سوره نور - جلسه ۵
درسگفتارهای سوره نور، جلسهی ۵، دکتر روزبه توسرکانی، دانشگاه شریف، سال ۱۳۸۵
مقدمه
بنده دیگر نمیخواهم مطالبی که جلسهٔ قبل گفتم را تکرار کنم به غیر از اینکه یک مقدار شاید قویتر سعی کنم نکتهای که آخر جلسه گفتم را استدلال کنم، ولی فکر میکنم که انتهای جلسهٔ گذشته به جایی رسیدیم که حالا من نمیخواهم تأکید کنم ولی به نظر میآید که شاید به آن نکتهٔ مرکزی این سوره رسیدیم. در واقع یک نوع تمثیلی که وسط این سوره است و شاید این سوره به دلیل همان تمثیل شهرت دارد؛ اسم سوره از همان تمثیل گرفته شده است، یک جوری به فهمیدن آن تمثیل و اینکه محتوای این تمثیل چه ارتباطی با بقیهٔ چیزهایی که در این سوره است دارد نزدیک شدیم. جلسهٔ اول که همین طور خیلی سریع در مورد قطعههای مختلفی که در این سوره است بحث میکردیم، وقتی که به اینجا رسیدم کلاً این فصل دوم را که یک سری آیات توحیدی دارد در موردشان توضیح دادم، که اصولاً این در قرآن مثل یک رسم است که هر وقت در مورد کثرت صحبت میشود، در مورد مثلاً فرض کنید اتفاقات بدی که در دنیا ممکن است اتفاق بیفتد؛ مثلاً در مورد وقایع شیطانی یا در هر چیزی این شکلی صحبت میشود، آیات توحیدی میآید که آدم را یکجوری از حالت کثرت به وحدت میرساند و واقعاً این نوسان کردن بین وحدت و کثرت در همهٔ قرآن هست. ولی این بحث را متوقف نمیکرد و نمیکند که حالا چه تناسبی بین این آیات توحیدی خاصی که اینجا هست با قبل و بعدش وجود دارد. درست است آن توجیه یک جوری به هر حال منطقی به نظر میآید که این فصل دوم یک کار خیلی خوبی دارد در این سوره انجام میدهد ولی اصلاً این بحث متوقف نمیشود، یعنی شما همیشه در هر جای قرآن این آیات توحیدی حتی آن tag endهایی که وجود دارد که مثلاً انتهای آیات ممکن است یک عبارتهای این شکلی بوده باشد که مثلاً «إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ»، همیشه یک جوری به محتوای آیه و قبل و بعد خودش ارتباط دارد. اسماء الهی همین جوری وارد یک آیه یا سوره نمیشوند، آیات توحیدی هم همین طور است. اگر این تمثیلها به عنوان آیات توحیدی در نظر گرفته شود، یا لااقل بعدش یک سری آیات توحیدی هست، این بحث کاملاً سر جای خودش بوده و اکنون داریم در موردش با تفصیل صحبت میکنیم که معنی این تمثیل چیست و چه ارتباطی با محتوای سوره دارد.
تفصیل آیه نور
جلسهٔ قبل به طور خیلی کلی گفتم که با شواهدی که حالا سعی میکنم یک مقدار بیشتر تفسیر دهم این تمثیلی که در مورد نور خدا هست که «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ مَثَلُ نُورِهِ کمِشْکاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ» و الی آخر، این تمثیل در واقع تمثیلی است که به نوعی دارد اشاره میکند به آن چیزی که ما در فرهنگ خودمان شاید مثلاً اسم عشق، عشق مجازی، عشق زن و مرد میگذاریم که اگر این عشق تشبیه شود به شعلهٔ آتش میتواند تبدیل شود به نور و این ما را نزدیک میکند به آن حرفهایی که در مباحث عرفاتی خودمان هست که عشق مجازی را یک مرحلهٔ مقدماتی میدانند که میتواند آدم را به عرفان برساند. اینجا دقیقاً حرف از این است که از آن شعلهای که وجود دارد میشود استفاده کرد و نور به وجود آورد.
حال من میخواهم در مورد اینکه این تمثیل معناهای دیگری هم دارد و اینکه کدامشان بیشتر مناسبت دارد یک مقدار بحث کنم. یک مقدار میخواهم بیشتر استدلال کنم که چرا این معنی که برای این تمثیل در نظر میگیریم مناسبتر است از بقیهٔ معانی و تعبیرهای دیگری که از این تمثیل وجود دارد.
اگر این محتوا را بپذیریم کل سوره در مورد این است که چگونه میشود که این مِشکات را مستقر کرد، چگونه این شعله را میشود تبدیل به نور کرد. مثل اینکه یک مجموعهای از احکام در این سوره وجود دارد که همهاش به نوعی متمرکز در مورد مسائل مربوط به جنسیت، مربوط به رابطهٔ بین مرد و زن و تشکیل خانواده است و همه اینها حول و حوش این تمثیل جمع میشوند. همهٔ آنها در واقع به نوعی در مورد این هستند که چگونه جامعه را اداره کنیم، خانواده را اداره کنیم که این اتفاق بیفتد که این رابطهٔ مثلاً عاشقانه، آن شور عاشقانه که شبیه شعله است اطرافش در واقع یک محدودیتهایی باشد، یک حائلی قرار بگیرد که این تبدیل به یک چیز نورانی شود و در خانواده یک اتفاقی بیفتد که انگار یک جوری یک مرحلهای از عرفان طی شود و این جور خانوادههای نورانی، خانوادههای مقدس به وجود بیاید.
در عین حال تأکید میکنم این تم فرعی هم همچنان در سوره هست که در مقابل همهٔ این کارهایی که میخواهد انجام شود از طرف جامعه مقاومت وجود دارد که مرتب شما این را در سوره میبینید که آدمهایی هستند که یکجوری انگار میخواهند این اتفاق نیفتد. قبل از اینکه کمی بیشتر در مورد این تمثیل استدلال کنم به این نکته دقت کنید که این جوری وقتی به این سوره نگاه میکنید اگر این را بپذیرید که این سوره به نوعی دارد میگوید که چگونه میشود از جنسیت استفاده کرد و یک جوری به عرفان رسید، موضوع سوره فوقالعاده موضوع مهمی است.
تا حالا مجموعهٔ چیزهایی که در مورد سوره گفته بودم به عنوان یک نکتهٔ خیلی مهم جهانی؛که مثلاً در تمام طول تاریخ به نوعی بشر انگار درگیر مسئلهٔ جنسیت بوده، واقعاً هیچ وقت شما جامعهای نمیبینید که خیلی خوب از این مسئله رها شده باشد، این سوره نه تنها به نوعی دارد بیان میکند که چگونه آن مشکلاتی که جنسیت و روابط جنسی ممکن است به وجود بیاورد را میشود از بین برد؛ در واقع یک سری احکام و محدودیتها هست که جلوی یک سری از مشکلات و اشاعهٔ فحشا و این چیزها را میگیرد، بلکه آدم یک دید کاملاً مثبتی پیدا میکند. سوره دنبال این است که چگونه میشود از جنسیت استفاده کرد، استفادهٔ مثبت کرد. فقط مسئله این نیست که یکجوری جلوی یک سری خرابکاریهایی که ممکن است به وجود بیاید را بگیریم، مسئله این است که این یک چیز خیلی خیلی مفیدی میتواند باشد اگر درست از آن استفاده شود. دقیقاً مثل همان شعلهٔ آتشی که میتواند سوزاننده باشد، میتواند مخرب باشد، ولی اگر در یک جایگاه مناسب قرار دهیم تبدیل میشود به یک چیز نورانی که خیلی میتواند مفید باشد.
مخصوصاً فکر میکنم الان که ما قرن بیستم را پشت سر گذاشتهایم و در اوایل قرن بیست و یکم هستیم، هر کسی که قرن بیستم را دیده باشد دیگر کاملاً متوجه میشود که این مسئلهٔ جنسیت چقدر چیز مهمی است و چقدر میتواند مخرب باشد، چقدر میتواند ذهن بشر را اشغال کند و چقدر مهم است که در مورد آن صحبت شود. من تأکید میکنم که به یک جایی رسیدهایم که اهمیت موضوع سورهٔ نور مشخص است در همین حدی که داریم میفهمیم. هم آن تم اصلیاش که در واقع گذاشتن یک سری محدودیتها و جلوی استفادهٔ نادرست از جنسیت را گرفتن به قصد اینکه استفادهٔ مثبتی از آن شود، این تم به اضافهٔ آن تم فرعی که نشان میدهد که چگونه همیشه در مقابل این فعالیتها یک مقاومتهایی هست، به خاطر اینکه اگر ما بخواهیم استفادهٔ عملی از احکام این سوره بکنیم باید بدانیم که همیشه یک مقاومتهایی در مقابل چنین احکامی وجود دارد.
من میخواهم این استدلالهایی که در مورد اینکه چرا این تمثیل، این تعبیر در واقع برای آن مناسب است را یک مقدار بیشتر باز کنم. قبل از اینکه این استدلالها را بگویم میخواهم یک بار دیگر تأکید کنم که انتهای جلسهٔ قبل گفتم، ما هیچ واژهٔ مناسبی نداریم که به این چیزی که در این سوره دارد به نوعی تقدیس میشود اطلاق کنیم. اگر از واژهٔ عشق استفاده کنیم، این واژه آنقدر در ادبیات دستمالی شده و معمولاً هم شما وقتی از عشق صحبت میکنید؛ حالا عنوان عشق مجازی برای آن بگذارید، عشق حقیقی بگذارید، همان عشق بین مرد و زن، همیشه چیزی که در مورد عشق به ذهن آدم میآید یک رابطهٔ رمانتیک مثلاً خیلی عجیب و غریب و پر از سوز و گداز و هجران و از این چیزهاست. معمولاً چیزی که با عنوان عشق در ادبیات انعکاس پیدا کرده بیشتر به آن جنبههای خود آن شعله انگار سر و کار دارد؛ قبل از تشکیل خانواده وقتی که همراه با هجران و سوز و گداز است و در عین حال میتواند انسان را آسیبپذیر کند. من میخواهم این را مقداری در ذهنتان تفکیک کنید. واژهٔ دیگری وجود ندارد، ممکن است از همین واژهٔ عشق مرتب استفاده کنم ولی چیزی که قرآن دارد به آن اشاره میکند و آن را تقدیس میکند، آن عشقی است که یک جوری به ثمر رسیده است، با آن یک خانوادهای تشکیل شده است، دیگر آن شور و هیجانهای مربوط به هجران و این چیزها زیاد در آن نیست و به یک حالت ثابت و دائمی رسیده که فکر میکنم این حالت کمتر در ادبیات انعکاس پیدا کرده باشد.
آن عشق شلوغی که در واقع با جیغ و داد همراه است، این نیست. یک عشق خیلی آرام و سادهتری است، شعله نمیکشد، یک جوری انگار مهار شده و به آن حالت مفید خودش رسیده است. استدلالهایی که من کردم و الان میخواهم روی آن تأکید کنم که چرا این تمثیل این معنی را میدهد، یک نکتهٔ خیلی اساسیاش همین شباهتهایی است که وجود دارد. شما وقتی میخواهید یک تمثیل را بفهمید، چگونه میروید به سمت اینکه ببینید درکتان از تعبیری که از این تمثیل دارید میکنید درست است یا نه؟ باید حداکثر شباهت بین موضوعی که تمثیل دارد بیان میکند با خود اجزای تمثیل وجود داشته باشد. ببینید اینجا مثلاً وقتی که من دارم اینجور تعبیر میکنم که در واقع همان مثلاً شور عاشقانهای که بین مرد و زن در خانواده وجود دارد را دارد به یک شعله تشبیه میکند و کل آن خانواده و محدودیتهایی که اطرافش هست را که باعث میشود معرفت تولید شود دارد به مشکات، زجاجه؛ دور آن شعله در واقع یک شیشهای هست که این را محدود کرده و از آن دارد محافظت میکند و کل این مصباح و زجاجه هم در یک مشکات قرار دارد.
