدمها، نقل مکان به یک مکان خاص است، به اضافۀ اینکه مثلاً فرض کنید جهاد در این سوره ذکر میشود، ربط دارد دیگر! بعد از اینکه حکم جهاد میآید میگوید اگر این گونه نبود که بعضی از مردم را با بعضی دیگر دفن میکردیم، «لَهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِيَعٌ» (یوسف:۴۰)، این مکانهای مقدس از بین میرفت. باز در این علاوه بر اینکه تصویر آدمها که با هم در کرۀ زمین میجنگند هست، مسئلۀ مکان مقدس هم در آن هست، اینکه یک جاهایی در کرۀ زمین برگزیده و مقدس و مهم هستند. این تصویر عمومی سورۀ حج است. من نمیگویم سورۀ حج را همین الان بخوانید بفهمید. مثلاً خیلی خوب و روان میخوانید، ولی یک تصویر عمومی در سورۀ حج وجود دارد آن هم اشارۀ زیاد به این زندگی عمومی مردم به عنوان یک موجود زنده در یک محیط بسته که مثلاً اسمش زمین است و اینکه تصویر قیامت اینجا یک جوری است که گویا اینها را یک خطری تهدید میکند و زلزله میآید. تصوری که باز به ارض مربوط است. خیلی چیزهای دیگر میشود گفت. به هر حال میخواهم بگویم یک چیزی در سورۀ حج وجود دارد که به نوعی بعضی چیزها را به همدیگر پیوند میدهد، نه همه چیز را.
فهیمدن یک سوره یعنی شما واقعاً وقتی آن را میخوانید ربط اول تا آخرش را متوجه شوید؛ من فکر میکنم کم و بیش داستان یوسف را میشود فهمید. حالا نمیخواهم بگویم کامل، ولی احساس میکنم سوره خیلی راحتتری است، از اول خیلی منطقی شروع میشود، دوتا مقدمه دارد، یک داستان را میگوید و بعدش هم در مورد داستان یک چیزهایی به پیامبر میگوید. همه چیزش پشت سر هم با ترتیب خوبی آمده است. اینکه اگر در مورد سورههای دیگر هم همین احساس به شما دست داد نزدیک شدهاید به اینکه بفهمید.
مثلا هر که سوره بقره را فهمید، اینکه مثلاً یک چیزهایی وسط سوره میآید که کاملًا به نظر میرسد به فضای دیگری میرویم و یک ارتباطی بین این مطلب با قبلیها هست که باید بفهمیم. خیلی سخت است فهمیدنش. من نمیخواهم شما را تشویق کنم که اینگونه قرآن را بخوانید و حتماً روی یک سوره کلید کنید، ولی همین را بدانید که کشف ارتباطهایی که ما نمیبینیم خیلی مهم است. حالا شاید یک پروژۀ بعدی من این باشد. اگر دوباره شروع کردیم یک سورهای که یک مقدار بیشتر میفهمم را در موردش صحبت کنم، نه در چهارده جلسه، خیلی خودم زحمت بکشم در حد دو سه جلسه، برای اینکه خیلی حرف برای گفتن ندارم. سختتر هستند.
حضار: کدام سوره؟
استاد: مثلاً سوره نور یا حالا نمیدانم. فکر میکنم برای من فهمیدن سورۀ نور خیلی سخت نیست، با اینکه حالا بخوانیم باز ممکن است پراکنده باشد. از هر چیزی که بلد هستم باید استفاده کنم. سخت است واقعاً، از همین الان دارم فکر میکنم بعضی جاهایش به نظر میآید یک پرش ناگهانی وجود دارد که هیچ جوری نمیشود جمعاش کرد. ولی نکته دقیقاً همین است دیگر که چیزهایی که به نظر شما مربوط نیست واقعاً بهم مربوط هستند و فهمیدنش این است که مثلاً شما بفهمید چگونه اینها به هم ربط پیدا میکنند. فکر میکنم کار خیلی سختی است، ولی به هر حال از تکتک آیهها میشود نکته فهمید. من نهایتاً سعی میکنم شما را تشویق کنم که مستیقماً قرآن را بخوانید. چیزهایی که من میگویم، بر حسب ذوق و سلیقۀ خودم یک چیزهایی را میفهمم و بیان میکنم، ولی احساس من این است که مثلاً وقتی در مورد داستان یوسف صحبت میکنم به نوعی آن را محدود میکنم. ممکن است یک انسان دیگری با یک دید دیگری خیلی چیزهای جالبتری بفهمد و خیلی به چیزهای دیگری دقت کند که من دقت نمیکنم. بنابراین مهم است که آدمها خودشان قرآن بخوانند. برای اینکه خودتان را با پیراهن خودتان اشتباه نگیرید یکی از کارهای خوبی که میتوانید کنید این است که مستقیماً سعی کنید قرآن را بخوانید و بفهمید.