من دوباره تکرار میکنم که مشکات جایگاهی است که داخل خانه در آن چراغ را میگذارند، مثل یک طاقچه مانندی که مخصوص چیزی است این چراغ در آن قرار میگیرد. مصباح میتواند شیشه داشته باشد، میتواند نداشته باشد. هر چیزی، چراغی که روشن کنید مصباح است. مثلاً قدیمها این چراغ علاءالدین را مثلاً به یک چیز غولمانند که در آن روغن میریختند و بعد به اصطلاح قسمت لولهٔ آن را آتش میزدند یا هر چیز دیگری، این مصباح است، ولی اینجا حرف از این است که مصباح در یک زجاجه هم قرار گرفته است. ببینید عناصری که در این تمثیل وجود دارد سوخت است که حالا اینجا تحت عنوان روغن دارد از آن اسم برده میشود، شعلهٔ آتش است، شیشهای که دور شعلهٔ آتش است و جایی است که این کلاً مستقر شده. همهٔ این اجزا در تعبیری که من دارم میکنم وجود دارد، یعنی شما در رابطهٔ عاشقانه یک جنبهٔ کاملاً جسمانی دارید، مثلاً جنبهٔ لذتبخش به اصلاح فیزیولوژیک و کاملاً جسمانی در رابطهٔ مرد و زن است که از درون این رابطه یک جوری آن شعلههای عشقی که معمولاً از آن صحبت میکنند، عشق مجازی، یک جوری بیرون میآید.
این تعبیر شعله برای این حالتهای شورانگیز مثلاً رابطهٔ عاشقانه خیلی تعبیر مناسبی است، فقط قرآن آن را استفاده نمیکند، تمام ادبیات پر از استفاده کردن از مفهوم شعله و آتش برای همین عشقی است که بین مرد و زن به وجود میآید، چون آن حالت سوزاننده را میتواند داشته باشد، حالت نور دادن را میتواند داشته باشد، به اضافهٔ اینکه این عشق، این شعله به نوعی توسط شیشه محافظت شده است. ببینید وقتی که دارید به یک تمثیلی فکر میکنید ما چرا برای چراغ شیشه میگذاریم؟ کلاً این دلیلش چیست؟ یکی اینکه شعله را محافظت میکند که خاموش نشود و یکی اینکه باعث میشود نور آن بیشتر شود. واقعاً چراغی که روی آن شیشه قرار دارد، علاوه بر اینکه شعله را محافظت میکند که خاموش نشود و پخش نشود، محافظت کردن از شعله توسط شیشه فقط به این دلیل نیست که مثلاً باد نخورد و خاموش نشود، اصولاً داریم این را به گونهای ایزوله میکنیم نسبت به محیط اطراف، که هم محیط اطراف روی آن اثر نگذارد و هم شعله روی محیط اطراف اثر نگذارد به اضافهٔ اینکه شیشه باعث میشود که نورانی شود. در این آیات روی تأثیر شیشه در نورانی شدن تأکید است، به خاطر اینکه وقتی از زجاجه حرف میزند، میگوید «کأَنَّهَا کوْکبٌ دُرِّی»، انگار اگر شعله نوری داشته حالا با این شیشه انگار مثل یک ستارهٔ درخشان شده است؛ بنابراین روی درخشنده شدن نوری که شعله تولید میکند توسط این شیشه دارد تأکید میشود. میخواهم روی این بحث کنم که همهٔ اجزای این تمثیل به نوعی با آن چیزی که ما در ذهنمان است در مورد روابط بین مرد و زن داخل خانواده وجود دارد، اینکه این در خانواده نصب شده و یک محدودیتهایی در واقع اطراف آن است که باعث نورانی شدن آن میشود، به اضافهٔ اینکه جنبههای جسمانی دارد و جنبهٔ سوزاننده دارد. اینها همه در واقع در این تعبیری که من میکنم وجود دارد.
[۱۵:۰۰]
حالا تعابیری دیگری که وجود دارد؛ مثلاً فرض کنید که این نور، نور ایمان است. خیلیها اینگونه تعبیر میکنند که حالا نور ایمانی که در قلب مؤمن است یا نور ایمانی است که اختصاص دارد به پیغمبر. یک چنین تعابیری در بعضی از تفاسیر هست. این خیلی دور از چیزی که من واقعاً دارم تعبیر میکنم نیست، یعنی واقعاً یک شباهتهایی وجود دارد، به خاطر اینکه من حرفم این است که اصلاً اینجا دارد به نوعی میگوید که چگونه این عشق میتواند تبدیل به ایمان و تبدیل به عبادت و این چیزها شود. منتها مقداری دقت کنید؛ واقعاً همهٔ اجزای چیزی که داریم میگوییم، اجزای این تمثیل، با اینکه این اشاره به نور ایمان به طور کلی باشد واقعاً جور درمیآید. مثلاً نور ایمان واقعاً جنبهٔ سوزاننده دارد یا مثلاً از یک چیز جسمانی نشأت میگیرد. اینجا روی این سوختی که به اصطلاح میسوزد، روی این روغن و اینکه نمیدانم از شجرهٔ، خیلی تأکید میشود دیگر.
به واژه زیتون دقت کنید که وقتی زیتون میشنوید، آن درخت زیتون احتمالاً آن میوهٔ زیتون کنسروشدهاش به ذهنتان میآید. زیتون از زیت میآید، یعنی اگر بخواهید مثلاً ترجمه بکنید شاید اینگونه بهتر باشد که زیت به معنای سوخت است، روغن هم نیست چون آدم به فکر سرخ کردن مثلاً مواد غذایی میافتد یا به فکر روغنی که مثلاً بعضیها به موهایشان میمالند، در عربی مثلاً کلمهٔ دُهن وجود دارد برای روغنی که برای مالیدن استفاده میشود، ولی زیت بیشتر به معنای روغنی است که برای سوختن استفاده میشود؛ بنابراین وقتی از آن درخت هم اسم برده میشود، چون اسم درخت از زیت گرفته شدهاست خوب است که مثلاً در ذهنتان ترجمه کنید درخت سوختنی، درخت سوخت، یک درختی در دنیا هست که سوخت تولید میکند. جنبهٔ خوردنی آن اینجا ملاک نیست. میخواهم بگویم آنجایی که اسم از این درخت میبرند دارند روی این جنبهٔ جسمانی که میسوزد تأکید میکنند. اینها یک مقدار فاصله دارد با اینکه معنی تمثیل فقط اشاره به نور ایمان حالا برای پیامبر یا برای مؤمنین باشد، به اضافهٔ اینکه به این دقت کنید که بلافاصله بعد از اینکه تمثیل میآید در ادامهٔ تمثیل گفته میشود که این مشکات «فِی بُیوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ»، اصلاً جایگاه این مشکات در خانوادهها است.
واقعاً احساس ما نسبت به نور ایمان به طور مطلق این است که اختصاص به خانوادهها دارد، یعنی یک جوری سؤالبرانگیز نیست که اگر خیلی کلی داریم دربارهٔ نور ایمان بحث میکنیم به اضافهٔ آن جنبههای شعله و روغن و آن چیزهایی که پایینترش هست چیست و به چه چیزی باید تعبیر شود، اینکه این نور ایمان در خانوادهها قراردارد هم واقعاً یک جوری سؤالبرانگیز است دیگر. لزوماً نور ایمان در خانواده نیست، یک آدم ممکن است بدون خانواده هم بتواند نور ایمان داشته باشد.
یک نکتهٔ دیگر، مثلاً این آیه، این قطعه از این تمثیل «یکادُ زَیتُهَا یضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ» چگونه تعبیر میشود یا این آیه چگونه تعبیر میشود که مثلاً «شَجَرَةٍ مُبَارَکةٍ زَیتُونَةٍ لَا شَرْقِیةٍ وَلَا غَرْبِیةٍ»؟ در مورد نور ایمان مثلاً شرقی و غربی نبودن چگونه دارد تعبیر میشود؟ حالا جلوتر که برویم سعی میکنم اجزای تمثیل را بگویم که به چه چیزی دارد اشاره میکند. وقتی که تعبیری میآورید برای یک تمثیل باید سعی کنید که نشان دهید که حداکثر انطباق را با اجزایش دارد دیگر، که اجزایش یک جوری معنیدار شود. به نظرم میآید به این دلیل نور ایمان شباهتهایی به این تمثیل دارد که اینجا حرف از نور ایمان است، برای اینکه واقعاً این تعبیری که من دارم میکنم از یک جایی به بعد تعبیر به نور ایمان میشود، تبدیل به نوری میشود که انسان در پرتو آن نور میتواند حقایق را ببیند، میتواند به خدا ایمان بیاورد، تسبیح بگوید همانطوری که در آیات بعد میآید؛ و وقتی که این را قبول کنید طبعاً به طور اختصاصی این نور در قلب پیامبر هم هست، در قلب مؤمنین هم هست، ولی با همهٔ اجزای این تمثیل واقعاً میخواند یا نمیخواند جای سؤال است.
نکتهٔ دیگر اینکه وقتی شما دارید تمثیل را تعبیر میکنید، این تعبیری که من دارم میگویم با تمام فضای این سوره هماهنگ است، تمام این سوره دربارهٔ مسائل و امور مربوط به جنسیت، رابطهٔ مرد و زن و تشکیل خانواده است. همهاش واقعاً همین طوری است. شما کل آن را نگاه کنید غیر از فصل دوم که یک سری آیات توحیدی است بقیهٔ احکام همه در حول و حوش این مفاهیم هستند، ولی نور ایمان یک چیز خیلی کلی است و ربطی به این مسئله ندارد، ولی این تعبیری که من میگویم یک جوری به طور کامل به فضای سوره مربوط میشود. کاملاً هماهنگ است با چیزهایی که قبل و بعد از این در سوره میآید، در حالی که اگر مطلق نور ایمان یا نور الهی و عرفان و این چیزها بگیرید، خیلی با فضای سوره هماهنگی کاملی ندارد. نمیخواهم نفی کنم، به نظر من یک جوری در واقع این تعبیری از نور ایمان هست، منتها نور ایمانی که در اثر تبدیل آن شور عاشقانه به نور به وجود آمده است. در واقع یک چیزی خاصتر از نور ایمان است، نور ایمان یک مقدار زیادی کلی است. ضمناً یک جای دیگری از این سوره فکر میکنم مستقیم اشاره دارد به این سؤال که چه چیزی بیشتر تأیید میکند که نور ایمان اینجا مطرح است.
اصلاً کسانی که در واقع اینگونه تعبیر میکنند که این مثلاً مربوط میشود به تمثیلی از نور خداوند که بر مؤمن است، یک تأیید آن آیهٔ بعدی است که خانههایی را نشان میدهد؛ فرض کنیم که بیوت را در آن آیهٔ بعد ربطی به خانواده ندهیم، بگوییم که شاید «فِی بُیوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ» مثلاً منظور مساجد باشد، جاهایی باشد که برای عبادت ساخته شدهاند، میشود این گونه هم تعبیر کرد، هر چند این با قبل و بعد از سوره نمیخواند به این خاطر که همه جای سوره دارد در مورد بیت صحبت میکند و منظور از بیت همه جا خانواده است ولی بیایید این گونه تعبیر کنیم. میخواهم یک نکته بگویم در تأیید آن چیزی که این تمثیل مطلقاً این نور ایمان است که مثلاً دارد در قلب مؤمن نشان میدهد. بگوییم این بیوت که بعداً میآید مثلاً معنیاش اماکن مقدسی هستند که داخلشان ذکر خدا گفته میشود و تسبیح گفته میشود و بنابراین مناسبت دارد با اینکه این نور جایگاهش اماکن مقدس است، مثلاً نور ایمان یا نور خداوند در اماکن مقدس وجود دارد. ولی باز با آن آیهٔ بعد که تصویری از مردهایی است که از خانههایشان بیرون آمدهاند و دارند کسب و کار میکنند و از یاد خدا غافل نمیشوند خیلی نمیخواند، ولی فرض کنید که این جوری بگوییم. یک مقدار جلوتر برویم، میخواهم به یک آیه اشاره کنم که به نظر من این هم باز تأیید خوبی است که درست داریم میفهمیم که این تمثیل یک چیز مربوط به خانواده را دارد بیان میکند و در واقع نوری است که منشأش همان شور عاشقانهای است که بین مرد و زن میتواند وجود داشته باشد.
به این آیه دقت کنید که «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِیسْتَأْذِنْکمُ الَّذِینَ مَلَکتْ أَیمَانُکمْ وَالَّذِینَ لَمْ یبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْکمْ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ…» (نور/۵۸)، داخل آن خانهها دارد حرف از این میزند که خانههایی که انسانهای مؤمن زندگی میکنند، یک اتاقی را انگار دارد محافظت میکند از اینکه هر کسی نتواند وارد یا خارج آن شود. این واقعاً با آن تصوری که ما داریم در مورد نور ایمان صحبت میکنیم و این خانههایی که دارند توصیف میشوند خانههای مؤمنین هستند، واقعاً تصور واقعی آدم این است که وقتی که آن اتاق محافظت شد، اگر در آن اتاق باز شود شما انسانهایی را ببینید که در حال ذکر و دعا و تسبیح و این جور چیزها هستند. اینها خانهٔ مؤمنین است و آن اتاق یک اتاق اختصاصی است که محافظت شده، ولی در این اتاق که باز میشود ما یک چیز دیگر میبینیم. میگوید «مِنْ قَبْلِ صَلَاةِ الْفَجْرِ وَحِینَ تَضَعُونَ ثِیابَکمْ مِنَ الظَّهِیرَةِ وَمِنْ بَعْدِ صَلَاةِ الْعِشَاءِ» (نور/۵۸)، آن آدمهایی که در آن اتاق هستند در سه نوبت؛ یک نوبتش این است که «وَحِینَ تَضَعُونَ ثِیابَکمْ مِنَ الظَّهِیرَةِ»، وقتی که لباسهایتان را در ظهر مثلاً از تَنِتان بیرون آوردید، تصویری که از داخل این اتاق دیده میشود تصویر آدمهایی که دارند عبادت میکنند نیست، تصویر بیشتر مربوط به مرد و زنی است که دارند استراحت میکنند یک جوری، و بعد این، این عبارت میآید که «ثَلَاثُ عَوْرَاتٍ لَکمْ»، و حرف از این است که باز اینجا یک فضای جنسی وجود دارد. از اول که شروع میشود میگوید «الَّذِینَ لَمْ یبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْکمْ»، از بچههایی که کمی به سن بلوغ نرسیدهاند؛ یک چیز مربوط به بلوغ، و مثلاً آنجا که دارند عبادت میکنند بچههایی که به سن بلوغ رسیدهاند یا نرسیدهاند چه فرقی میکند اگر مسئلهٔ مزاحمت در مقابل عبادت است؟ میخواهم بگویم این محیطی که دارد در داخل خانهٔ مؤمنین ترسیم میشود، آن چیزی که دارد از آن محافظت میشود، تصویری که در این آیات است این نیست که صرفاً اینها آدمهایی هستند که دارند تمام وقت عبادت میکنند، یک چیزی مربوط به رابطهٔ زن و مرد در آن اتاق وجود دارد که نباید مزاحمشان شد و هر کسی نباید در آن اتاق رفت و آمد کند. آن حالتی که در آن تمثیل هست که یک چیزی دور آن شعله را گرفته است که محافظت میکند و در تمام این سوره میبینید که این حالت protect کردن مرتب وجود دارد.
اول اینکه خانههایی هست که از بیرون کسی حق ندارد واردشان شود، اول باید اجازه بگیرید، باز داخل آن خانهها اتاقهایی هست که کسی نباید در آن وارد شود و آخرش درون آن اتاق را که نگاه میکنید تصاویری که میبینید و آن حسّی که میکنید، رابطه بین زن و مرد است که حتماً باید به صورت خصوصی ادامه پیدا کند و کسی مزاحمش نشود، در عین حال جایی دیگر در آن بیوت میبینید که اینها تسبیح هم میگویند و ذکر خدا هم میگویند، یعنی همهٔ این چیزها با آن تعبیری که من میگویم جور درمیآید. مثل اینکه بخشی از آن چیزی که در این خانهها هست همان ارتباط شورانگیز بین زن و مرد است که یک ارتباط کاملاً خصوصی و محافظت شده است، در عین حال این تبدیل به یک شور عاشقانه نسبت به خداوند، تسبیح گفتن و اینها هم شدهاست؛ بنابراین من میخواهم بگویم مطلق نور ایمان اگر بگیریم، به نظر با یک جاهایی از این تمثیل خیلی منطبق نمیآید. این یک نور ایمانی است که از یک جای خاصی دارد نشأت میگیرد و روی آن دارد تأکید میشود.
حضار: … یک جوری از فی بیوتٍ که شروع میشود یک تغییری ظاهراً در تمثیل به وجود میآید، یعنی اینکه اگر فرض کنیم فی بیوتٍ هنوز ادامهٔ این تمثیل است شما جزء به جزء باید بررسی کنید بگویید مثلاً روغن، آتش … اگر این جوری برویم جلو … یعنی یک جوری نمیشود گفت که این فی بیوتٍ ادامهٔ همان تمثیل هست… یا باید یک جایی تمثیل کات شده باشد …
من نمیگویم که بیوتٍ ادامهٔ تمثیل است، تمثیل نورِ خدا همان مشکات است که در آن مصباحی و زجاجهای است و الی آخر و بعد به نوعی این تمثیل به نظر میآید که تمام میشود «وَیضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ ۗ وَاللَّهُ بِکلِّ شَیءٍ عَلِیمٌ» (نور/۳۵)، ولی بعد دوباره برمیگردد به اینکه حرف از نور خدا بود که در واقع از نور خدا تمثیلی گفتیم برایتان. نور خدا کجاست؟ «فِی بُیوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ»، این دیگر ادامهٔ تمثیل نور خدا نیست، آن نور خدا تمثیلش آن است و میخواهم بگویم که آن تمثیل آنجا تمام میشود به دلیل این آیه و این قطعه که میگوید «وَیضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ ۗ وَاللَّهُ بِکلِّ شَیءٍ عَلِیمٌ» (نور/۳۵). این تمثیل نور خدا بود که تمام شد، ولی فی بیوتٍ یعنی چه؟ نور خدا الان کجاست؟ چیزی که در واقع در مورد آن صحبت کردیم که جایگاهش کجاست، در خانههایی که در آن عبادت دارد انجام میشود «فِی بُیوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ».
حضار: اصلاً چیزی که به ذهن میآید از تمثیل احتمالاً باید همین باشد، یعنی از اینکه یک خانههایی وجود دارد … [۰۰:۲۹:۰۰]
مهمترین چیزی که کمک میکند این تمثیل را بفهمیم فضای کلی سوره است. داریم در مورد خانواده، محافظت کردن خانواده، دربارهٔ رابطهٔ بین مرد و زن، در مورد محدودیتهایی که میگذاریم صحبت میکنیم. محافظت کردن از رابطهٔ مرد و زن در خانواده است، آنجا هم میبینیم که همین است. آنجا هم حرف از این است که شعلهای وجود دارد، دورش حفاظی قرار گرفته که این در یک جایی مستقر شده و آنقدر این شباهت با فضایی که درون خانواده است میخواند که خیلی شکّی باقی نمیماند که این تمثیل مربوط به این است و دارد یک جوری بیان میکند که چگونه از یک روغنی که درون چراغی هست و از آتشی که به وجود میآید میشود نور گرفت و چه روشنایی تولید کرد. میخواهم تأکید کنم که این خیلی مسئلهٔ مهمی است. چه چیزش مهم است؟
[۳۰:۰۰]
اینکه عموماً دیدگاه آدمهای مذهبی و اکثریت شاخههای عرفانی که به معنویت توجه زیادی دارند دیدگاهشان نسبت به مسائل جنسی منفی است. بیشتر به شکل یک چیز مزاحم به آن نگاه میکنند. به نظر من خیلی نکتهٔ مهمی است که اینجا دارد به عنوان یک چیز کاملاً مستقل میگوید که اگر یک کارهایی کنید و مقدماتی را فراهم کنید، این نه تنها چیز مزاحمی نیست، بلکه این مثل همان شعلهٔ داخل یک چراغ میتواند به شما نور بدهد. دقیقاً مثل این است که آدمها کار کردن با آتش را بلد نباشند و مدام خودشان را آتش بزنند، خانه و زندگیشان آتش بگیرد و بعد کمکم حساسیت پیدا کنند و از آتش بترسند و بگویند که آتش چیز خیلی بدی است، در حالی که این گونه نیست، درحالی اگر عاقل باشند و بدانند که چگونه میتوان از آتش استفاده کرد آتش خیلی چیز خوبی است و میتواند برای شما نور تولید کند. من دارم سعی میکنم بگویم که شباهتها خیلی زیاد است. فضای سوره یک جوری هست و شباهتهایی که وجود دارد به اندازهٔ کافی هست که این تفسیر را به این معنا بگیریم، به اضافهٔ اینکه آن آیهای که یک جایی باز داخل آن خانه یک اتاقی را خلوت کرده، هیچ حرفی داخل آن اتاق از اینکه اینها دارند درون این اتاق عبادت میکنند نیست. درون آن اتاقی که دارد محافظت میشود باز انگار رابطه بین زن و مرد برقرار است.
دیدگاه دیگری وجود دارد که مخصوصاً فقط مربوط به ملاصدرا نمیشود. ملاصدرا فقط یک تفسیری دربارهٔ آیه نور دارد؛ تفسیر نسبتاً کوتاه که همین آیه را در واقع تفسیر کرده، برای همین خیلی شهرت دارد. وقتی که یک نفر، معمولاً سوره را تفسیر میکند، اینکه ملاصدرا اینقدر علاقهمند بوده که فقط در مورد این تمثیل یک مقالهٔ طولانی نوشته است که به صورت یک کتاب ترجمه شده که الان در بازار هم هست. همهٔ حرف ملاصدرا و آن دیدگاههای فلسفی که دارد این است که اینجا خداوند دارد مراتب وجود را بیان میکند. یک دیدگاه کاملاً فلسفی دارد که مثلاً فرض کنید اصطلاح همان وجود روغن و آتش و زجاجه و مشکات و اینها، در مجموع بیان کردن مراتب وجود است. من نمیخواهم دفاع کنم از اینکه اینجا مراتب وجود است، چون اینقدر مراتب وجود کلی میشود که از فضای این سوره به طور کامل خارج میشود، ولی بیارتباط با مراتب وجود نیست اگر این عقیدهٔ ملاصدرا و دیگران شبیه ملاصدرا را قبول بکنید که اینها مراتب وجود را معادل با عشق میبینند؛ بنابراین مراتب وجود در نظر ملاصدرا با مراتب عشق به نوعی یکی است، بنابراین خیلی بیربط نمیشود اگر فرض کنیم که به طور مثال اینجا وقتی که دارد از مراتب وجود صحبت میکند به نوعی بتواند حتی قبول بکند که این به نوعی به عشق آدمیزاد هم مربوط میشود، به آن چیزی که ما به آن عشق میگوییم.
فقط میخواستم اشاره کنم که تفسیر معروفی هم هست که خیلی کلیتر در واقع دارد به این مسئله نگاه میکند و این را به عنوان یک بیانی از مراتب هستی در نظر گرفته است. کاملاً یک تفسیر فلسفی از این آیه توسط ملاصدرا انجام گرفته که خیلی پرت نیست، ولی باز هم میگویم که احساس من این است که خیلی با محتوای سوره هماهنگ نیست، یعنی شما گاهی وقتی یک تمثیل را خیلی کلی معنی میکنید ممکن است یک جوری درست باشد ولی خیلی چیزها را از دست دادهاید. آدم باید سعی بکند تمثیل را واقعاً تا حد ممکن یک چیز مشابه با آن در نظر بگیرد که با اجزای مختلف داخل این تمثیل هماهنگ باشد. من واقعاً یک بار تمثیل ملاصدرا را نگاه کردهام ولی الان یادم نیست که به عنوان مثال تعبیرش از «یکادُ زَیتُهَا یضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ» چه میتواند باشد، به چه چیزی در عالم وجود … میشود آدم نگاه کند و ببیند که اجزای تمثیل را چه مقدار توانسته توضیح دهد.
روابط بین زن و مرد: خطر و تعالی
من چند تا نکته میخواهم بگویم؛ یکی اینکه حالا این جوری که به این نگاه کنم میخواهم تأکید کنم که این خیلی اتفاق مهمی است، با توجه به اینکه ما حتی یک default در فرهنگ خودمان داریم که نسبت به مسائل مربوط به جنسیت و رابطهٔ مرد و زن همیشه واهمه وجود دارد. اینها چیزهایی است که بیشتر در واقع باید خیلی آدم مواظب آنها باشد، کنترل کند، یعنی یک حس خطر بیشتر وجود دارد. آدمهایی که به معنویت خیلی اهمیت میدهند معمولاً احساسشان مثلاً به امور شهوانی این است که اینها چیزهای خطرناکی هستند که ترک شهوات باید کرد. این کلیترین دستور عرفانی است که معمولاً همهٔ ما شنیدهایم که باید از شهوات دوری کرد. من میخواهم بگویم که در این سوره کلاً در عین حالی که احکامی هستند که مدام دارند روابط زن و مرد را محدود میکنند، یعنی دارند بر روی مسائل جنسی مدام محدودیت میگذارند؛ از اول سوره احکام مربوط به شلاق زدن کسی که مرتکب زنا شده هست، احکام مربوط به اثبات شدن یا اثبات نشدن و اینکه کسی هتک حرمت کند از کسی، به او تهمت بزند مسئلهٔ افک، اینها همه به نوعی در واقع محدود کردن یک سری روابط است. اینکه داخل خانهها نباید بروید، هر چیزی را نباید نگاه بکنید، حجاب باید داشته باشید، حتی اگر حجاب ندارند مردان باید جلوی نگاه کردن خودشان را بگیرند و در همهٔ اینها به نوعی حس محدودیت وجود دارد، یک محدودیتهایی که باید سعی کنیم رعایت کنیم. این فضا خود به خود ایجاد میشود که انگار با یک چیز خطرناکی رو به رو هستیم.
اینکه مدام باید مثلاً احکامی گذاشته شود که به یک معنا خطرناک هم هست. آتشی که کنترل نشود میتواند خطرناک باشد. ولی در این سوره این نکتهٔ خیلی خیلی مهم هست که دیدگاه کاملاً مثبت هم در وسط سوره وجود دارد. مثل اینکه اگر این کارها را بکنید، اگر این محدودیتها را رعایت بکنید، به نوعی به یک چیز خیلی خیلی مهم و بزرگی میرسید. این خیلی دیدگاه مهمی است که ما به طور کلی معتقد نباشیم که جنسیت یک چیز خطرناکی است و مثلاً مثل یک اشتباهی است که در خلقت صورت گرفته و یک مشکلی برای انسانها پیش آمده که اینها اگر از یک جنس بودند خیلی وضعشان خوب بود، ولی حالا متأسفانه به گونهای شد که دخالتهای شیطانی باعث شد که اینها دو جنس شوند و حالا گرفتار شدهاند. این خیلی نزدیک است به دیدگاههای مسیحی دیگر.
واقعاً مسیحیت کاملاً به جنسیت این جوری نگاه میکند و این دیدگاههای مسیحی هم سابقه دارند و واقعاً از داخل مسیحیت متولد نشدهاند، یعنی به قرنهای خیلی قبل از مسیحیت هم برمیگردد، در دیدگاههای یهودی هم یک حس کاملاٌ منفی نسبت به جنسیت وجود داشته و دیدگاههای قبل از یهودیت هم همین جور. به هر حال این تابوهای جنسی هزاران سال سابقه دارند و درون مسیحیت به یک اوجی رسیدهاند و الان میخواهم یک مقدار دربارهٔ عقاید مسیحیان در مورد مسائل جنسی صحبت مختصری کنم چون این یک رشتهای است که سر دراز دارد واقعاً. در طول تاریخ مسیحیت این تحولاتی که صورت گرفته و احکامی که صادر شده است، شاید بزرگترین فعالیت کلیسا در طول تاریخ خودش محدودیت گذاشتن، بحث کردن و مردم را وادار کردن به اعتراف کردن در زمینهٔ مسائل جنسی است. این مسائل جنسی از بزرگترین وسوسههای ذهنی کسانی بوده که در کلیسا بودند و مرتب هم با مشکل مواجه میشدند، پشت سر هم قوانین تغییر دادند و متون خاصی نوشتند که در مورد مسائل جنسی احکامی صادر کردند. حالا من کمی جلوتر دربارهٔ این مسائل صحبت میکنم.
میخواهم بر روی این تأکید کنم؛ اینکه اینجا یک دیدگاه مثبت در مورد جنسیت به وجود میآید که خیلی نکتهٔ مهمی است. میگوید جنسیت هم مثل هر چیز دیگری که در این دنیا هست یک حکمتی دارد و به درد یک چیزی در دنیا میخورد، الکی نیست که مثلاً همین جوری انسانها و موجودات زنده اکثراً به دو جنس در واقع خلق شدهاند. این یک جایی فایده دارد، یعنی این حالت به اصطلاح شورآفرینی که جنسیت دارد، کششی که بین دو تا جنس مخالف وجود دارد، این زمینهٔ خیلی خوبی است که به یک چیز خیلی مثبت میتواند منجر شود اگر از آن محافظت کنیم و هرز نرویم.
اگر این طور نگاه کنیم، در واقع سوره بیشتر از اینکه یک حالتی پیدا کند که جنبهٔ منفی داشته باشد مثبت است. مثل اینکه یک چیز بسیار قیمتی و خیلی خیلی مثبت و عالی وجود دارد و این سوره از ابتدا دارد سعی میکند که این را حفظ بکند، یعنی از اول لحن این سوره وقتی شروع میشود میگوید آدمهایی هستند که قدر یک نیروی خیلی جالبی که در وجودشان هست را نمیدانند، از یک جنبهٔ وجودشان درست بلد نیستند استفاده کنند. این سوره دارد یاد میدهد که چگونه استفاده کنیم، چه استفادههایی نباید کنیم. مثل اینکه یک چیز خیلی قیمتی مثل یک جواهری دست یک نفر هست و قدرش را نمیداند. ممکن است بزند و بشکند و آدمهایی که بشکنند و بلایی سر این جواهر بیاورند باید مجازات شوند.
میخواهم بگویم که لحن خواندن این سوره این طور که نگاه میکنیم تغییر میکند، یعنی از اولش که شروع میشود این مجازاتی که دارد وضع میشود برای آدمهایی که مرتکب زنا شدهاند که اینها را صد ضربه شلاق بزنید، لحن خواندن آدم این جوری میشود که اینها آدمهای احمقی هستند که یک چیز خیلی خوبی که داشتند را هدر دادند و خوب استفاده نکردند و باید تنبیه شوند. هر کسی که در این سوره دارد تنبیه میشود به خاطر این است که قدر یک چیزی را نمیداند، در حالی که ما defaultمان این است و طبق عادت مثلاً اینها کارهای بدی هستند، مثلاً این کار بد انجام داده و باید تنبیه شود. یک جوری میتوانید در واقع به این سوره و آیه نگاه کنید که از این عادتها رد شوید، مثل اینکه به آن فلسفهٔ احکام نگاه کنید. چرا اینقدر در ادیان در مورد مسائل جنسی محدودیت گذاشته میشود؟ چرا اینقدر حساسیت وجود دارد؟ برای اینکه یک چیز شیطانی درون جنسیت هست؟ یا نه به خاطر اینکه این کاربرد خیلی مشخص و عالی دارد و باید سعی کنیم به آن کاربردش برسیم؟ آدمها باید سعی کنند از آن نیروی عاشقانهای که میتواند در وجودشان به وجود بیاید استفاده مثبت کنند و یک کارهایی هست که مانع از این میشود و بنابراین آن کارها حرام شدهاند و اگر کسی انجام دهد تنبیه میشود.
میخواهم بگویم که این نگاه مثبت کردن به جنسیت در این سوره وجود دارد و این خیلی مهم است. اینکه دارد از یک چیز خیلی خوب و مقدسی محافظت میشود، نه اینکه همهٔ چیزهای مربوط به مسائل جنسی شیطانی هستند و تا جای ممکن باید اینها را بپوشانیم. این نگاه این شکلی به نظر من غلبه دارد. اکثر آدمها هم در همین فرهنگ خودمان وقتی نگاه میکنند این جوری نگاه میکنند که انگار کل جنسیت یک چیز دردسرزا است و بنابراین باید از آن دوری کرد. برای همین هم احکام یک جوری به افراط کشیده میشوند. اگر مثلاً حرف از این است که زنها چهرهٔ خودشان را نپوشانند و بقیهٔ جاهای اندام خودشان را پوشیده نگه دارند، ولی میبینید که به طور افراطی به اینجا میرسیم که اصلاً کلاً پوشیده باشند، چهرهشان را هم بپوشانند، سعی کنند در کوچه و خیابان هم ظاهر نشوند و بروند داخل خانهها یک جایی پنهان شوند. انگار که اصلاً زن یک موجود دردسرساز است. اولاً این دیدگاه یک دیدگاه کاملاً مردانه است، چون مردها خودشان را قایم نمیکنند. احکام به این سمت نرفته که مثلاً یک حکم این است که به مردان میگوید چشم فرو پوشید از هم «یغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ»، این منجر به این نشده که مثلاً عینک آفتابی اختراع شود که مردان نبینند یا مثلاً مردان چشم خودشان را کور کنند. مردان چشمشان آزاد است و زنها باید بروند یک جایی قایم بشوند که مردان آنها را نبینند. اینکه افراط این حکم دارد از طرف مردانه صورت میگیرد، به اضافهٔ اینکه اصولاً قرار نیست و ظاهراً از این آیات برنمیآید که زنان قرار است چهرهٔ خودشان را بپوشانند. مثلاً موهای خودشان را، داخل آیه دقیقاً ذکر نشده ولی داخل احکام این جوری است که واجب است که روسری روی سرشان باشد و موهای خودشان را بپوشانند، ولی اصلاً حرفی از چهره پوشاندن نیست.
وقتی که به حج میروید آنجا در مسجدالحرام با یک قانون عجیبی که معمولاً خیلی معروف نیست برخورد میکنید، اینکه حرام است که زن موقع طواف چهرهٔ خودش را بپوشد. کمی شکبرانگیز است، مثلاً به نظر میآید متناسب با آن نحوهٔ تفکری که هر چه زن پوشیدهتر بهتر، اینکه موقع طواف اصلاً زنان بروند داخل یک جعبه قایم بشوند و پوشیدهٔ پوشیده باشند، در حالی که میبینید نه، آنجا حرمت وجود دارد که چهرهٔ خودشان را بپوشانند.
میخواهم روی این خیلی تأکید کنم که این خیلی مهم است، یکی از نتایج اخلاقی خیلی مهم این سوره است، که اصولاً یاد بگیرید که به جنسیت به عنوان یک چیز کاملاً مثبت نگاه کنید مگر اینکه خلافش ثابت شود، مگر اینکه از آن سوءاستفاده شود. منتهی اینکه همه در طول تاریخ در حال سوءاستفاده از آن هستند این به هر حال ویژگی آتش است، مهار کردن آتش ممکن است مقداری دردسر داشته باشد.
قرآن و جزئیات احکام
نکتهٔ دومی که میخواهم یک اشارهای به آن داشته باشم و در جلسهٔ اول نیز گفتم این است که قرآن وظیفهٔ خودش نمیداند که احکام را با جزئیات بیان کند. قرآن کتاب رسالهٔ توضیح المسائل و رسالهٔ علمیه نیست. بیان احکام و بیان حکمت بر عهدهٔ پیغمبر است. از سنت پیامبر ما حکمت را میگیریم نه از قرآن. من جلسهٔ اول روی این تأکید کردم که جاهایی که قرآن روی احکام بحث میکند، بیش از اینکه بیان جزئیات احکام مدنظرش باشد، جوری بحث میکند که شما فلسفهٔ احکام را بفهمید؛ یعنی ممکن است شما از یک رسالهٔ علمیه نفهمید که احکامی که در مورد مسائل جنسی وضع شده چرا وضع شده. ممکن است خیلی جزئیات داخل رسالههای علمیه شما ببینید که داخل قرآن اصلاً اشارهای به آن نشده است، ولی سورهٔ نور به عنوان مثال که دارد احکام مربوط به مسائل خانواده یا جنسیت را بیان میکند در جهت این دارد پیش میرود که شما معنی این احکام را بفهمید، ریشهٔ آن را بفهمید که چرا این احکام دارند وضع میشوند. این احکام وضع نمیشوند برای اینکه جنسیت چیز بدی است، برای این وضع میشوند که جنسیت یک کاربرد بسیار ویژه و مهمی دارد که باید به آن کاربرد برسیم.
[۴۵:۰۰]
این نگاه نگاهی نیست که لزوماً از داخل احکام و رسالههایی که میخوانید دربیاید. به یک جایی رسیدهایم که حالا میشود موقتاً از اینکه صرفاً تکیه بکنیم به آیهها و به طور مثال آیههای قبل و بعد را به طور مداوم بخوانیم و سعی کنیم که بفهمیم، همیشه وقتی شما دارید قرآن میخوانید یا هر متنی را میخوانید گاهی لازم است که به یک چیزی فکر کنید، یک چیزی خارج از اینکه متن دارد چه میگوید. الان در واقع در جایی قرار گرفتهایم که فکر میکنم اصلاً این سؤال به طور خیلی اساسی مطرح است که اگر این حرفهایی که من زدم را قبول کنید که این سوره دارد به چنین چیزهایی اشاره میکند، حالا چه ربطی واقعاً بین جنسیت و شور عاشقانه با تولید نور و عرفان هست؟ مثلاً فرض کنید در رابطهٔ عاشقانهٔ زن و مرد ممکن است یک جوری انسانها به یک حالتهای عرفانی برسند، به تسبیح برسند؟ این یک موضوع خوبی است برای فکر کردن. اصلاً ما از جنسیت چه میفهمیم؟
قرآن و جنسیت
دو سؤال وجود دارد؛ یکی اینکه در مورد خود جنسیت، آن نگاه کلی که به جنسیت داریم، مثلاً دیدگاههای مسیحی و دیدگاههای مختلفی که وجود دارد و اینکه این جنسیت چه فایدههایی دارد و چه مضراتی دارد. یک چیز کلی دربارهٔ جنسیت و به طور خاص در مورد اینکه اگر فکر میکنیم که این جنسیت میتواند تبدیل به یک چیز نورانی شود و نور تولید کند، مکانیزم آن چیست و چگونه ما میخواهیم آن را توجیه کنیم. چه رابطهای بین مثلاً عشق مجازی و ارتباط مرد و زن و مسائل عرفانی هست؟ اشارههایی شده است، مثلاً عرفا چیزهایی میگویند ولی واقعاً ما چه میفهمیم؟ این خیلی مهم است که سعی کنیم کمی دربارهٔ این مسائل فکر کنیم، ببینیم دیگران چه گفتهاند، بعد سعی کنیم که این چیزهایی که دیگران گفتهاند یا خودمان به آن میرسیم را تطبیق دهیم و ببینیم که قرآن بیشتر به چه نکتهای دارد توجه میکند.
حضار: ؟ [۰۹:۴۷:۰۰]
استاد: بله جلسهٔ قبل گفتم.
حضار: ؟
استاد: سورهٔ روم هم هست، رابطهٔ بین مرد و زن یک جوری به حالت سکونت، ولی چه ربطی به نورانیت دارد؟ ما میخواهیم یک جوری در واقع بگوییم که چه مکانیزمی وجود دارد که از درون جنسیت و روابط عاشقانه معرفت به وجود میآید. وقتی حرف از نور میزنیم یعنی درک کردن، فهمیدن، چیزها را دیدن، دنیا را آن جوری که هست واقعاً دیدن، آماده شدن برای ایمان و تسبیح خداوند، حرف از این است که «فِی بُیوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ» و نام خدا در آن ذکر میشود و «یسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ»، تسبیح گفته میشود.
حضار: دنبال این میگردم که حالا بستری که لازم دارد برای …؟ [۰۳:۴۸:۰۰]
استاد: واقعاً در این آیات تأکید خاصی روی سکونت هست، روی بیت هست.
حضار: میگوید شما باید درون یک خانهای باشید که …
استاد: بله ولی واژهٔ سکونت را اینجا نمیبینم.
حضار: همان خانه. این تأکید وجود دارد که شما در خانه باید بتوانید اسم خدا را بیاورید.
استاد: خانه نگویید بگویید خانواده. از بُعد معنویاش خانه مهم نیست، خانواده مهم است. همه جا حرف از بیت که میشود ممکن است یک خانوادهای به طور موقت خانهشان را از دست بدهند به طور مثال صاحبخانه اینها را بیرون بیاندازد، ایمانشان از بین نمیرود. این چهاردیواری مهم نیست آن چیزی که مهم است ساختار خانواده است. یک چیزی داریم میگوییم اینکه در این سوره اگر بخواهیم تعبیری پیدا کنیم، دربارهٔ مکانیزمهایی صحبت کنیم که چگونه مثلاً روابط عاشقانه تبدیل به معرفت میشود، خانواده در اینجا نقش مهمی باید داشته باشد، یعنی رابطهٔ جنسی خارج از خانواده تبدیل به آن چیزی که میخواهیم نباید شود. اگر میشد اینقدر محدودش نمیکردند. اینجا تشکیل خانواده، درون چهارچوب بودن این خانواده خیلی مهم است. شما دارید آن کاری را میکنید که من گفتم نکنید، یعنی موقتاً به جای اینکه مستقیم بیاییم در مورد قرآن بحث کنیم بیایم کمی فکر کنیم. واقعاً اشکال ندارد آدم به یک موضوعی فکر میکند، به جای اینکه خودش را صرفاً به فکر کردن در متن به اصطلاح محدود کند. شما میتوانید افکار دیگران را بخوانید. شاید اصلاً یک چیزهای خیلی عجیب و غریبی باشد که واقعاً به ذهنتان نرسد، بعداً بین آنها میتوانید ببینید کدامش بیشتر منطبق با این است. وقتی حرفهایی زده شده و آماده است خوب است که آدم برود آنها را مطالعه کند. ممکن است به نظرتان بیاید که همهاش بیربط است.
یک رسالهٔ معروفی هست از افلاطون که اولین رسالهٔ خیلی معروفی است که در مورد عشق نوشته شده؛ ضیافت، مهمانی، که چند بار به فارسی ترجمه شده، شاید آن را بخوانید به نظرتان برسد که تقریباً هیچ چیز مربوطی گفته نشده، اینجا به عشق بین مرد و مرد خیلی علاقه نشان داده میشود. در سنت یونانی، خیلی بحثهای این جوری هست؛ مثلاً عشق به جوانان، پسرهای جوان و عشق پسرهای جوان به مردهای مثلاً جاافتاده. فکر نمیکنم که خیلی راهنمایی بشود گرفت از این حرفها برای اینکه این چیزی که این جا هست را بفهمیم، برای اینکه اینجا همه چیز بین مرد و زن دارد میگذرد.
من اولین چیزی که میخواهم بگویم این است که این هیچ کمکی به ما نمیکند، فقط میخواهم یک دیدگاه خیلی اساسی افراطی که مسیحیت به آن دارد را کمی دربارهاش بحث کنم. فکر کنم خوب است که بدانید مسیحیها چه نگاهی داشتند. حالا مثلاً دربارهٔ یک سری جنبههای خیلی افراطی که تا حالا شاید نشنیده باشید را میخواهم به شما بگویم که در یک قرنهایی به کجاها رسید. مثلاً در بعضی از این رسالههای معروف کلیسایی که بعضی از این قدیسین نوشتهاند، و بعضیهایش مربوط به مثلاً کسانی است که جزو اسقف بودند، کاردینال بودند و جزو ارباب کلیسا بودند، چه نکتههای جالبی در مورد جنسیت گفتهاند.
تقریباً یک وجه مشترکی که از یک قرنی به بعد این عقاید کلیسایی در واقع تثبیت شده وجود دارد؛ مخصوصاً میگویند که سنت آگوستین کسی هست که این عقاید مربوط به جنسیت را کاملاً تئوریزه کرده و بعد از سنت آگوستین دیگر اینها به طور کامل عقاید رسمی کلیسا شده است. شاید مثلاً در قرن اول که اصولاً عقاید کلیسایی خیلی تثبیت شده نبود و از یک جایی به بعد کمکم تثبیت شدند، آن عقاید رسمی که همه تقریباً از یک جایی به بعد در کلیسا قبول دارند این است که اصلاً جنسیت دقیقاً یک چیزی ناشی از گناه است، یعنی اصلاً از اول انگار یک چیز شیطانی در جنسیت وجود دارد. اینکه اصلاً انگار جنسیت از این جنبهٔ داستان آدم و حوا که وقتی که اینها از آن میوه خوردند و عورتشان برایشان نمایان به وجود آمد. اینها گناه که کردند دچار جنسیت شدند و بعد به هبوط رسیدند و مجبور شدند خودشان را بپوشانند و الی آخر.
مثل اینکه قبل از این که آدم به تحریک حوا؛ به روایت یهودی و مسیحی اینگونه است، که آدم به تحریک حوا از آن میوهٔ ممنوعه خورد و بعد دچار جنسیت شد، انگار قبل از این گناه اصلاً جنسیت وجود نداشت. یک دیدگاه خیلی جالبی است اینکه شما جنسیت را ذاتاً پلید بدانید، چیز ناشی از گناه بدانید، انگار انسان قرار است که اصلاً کاری به جنسیت نداشته باشد؛ و تقریباً هم در دین یهود هم در مسیحیت نسبت به زن یک چنین احساسی وجود دارد. زن یک جوری به دلیل اینکه این وسوسه را در واقع آغاز کرده و این گرفتاری به وجود آمده، اصولاً انگار یک موجود شیطانی است و موجودی است که برای آزمایش مرد خلق شده است و باید یک جوری از آن پرهیز کرد. وقتی این جوری نگاه میکنید خیلی طبیعی است که مسیحیت به تجرد اولویت کامل میدهد و اینکه به هیچوجه اعتنایی به جنسیت خودتان نداشته باشید؛ مرد و زن، فرقی نمیکند. ازدواج نکنید و کاری به جنسیت نداشته باشید. وقتی حرف از بهشت تجرد میزنند به خاطر این است که واقعاً به همان داستان دارند فکر میکنند که ما به دلیل جنسیت است که از بهشت اخراج شدهایم، یعنی گناهی کردیم که دچار جنسیت شدیم و بعد دیگر لایق این نبودیم که در بهشت باشیم. اگر میخواهید در بهشت باشید باید مجرد باشید و باید از جنسیت خودتان کلاً صرف نظر کنید. چیزی که اگر اشتباه نکنم خود سنت آگوستین در رسالهٔ معروف خودش میگوید این است که اصولاً چون شهوت و جنسیت یک چیز ناپاک و پلیدی است، هر انسانی که الان در کره زمین متولد میشود، چون مقدمهاش یک چیز پلید است، بنابراین انسان ذاتاً ناپاک است.
این تئوری که مسیحیها دارند در مورد گناه اولیه، اینکه گناه آدم به همهٔ ما در واقع به ارث رسیده. چگونه به ارث رسیده است؟ گناه آدم باعث شده که جنسیت به وجود بیاید، روابط پلید جنسی به وجود بیاید، همین روابط پلید جنسی است که باعث میشود که کودکی متولد شود، اصلاً انگار همهٔ کودکان یک جوری توسط یک چیز پلید دارند به دنیا میآیند، درست است؟ برای همین است که عیسی خیلی مقدس است، برای اینکه او بدون رابطهٔ جنسی به وجود آمده است. میگوید یک بار در این دنیا یک انسانی در میانهٔ راه به وجود آمد که هیچ نوع ناپاکی در او نبود، برای اینکه هیچ رابطهٔ جنسی اتفاق نیفتاد.
حضار: خودش هم ازدواج نکرد.
استاد: بله، خودش هم که البته ازدواج نکرده بود، اینکه دیگر بدیهی است. اینکه مادرش اصولاً با یک عمل گناهآلود باردار نشد. یک زنی را خداوند انتخاب کرد که در حالی که مجرد بود باردار شد و یک کودکی را به وجود آورد که ناپاکی در او نبود که حالا این کودک عیناً در واقع از نظر مسیحیها اصلاً خود خداست.
حضار: ؟ [۴۰:۵۵:۰۰]
استاد: بله، ممکن است شما بگویید که مریم شاید ناپاک به دنیا آمده باشد، ولی به هر حال عیسی این گونه نیست. عیسی در تولدش چیزی وجود ندارد، گناهی وجود ندارد. همهٔ انسانها ثمرهٔ گناه هستند و این گناه برمیگردد به همان گناه اولیه، به خاطر اینکه جنسیت ثمرهٔ آن گناه اولیه است. چه قدر پیچیده است واقعاً. اکثر این تئوریها را نسبت میدهند که او اولین بار خیلی دقیق و خوب بیان کرده است و حالا همهٔ انسانها به خاطر اینکه از آن گناه اولیه پاک شوند نیاز به مسیح دارند برای پاک شدن. ما هیچ کمکی به همدیگر نمیتوانیم بکنیم برای اینکه در آن گناه شریکیم. این عملی که در واقع اتفاق افتاده و مسیح به کرهٔ زمین آمده و مصلوب شده، این برای پاک شدن همهٔ انسانها ضروری بوده است. نکتهٔ اساسی اینجا این است که ما در اثر وسوسههای یک زن هبوط کردیم و بر اثر تقوای یک زن هم داریم صعود میکنیم؛ یعنی حوا انسان را به اینجا کشانده و وساطت مریم است که ما را در واقع به بهشت میتواند برگرداند.
یک نکتهٔ خیلی اساسی این است که شما این جوری که به ماجرا نگاه کنید حتی هر نوع علاقهٔ بین مرد و زن پلید است. شما در مسیحیت هیچ جور رابطهٔ پاک و افلاطونی و این حرفها ندارید. هر چیزی که بین مرد و زن است پلید است؛ بنابراین بارها توسط آدمهای سرشناس مسیحی روی این تأکید شده است که عشق به هر معنایی پلید است؛ یعنی وقتی یک مرد، زنی را دوست دارد مثل این است که یک حس گناهآلودی باید داشته باشد که این حس یک حسی است که منجر به گناه میشود و از مقدمات و مؤخراتش همه چیزش پلید است چون مربوط به جنسیت میشود؛ بنابراین همه نوع رابطهٔ عاشقانه هر چقدر هم مثلاً جنبه شاعرانه و افلاطونی پیدا کند و ذهنی شود، چون به هر حال مربوط به جنسیت هست و بین مرد و زن اتفاق میافتد، نشانههای پلیدی در آن هست.
حالا یک عبارتی میخواهم بگویم که از یک اسقف معروفی به اسم لُمبارد است. پیتر لمبارد که در یک رسالهای تأکید کرده که شوهری که همسر خود را عاشقانه دوست دارد این احساس از زنا هم بدتر است. تأکید شده است روی این که کسی که به طور معنوی مثلاً زن خودش را هم دوست داشته باشد از یک آدم زناکار گناهکارتر است، چرا این جوری است؟ در طول دوران این احکام کلیسایی قرنهایی وجود دارد که در آن اگر یک کشیشی متهم شود به عمل زنا خیلی کمتر مجازات میشود تا اینکه متهم شود به اینکه ازدواج کرده، یعنی معلوم شود که ازدواج کرده است. چرا؟ به خاطر اینکه یک کشیش میتواند بگوید که به طور لحظهای مغلوب مثلاً وسوسههای شیطان شده و مرتکب زنا شده است، ولی اگر بگوید که من ازدواج کردهام یعنی همهٔ اصول و عقاید را زیر سؤال بردهام، رفتهام ازدواج کردهام؛ یعنی فکر کردم، عاقل بودم، مثلاً یک ماه دو ماه طول کشیده و بعد تصمیم گرفتهام و ازدواج کردهام. این خیلی بدتر از این است که یک لحظه شما دچار یک خطایی شوید. من این را در یک کتابی خواندم که کشیشهایی که متهم میشدند به اینکه به نوعی پنهانی ازدواج کردهاند و با یک زن رابطه دارند، این جوری خودشان را نجات میدادند که اگر مثلاً شاهدی هم بود میگفتند آن لحظه این جوری شد و مثلاً ناخواسته مرتکب زنا شدیم و هیچ ازدواجی در کار نبوده است. این حالتهای افراطی که این عقاید پیدا کرده منطقی است دیگر. شما اگر کلاً جنسیت را گناهآلود بدانید دیگر این حرفها منطقی به نظر میآید که ازدواج کردن از زنا بدتر میشود. یک چیز خیلی افراطی دیگر این است که این عقیده را احتمالاً شنیدهاید که زنهایی که راهبه میشوند و در واقع مجرد میمانند، خودشان را تقدیم کردهاند به حضرت مسیح که این خیلی شهرت دارد.
[۰۱:۰۰]
اصلاً دیرنشینی، در صومعه وقتی راهبهها میروند ازدواج نمیکنند و میگویند که در آن دنیا همسران مسیح خواهند شد و بنابراین این که مسیح شوهر همهٔ راهبههاست، همسر همهٔ راهبههاست، این جزو عقایدی است که همه احتمالاً شنیدهاید. در حالت افراطی این عقیده وجود داشت و اصلاً هم این جوری نیست که عقیدهٔ محجوری باشد که هر دختر مجردی متعلق به مسیح است، ولو اینکه نیت نکرده باشد که تا آخر عمرش مجرد بماند؛ بنابراین این عقیده وجود داشت که وقتی یک مرد با یک زن ازدواج میکند و رابطه برقرار میکند به ناموس حضرت مسیح تجاوز کرده. اینها همسران حضرت مسیح هستند؛ بنابراین کاملاً این را من یک جایی خواندم که اصلاً طرف شده با حضرت عیسی، یعنی انگار به بیت حضرت عیسی تجاوز کرده. خندهدار به نظر میآید، ولی واقعاً کمی فکر کنید میبینید که از آن احساس اولیه نسبت به جنسیت که اصلاً یک چیز گناهآلود است، این چیزها برمیآید.
حالا این نکتهٔ آخر که در مورد حضرت مسیح گفتم شاید لزوماً برنیاید، ولی بقیهٔ چیزها کاملاً یک جوری تطبیق میکند با همان عقیدهٔ اولیه. این آن وضعیت و عقاید افراطی است که در طول تاریخ وجود داشته که اصولاً جنسیت یک چیز پلیدی است و هیچ چیز خوبی در آن نیست و پرهیز کردن از آن بهترین کار است. حالا اگر کمی شُلتر بگیریم یک عقاید این شکلی وجود داشته و هنوز هم وجود دارد که ما میخواهیم در مورد جنسیت صحبت کنیم و میخواهیم در مورد این حرف بزنیم که شما از دیدگاه مذهبی چطور میخواهید توصیف کنید که اصلاً جنسیت وجود دارد؟ مسیحیها تعبیرشان این است که جنسیت وجود دارد و رابطههای جنسی به وجود آمده به دلیل آن گناه اولیه که از اولش هم این اشتباه بود. مثل چیزی که خداوند نمیخواست، یعنی شیطان به وجود آورده؛ مانند بعضی از صحنههایی که شیطان خلق میکند این هم در واقع یک دخالتی است که شیطان کرده که اثر تکوینی داشته و انسان گرفتار جنسیت شده است.
یک تعبیر مذهبی دیگر از جنسیت این است که چرا مثلاً این رابطههای عاشقانه وجود دارد؟ مرد و زن وجود دارند؟ رابطههای عاشقانه وجود دارد و لذتهای شهوانی وجود دارد که خیلی مضر هستند و میتوانند جلوی معنویت را بگیرند؟ چرا؟ چگونه باید توجیه کنیم خداوند یک چیزی که مضر هست را به وجود آورده؟ هنوز اینجا در نگاه دوم فرض بر این است که رابطهٔ جنسی بین مرد و زن و لذتی که میبرند، رابطهٔ عاشقانه و اینها کلاً ضرر دارد، برای عروج انسان، برای عارف شدن، برای اینکه انسان به سمت خدا برود. ولی چگونه توجیه میکنیم که اینها چرا هست؟ اگر چیز مضری بوده چرا به وجود آمده؟
یک توجیه معروف این است که بنا به حکمت الهی نیاز است برای اینکه نسل بشر حفظ شود زن و مرد با یکدیگر ارتباط داشته باشند. برای تولید مثل ضروری است که مثلاً دو تا جنس با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. این توجیه این نیست که چرا جنسیت وجود دارد، توجیه این است که چرا رابطهای مانند رابطهٔ شهوانی و شهوت وجود دارد و مثلاً یک چیز لذتبخشی بین مرد و زن به وجود میآید که مضر است. با فرض اینکه این مضر است میخواهیم توجیه کنیم که این حالا چرا گذاشته شده. به خاطر اینکه عموم مردم اگر چیز لذتبخشی در این رابطه نباشد دنبالش نمیروند، دنبال تولید مثل، برای اینکه خیلی زحمت دارد؛ بنابراین رابطهٔ شهوانی و لذتی که در رابطهٔ جنسی هست و این حالتهای مثلاً عاشقانهٔ لذتبخش اینها گذاشته شده، مثل اینکه دارند به مردم جایزه میدهند تا مردم را گول بزنند و بکشند به سمت اینکه آن عمل تولید مثل انجام شود و نسل بشر حفظ شود.
خیلیها همین الان هم این جوری نگاه میکنند. مثلاً علمای خود ما هم گاهی میبینید که از این حرفها میزنند که مثل اینکه رابطهٔ شهوانی برای عموم مردم عامه یک جایزهای هست که میدهند که خلاصه آن زحمتهای مربوط به تولید مثل را بکشند و خیلی هم غر نزنند دیگر. به هر حال ناخودآگاه کشیده میشوند به سمت این که ازدواج بکنند و تشکیل خانواده بدهند و بچهای به دنیا بیاید. اصل رابطهٔ جنسی ممکن است گناهآلود نباشد، جنسیت ثمرهٔ گناه نباشد، ولی آن لذتها چیزهایی هست که باید از آن صرف نظر کرد. عوامالناس هستند که به آنها جایزه داده میشود. اگر شما واقعاً بندهٔ خدا هستید و هر چه که خداوند میخواهد را انجام میدهید نباید دنبال جایزهای هم باشید، بنابراین میتوانید سعی کنید که حداکثر تولید مثل را بکنید، تشکیل خانواده بدهید. این کارهایی است که خداوند میخواهد، ولی آن جنبهٔ شهوانی، آن رابطهای که چیز خوبی نیست و مانع مثلاً سیر بشر هست و برای گول زدن عوامالناس گذاشته شده است، زیاد به سمتش نروید. مثلاً سعی کنید که حداقل لذت را ببرید در این رابطه. به هر حال در این رابطه یک حس مثلاً گناهآلودی وجود دارد. اگر اصل رابطه، اصل جنسیت و رابطهٔ زن و مرد گناه نیست، ولی به قصد لذت کاری را انجام دادن قطعاً گناه است و مثلاً فقط باید به قصد تولید مثل بین زن و مرد رابطه برقرار شود. تشکیل خانواده که برای مثلاً عشق باشد و این حرفها دیگر معنی ندارد. اینکه ما میخواهیم نسل بشر حفظ شود، خیلی کاربردی برای تولید مثل لازم است که خانواده تشکیل شود و زن و مرد هم باید با هم رابطه داشته باشند، ولی بهتر است حداقل لذت را ببرند. این لذت جنسی چیزی هست که مانع عروج انسان میشود، کمک نمیکند، بنابراین باید سعی کنیم از آن دوری کنیم.
همین الان خیلیها وقتی حرف از این میشود که چرا باید ازدواج کرد، توجیهشان این است که باید اطفای غرایز انجام شود. انگار یک چیز مزاحمی اینجا وجود دارد، زودتر از شرّ این خلاص شویم؛ یعنی چیز خوبی اینجا نیست، قرار نیست به یک نتیجهٔ مثبتی برسیم. یک غریزهای است حالا خداوند به یک مصلحتی گذاشته و شما حالا سعی کنید زودتر این را خاموش کنید، این آتش را اطفای حریق کنید، غریزه را خاموش کنید و به دنبال کارهای خوب بروید. مثلاً بروید دنبال کارهای معقول و کارهای اصلی که در واقع به این دنیا آمدهاید. خود این چیز جالبی درونش نیست. این نگاه نمیگوید که جنسیت ثمرهٔ گناه است، مثل نگاه افراطی که در مسیحیت وجود دارد، ولی حداقل این است که رابطهٔ جنسی رابطهای هست که مانع رشد است اگر به آن توجه غیر از تولید مثل کنیم. اینها دیدگاههای نسبتاً منفی است که نسبت به جنسیت وجود داشته و هنوز هم کاملاً در ته خیلی از ذهنها هست. به هر حال نگاه این جوری نه حالا تا آن حد افراطی که در مسیحیت به یک جای خندهداری منجر شد، ولی این نگاه دومی که من میگویم فکر کنم همین الان هم خیلی عمومیت دارد.
جنسیت در قرنهای جدید
اگر یک جهشی انجام دهیم و بیاییم به قرنهای جدید ناگهان ورق برمیگردد. اولاً این بحث کردن دربارهٔ مسائل جنسی وارد حیطهٔ سایِنس شده، در روانکاوی و روانشناسی در موردش بحث میکنند و دیگر دیدگاهها آن دیدگاههای دینی نیست. اینها یک جور دیگری در واقع نگاه میکنند. مثلاً فروید چگونه نگاه میکند؟ فروید بیشتر از هر چیزی تأکید دارد بر اینکه که کاربرد غریزهٔ جنسی این است که همهٔ انرژی روانی انگار از آنجا نشأت میگیرد؛ بنابراین یک رابطهٔ جنسی سالم داشتن مفید است به دلیل اینکه به شما انرژی میدهد. اصلاً در دیدگاه فروید طبیعی است که با آن موضع ماتریالیسمی که دارد و واقعاً نگاه کاملاً منفی نسبت به مسیحیت و دین دارد، حرفی از گناهآلود بودن و اینها به عنوان یک نظریهٔ علمی نباید بشنویم. فروید فقط از این دیدگاه خیلی به غریزهٔ جنسی اهمیت میدهد که به نظرش میآید که منبع انرژی روان است، یعنی همانطور که انرژی جسمانی ما بیشتر از طریق غذا خوردن تأمین میشود، از طریق جنسیت است که ما انرژی روانی پیدا میکنیم؛ بنابراین آدمهایی که از نظر جنسی خودشان را سرکوب کنند موجودات خیلی غیرفعالی میشوند و دچار بیماری نِوروز و انواع بیماریهای روانی میشوند. سرکوب کردن غریزهٔ جنسی باعث بیماری میشود، از حالت تعادل روانی ممکن است خارج شوند و خود انرژی جنسی هم در واقع انرژی خیلی مثبتی است که میتواند در واقع باعث شور و هیجانهایی بشود و انسان را ببرد به سمتی که مثلاً موجود خیلی فعالی شود.
فروید روی این تأکید میکند که پیک زندگی روانی بشر همین رابطهٔ جنسی است، بقیه چیزها تمام انواع لذتهایی که ما مثلاً از هنر میبریم، از خیلی چیزهای دیگر میبریم، به نوعی تثبیت شدهٔ رابطه جنسی است که به فرمهای دیگری در آمده و ما مثلاً فکر میکنیم که ربطی به جنسیت ندارد. منشأ همهٔ آن لذتهای هنری هم که میبریم به نوعی در رابطهٔ جنسی است و فروید به نوعی خود رابطهٔ جنسی به همین معنای ساده را پیک هیجان و تولید انرژی در انسان میداند و پیک لذت بردن در انسان میداند و خیلی به آن اهمیت میدهد. این اولین دیدگاه مثبتی هست که با صدای خیلی بلند اعلام شد و خیلی هم به هر حال در قرن بیستم این صدا پیچیده. همیشه نسبت به مسائل جنسی به عنوان اینکه یک جنبهٔ مثبت دارد الان نگاه میکنند و اینکه با سرکوب کردنش و نرسیدن به آن ممکن است انسان دچار عواقب خیلی بدی شود.
یک حالت افراطی که تقریباً خندهدار شده است بعد از فروید، یک شخصی است به اسم ویلهلم رایش که الان چندان آدم مهمی حساب نمیشود؛ یعنی شما در کتابهایی که در مورد فروید و کسانی که بعد از فروید آمدند و به نوعی فرویدیست محسوب میشوند نگاه کنید ویلهلم رایش آدمی نیست که خیلی صفحات زیادی را به او اختصاص دهند، ولی یک کتاب خیلی مهمش به فارسی ترجمه شده است. نکتهای که میخواهم بگویم این است که چند تا کتاب از اوایل تاریخ روانکاوی به فارسی ترجمه شده است که جالب است که یک عدهای رفتهاند این کتابها را ترجمه کردهاند در حالی که خیلی کتابهای تکست جدید به فارسی وجود ندارد، ولی این کتاب عجیب ویلهلم رایش به زبان فارسی وجود دارد و آنجا نظریهٔ خودش را توضیح میدهد که میگوید اگر شما فروید را از نظر توجه به مسائل جنسی افراطی میدانید باید این کتاب را ببینید که در چه حد حالت افراطی هست.
اولاً یک نوع انرژی تعریف میکند به اسم انرژی اوریگون که رسماً میگوید که در اثر ارگاسم، در اثر به حالت ارضا رسیدن جنسی است که این انرژی به وجود میآید و این همهٔ انرژی مثبتی است که درون انسان وجود دارد. تمام تأکیدش روی این است که تمام بیماریهای روانی نتیجهٔ این است که آدمها به ارگاسم نمیرسند و هر کسی هم که تجربهٔ ارگاسم داشته باشد از همهٔ عیبها و نقصها پاک میشود. یک چیزی تقریباً شبیه این حرفهای عرفانی که مثلاً مولانا میگوید هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب کلی پاک شد، همین را در واقع به گونهای در مورد رابطهٔ سادهٔ ارگاسم میگوید و کلی کتاب مفصلی است، کلی آزمایشهای تجربی و نمودار دارد کتابش در مورد مثلاً آزمایشهایی که انجام داده و کتاب بامزهای هست خواندش. آن حالت افراطی که دیگر فروکش کرد. بعد از فروید اشخاصی بودند در این حد به طور افراطی به غریزه جنسی نگاه کردند ولی بعدش دیگر نگاه در این حد افراطی وجود نداشت.
یونگ یک دیدگاه دیگری دارد که به نظر من مهم است. چیزهایی که بین آن دوتا دیدگاه اول و این دو تا دیدگاهی که الان میخواهم بگویم هست را بعداً به شما میگویم. به نوعی هر دو تا دیدگاه فروید و یونگ به نوعی قبلاً هم وجود داشته. تأکید بیشتر یونگ در مورد رابطهٔ بین مرد و زن روی آن جنبهٔ مکمل بودنش هست که کلاً یونگ معتقد است که انگار یک جور عدم تعادلی در وجود انسانها هست، هم در مرد هم در زن. اگر نظریهاش را در مورد جنبههای خودآگاهی انسان بدانید که مثلاً چهار تا طیف عاطفی در مقابل تفکر و حس در مقابل شهود را قرار میدهد، معتقد است که آدمها به طور طبیعی سعی میکنند که به یک حالت تعادلی برسند، یعنی بین تفکر و عاطفه به یک حالت وسط برسند و بین مثلاً شهود و حس هم به یک حالت متوسط که این حالت تعادل و خوبی است که روان انسان دنبال این حالتهاست. علاوه بر اینکه روان انسان دنبال رشد است، دنبال تعادل هم هست و جنسیت یک جوری در واقع به هم خوردن این تعادل است. زن مثلاً بیشتر به آن قطب عاطفه و مرد بیشتر به آن قطب تفکر کشیده میشود و بنابراین حسن رابطهٔ عاشقانه این است که رابطهای است که میتواند انسان را به تعادل برساند و بنابراین خیلی مفید است.
در عین حال که یونگ کاملاً به آن حرفهایی که فروید در مورد اینکه مسائل جنسی در واقع منبع انرژی هستند معتقد است، ولی یک اعتقاد اضافهای دارد. اینکه همانطوری که خیلی در قدیمها احتمالاً شنیدهاید یک جوری رابطهٔ عاشقانه، رابطهٔ بین مرد و زن میتواند انسان را به یک موجود متعادلتری تبدیل کند. این را با اجزایی که در تئوری خودش دارد توضیح میدهد. اینکه در واقع یک جوری یکی از بخشهای وجود مثلاً مرد که در ناخودآگاهش قرار دارد که به آن آنیما میگوید، این آنیما انگار توسط رابطهٔ عاشقانه یک جوری به خود آگاهی میآید، شکل میگیرد، project میشود. آنیما project میشود روی یک موجود خارجی. همین طور در مورد زن آنیموس project میشود روی یک موجود خارجی. در آن تئوری کلی که یونگ دارد که طی کردن مراحل رشد رسیدن به فردانیت به نوعی معنیاش این است که همهٔ محتوای ناخودآگاه به خودآگاهی بیاید، بنابراین واضح هست که عاشق شدن یک بخشی از مراحل رشد باشد، برای اینکه اصلاً در مرد آنیما انگار یک جوری به مرحلهٔ خودآگاهی میرسد. اگر احساسهای عجیب و غریبی در ناخودآگاه مرد هست که نمیداند اینها دقیقاً چه هستند و از کجا میآیند، مثلاً یک بخشی از مادرش سرچشمه گرفته است و یک چیزهایی هم همین طوری به هر حال بوده، وقتی که رابطهٔ عاشقانه به وجود میآید، چون اینها project میشوند روی یک موجود خارجی به شکل خودآگاه درمیآیند.
[۰۱:۱۵]
بنابراین مثل اینکه یک مرحلهای از رشد طی شده و یک دفعه یک دیدگاه خیلی مثبتی دربارهٔ عشق بین زن و مرد دارد که متعادلکننده است و یک بخشهایی از ناخودآگاه را به خودآگاهی میآورد و بنابراین در جهت طی کردن فرآیند فردانیت است. احساس کلی من این است که دیدگاه یونگ خیلی مثبتتر از دیدگاه فروید است. فروید اصولاً یک تئوری بدون جهت و بدون رشد دارد. فقط جنسیت مهم است به دلیل اینکه منبع انرژی است. همانطور که حیوانات انرژی دارند و ممکن است از جنسیت و غذا خوردن انرژی بگیرند، روان انسان هم میتواند به نوعی از روابط جنسی انرژی بگیرد. حالا من میخواهم کمی وارد آن تکستهایی شوم که در طول تاریخ به جنسیت نگاه مثبت داشتهاند و یک جوری به معنویت و عرفان ربطش میدادند. چه دیدگاههایی وجود داشته و بعداً بحث بکنیم درباره اینکه قرآن بیشتر دیدگاهش نزدیک به کدام یک از این دیدگاههایی است که در موردش صحبت میکنیم.
خودمحوری مانع رشد
یک دیدگاه خیلی ساده این است که مهمترین مانع در مقابل رشد انسان و به تکامل رسیدنش خودخواهی و خودمحوری است، متمرکز بودن روی نیازهای خود است. من در جلساتی که در مورد داستان خلقت صحبت میکردم تقریباً یک جلسه در مورد همین موضوع صحبت کردم، نصف یک جلسه در مورد اینکه خیلی به طور بدیهی شما هر جوری که مراحل رشد انسان را در نظر بگیرید، توجه زیاد به نیازهای خود داشتن و دنیا را از دیدگاه خودم نگاه کنم، اینها همه در واقع چیزهایی است که باید از آن بگذریم تا اینکه به رشد برسیم؛ بنابراین یک چیز خیلی واضح اینجا وجود دارد؛ چون در رابطهٔ عاشقانه وقتی که عشق خیلی شدیدی به وجود میآید، آدمها واقعاً به حالتی میرسند که بیش از اینکه به خودشان توجه داشته باشند به طرف مقابل توجه دارند. پس معلوم است که حُسن خیلی بزرگی دارد که انسان را در واقع از آن حالتهای خودخواهانه میتواند بِکَند. یک چیزی است که فکر میکنم خیلی تکرار شده است. اکثریت این خاصیت رابطهٔ عاشقانه را قبول دارند که انسان از خودپسندی و خودخواهی و خودمحوری و همهاش به فکر خود بودن درمیآورد و یک جوری در واقع آدم را به سمت خارج از خودش میکشد؛ بنابراین از یک دیدگاه مذهبی شما میتوانید بگویید اصلاً فلسفهٔ جنسیت همین است. شما اگر یک موجودی بودید که فقط خودتان بودید و کسی در مقابل شما نبود که یک جور ناخودآگاهی مثلاً عاشق او شوید همیشه ممکن بود در خودتان بمانید. عشق است که انسان را از خودش درمیآورد. این یک تئوری نسبتاً خوبی است که از عمومیترین تئوریهایی است که به نوعی برای عشق یک جنبهٔ مثبت قائل میشوند. یک جنبهٔ دیگر که در واقع به نوعی شاید بتوانیم بگوییم ادامهٔ این حرفهایی است که قبلاً زده شده و در دیدگاه فروید است، اینکه عشق صرفاً به دلیل اینکه شورآفرین است مفید است. اینکه انسانها نمیتوانند بدون اینکه به اصطلاح یک حالتهای شورانگیزی داشته باشند، یک چیز شورآفرینی داخل زندگیشان باشد، مراحل عرفان را طی کنند.
آدم بیحالی که مثلاً کلاً انرژی خیلی زیادی ندارد؛ طی کردن راه عرفان احتیاج به یک انرژی خیلی عظیمی دارد و آدمیزاد باید یک موجود خیلی پرشوری باشد که وارد این راه شود، بنابراین یک دیدگاه عرفا این است که عشق مجازی به دلیل این که شورآفرین است، به دلیل اینکه انسان را در واقع وارد یک شور لذتبخشی میکند که شباهت دارد به همان شور عرفانی که ما باید در آن نسبت به خداوند قرار بگیریم، بنابراین چیز مفیدی است. نکتهٔ خیلی مهم این است که بین عشق و ستایش یک رابطهای وجود دارد، یک رابطهٔ خیلی واضح؛ یعنی انسانها وقتی عاشق همدیگر هم میشوند، زن و مرد که عاشق همدیگر میشوند، نسبت به همدیگر حس ستایش کردن پیدا میکنند. این همه اشعار مثلاً عاشقانه نشانهٔ این است، کسی که به اینها دستور نداده. کسی که عاشق میشود خود به خود تمایل به اینکه با الفاظ زیبا معشوق را توصیف کند و وصف کند، در واقع یک جوری ستایش کند وجود دارد، و این آن چیزی است که باید درون انسانها به وجود بیاید تا اینکه با خدا بتوانند ارتباط برقرار بکنند. کسی که عاشق نشده، یک انسانی که به دنیا میآید و اصلاً عشق را تجربه نمیکند، هیچ چیز عرفانی هم پیدا نمیکند، در طول تمام زندگیاش اصلاً ستایشگری نسبت به هیچ موجودی درون او وجود ندارد. حداقل آدم باید در مورد یک سری موجودات کمی سطح پایینتر این احساس را پیدا کند، بعد این احساس میتواند تبدیل شود به احساس ستایش نسبت به خداوند.
این نکته که ما برای طی کردن راه عرفان احتیاج به ابزارهای شورانگیز داریم، این خیلی مسئلهٔ مهمی است. نکتهای که میخواهم روی آن تأکید کنم این است که شما طریقتهای مختلف عرفانی را که نگاه کنید، در همهٔ این طریقتها ابزارهای شورانگیز وجود دارد. اکثر این طریقتهای موجود از عشق مجازی استفاده نمیکنند. خیلی از آنها این جوری نیستند که دستور بدهند به سالک که تو مثلاً باید عاشق بشوی. شما واقعاً در طریقت عرفانی کمتر چنین چیزی میبینید. ولی در هر طریقت عرفانی که نگاه کنید مجالس شور و مثلاً سماع و این جور چیزها دارند، یعنی یک چیزی را جایگزین آن رابطهای که میتواند به طور طبیعی بین مرد و زن به وجود بیاید میکنند تا یک شوری درون این انسانها به وجود بیاید.
مثلاً شما طریقت مولویه که الان در ترکیه در قونیه خیلی طرفدارانی دارد و احتمالاً این رقص سماع معروفشان را دیدهاید که ساعتها میچرخند و این متأسفانه شبیه یک چیزی مانند باله شده، به خاطر اینکه همین جوری اینها به جاهای مختلف دنیا میروند مانند کنسرت؛ مثلاً یک کنسرت مولویه دارند که میروند و میچرخند، مردم هم میآیند و نگاه میکنند و خیلی خوششان میآید. خیلی چیز رمزآلودی است این مراسم، نحوه اجرا کردنش. خود کسانی که به اصطلاح در خود فرقهٔ مولوی هستند، همه آنها تعبیر اینکه چرا این کار به این شکل انجام میشود را میدانند، ولی آدمهایی که میآیند تماشا میکنند مثل این است که دارند رقص باله تماشا میکنند، میروند و لذتی از آن ظاهر و اعجاب نسبت به اینکه اینها چند ساعت در آن حالت میچرخند به حالت خیلی یکنواخت و هیچ اتفاقی هم برایشان نمیافتد. ببینید تمام مجالس این شکلی، مجالسی که همین الان دراویش برگزار میکنند، مجالس سماعی که برگزار میشد و همین الان هم برگزار میشود، اینها همه به نوعی در جهت این هستند که یک به نوعی این آدمها دچار شور شوند. در قرن اخیر شور شیمیایی هم ایجاد شده است. استفاده کردن از مواد مخدر و انواع و اقسام قرص و این جور چیزها که به هر حال به طور موقتی حالت وجد و سروری در آدمها ایجاد میکند.
عرفان از این وجد و سرور جدا نیست. آدم عارف خمود که مثلاً دارد چرت میزند ما نداریم. عارف حتماً باید همین حالت وجد و سرور را داشته باشد، باید این شور در وجودش باشد. ما هیچ فرقهٔ عرفانی نداریم که آدمها مثلاً چرت بزنند و به یک جایی برسند. همهشان به هر حال به یک حالتهای شورانگیز و بهجت و بزم و سرور رسیدهاند. همهٔ عرفان حرف از همین است. شما نهایتاً باید به یک حالت عاشقانهای نسبت به خداوند و نسبت به همهٔ جهان پیدا کنید. این عملیاتی که اینها انجام میدهند مقدمهٔ این است که به آن حالت برسند؛ مثلاً شور ستایش خداوند را پیدا کنند، شور عاشقانهای نسبت به جهان پیدا کنند.
میخواهم نظر خودم را دربارهٔ بخشی از آن تمثیل بگویم و سعی کنم روشن کنم که در قرآن در طریقت پیغمبر ما هیچ اثری از سماع و این جور وجد و سرورهای مصنوعی نیست، چیزی که هست همین است که در همین سورهٔ نور هست؛ یعنی میخواهم بگویم که آن شوری که به طور طبیعی در جهان گذاشته شده و ما میتوانیم از آن استفاده کنیم و کاملاً هم یک چیز الهی است، توسط خداوند گذاشته شده، همین جنسیت و همین شور عاشقانه است. اگر تبدیل به خانواده شود، یعنی آن شعلهٔ عشقی که به وجود میآید محافظت شود، میتواند در واقع تبدیل به یک شعلهٔ دائمی شود که همیشه هم در حال نور دادن است و همیشه درون خانواده آن شور عاشقانه میتواند به طور ثابت دربیاید. من هم میخواهم از این عبارتی که داخل این تمثیل هست استفاده کنم که میگوید این شعله، میگوید این مصباح و این چیزی که دارد توصیف میکند به عنوان تمثیل نور خدا، میگوید که «یکادُ زَیتُهَا یضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ»، میگوید یک جوری است که اصلاً انگار هیچ سعی هم نکنید که این شعلهور شود به یک حالتی رسیده که خودش انگار میخواهد شعلهور شود. انگار لازم نیست دیگر هیچ زحمتی برای اینکه این شور به وجود بیاید و این آتش به وجود بیاید بکشیم. اگر این شور عاشقانه رفته باشد داخل خانواده و تثبیت شده باشد، انگار یک زن و مردی که عاشق همدیگر هستند و داخل یک خانواده دارند زندگی میکنند و به یک ثباتی رسیدهاند، همیشه دیگر این شور را دارند. لازم نیست حتی رابطه جنسی با همدیگر برقرار کنند و به همدیگر دست بزنند. به محض اینکه مثلاً این دو کنار همدیگر هستند و به همدیگر فکر میکنند انگار یک چیزی شعلهور میشود. به نظرم میآید که این جنبه از تمثیل به این دارد اشاره میکند. به اینکه تمام آن طریقتهای دیگری که وجود دارد برای شورآفرینی، مدام انگار شما یک چیزی را به طور مصنوعی شعلهور میکنید، از مجلس سماع که بروید بیرون این شعله خاموش میشود، دوباره فردا باید بیایید و دوباره یک بزن بکوبی باشد مثلاً دوباره شعلهور شوید. اگر مواد شیمیایی مصرف میکنید، مدام دوزش را باید بالا ببرید، یعنی مدام قطع و وصل میشود. مدام یک مراسمی شما انجام میدهید که شورانگیز است ولی به این حالت نمیرسید که یک چیزی باشد که خودبهخود دیگر انگار شعلهاش به طور دائمی وجود دارد. ولی تمثیلی که اینجا در مورد رابطهٔ عاشقانه داخل یک خانواده هست این است که این آدمها انگار به یک جایی میرسند که همیشه دیگر شعلهورند، زحمت زیادی لازم نیست بکشند برای اینکه به آن حالت شور برسند. اگر این شعله را واقعاً از نظر تمثیلی تعبیر کنید به همان شور عاشقانهای که وجود دارد، انگار این به مجرد اینکه حتی لازم نیست به جایی برسند، لازم نباشد همدیگر را ببینند، همین که یک لحظه به هم فکر کنند یک چیزی انگار در وجودشان شعلهور میشود و آن نور دوباره ایجاد میشود.
احساس من نسبت به این تمثیل این است که این بخشش دارد به این اشاره میکند و این یک مقایسهٔ خوبی است با بقیهٔ راههایی که میشود شور ایجاد کرد. راههای دیگری هم وجود دارد. شاید در مواردی واقعاً من نمیدانم میشود گفت راههای دیگری که وجود دارد مثلاً از نظر دینی اشکال دارند یا نه. ممکن است هیچ اشکالی هم نداشته باشند. عقیدهٔ آدمها دربارهٔ سماع، طریقت مولویه، اینکه آدمها میروند آنجا میچرخند دارند کار حرامی انجام میدهند که خودشان را دچار یک حالتهای شورانگیزی میکنند و به نظر میآید به هر حال از شوری که ایجاد میشود در جهت مثبتی میخواهند استفاده کنند. حالا شیمیاییاش را من شخصاً فکر میکنم که خیلی مضر است، یک جوری کلاً همه چیز را از بین میبرد و با هیچ روش دیگر هم غیر از همان روش شیمیایی شور به وجود نمیآید.
حالا بگذریم، ولی حداقل من فکر میکنم این برتری را اینجا این رابطهٔ طبیعی عاشقانه که شورانگیز است نسبت به بقیهٔ چیزها دارد که دقیقاً به دلیل همین طبیعی بودنش خیلی نیاز به زحمت ندارد که شما دچارش شوید و بعد آن را حفظش کنید. اگر خانواده تشکیل شود و به طور طبیعی این رابطه رشد کند یک جوری به یک حالت شورانگیز دائمی که قرار بود میرسیم. یک دفاع از رابطهٔ عاشقانه اینکه رابطهٔ عاشقانه باعث میشود که آدم از خودخواهی و از خودش در بیاید که کلاً برای طی کردن مسیر عرفان خوب است و نکتهٔ دوم اینکه هیجانانگیز است، شورآفرین است و انسان را به حالت ستایش کردن میرساند؛ چیزی که ما یک مقدار کم داریم به طور طبیعی. در جلسهٔ قبل هم به این اشاره کردم که اگر موقع مثلاً نماز خواندن یا موقع تسبیح گفتن احساس حضور قلب و اینها واقعاً به طور کامل درون شما وجود ندارد، دلیلش این است که شما آن حس را ندارید، یعنی نیاز به ستایش کردن در وجودتان نیست. اگر یک نفر واقعاً حس عاشقانه نسبت به خداوند داشته باشد، حس ستایش داشته باشد، قطعاً حواسش جمع است. مهم نیست به چه زبانی دارد صحبت میکند، مهم نیست که چه وقتی از روز دارد کار را انجام میدهد. مهمترین عاملی که باعث میشود آدم حضور قلب نداشته باشد و خیلی با حال عبادت نکند این است که ما آن حالش را واقعاً نداریم، حال عبادت کردن یا ستایش کردن در وجودمان کم است و اینکه عشق با ستایشگری در واقع یک رابطهٔ کاملاً بدیهی و مستقیم دارد. همیشه عشق منجر به حس ستایش کردن میشود، بنابراین از این جهت مفید است. یک نکتهٔ مهم این است که هیچکدام از این دو تا نکتهای که من گفتم در عین حالی که به نظرم درست هستند، مستقیماً به معرفت ربط ندارند. اگر هم ربط دارند الان معلوم نیست که اصلاً دچار شور و هیجان شدن، درون رابطهٔ شورانگیز قرار گرفتن، چه ارتباطی دارد به اینکه آدم معرفت پیدا کند. چون در آن تمثیل حرف از این است که این آتش نهایتاً تبدیل به نور میشود. نور به وضوح تمثیل دانش است، تمثیل معرفت است. هر دو تای آنها یک جوری در واقع جنبههای مثبت رابطهٔ عاشقانه را میرسانند و این که میتوانند کمک کنند به عرفان، ولی اینکه چگونه این تبدیل به معرفت میشود خیلی واضح نیست.
[۰۱:۳۰]
نگاه به دنیا با دید خداوند
حالا من میخواهم یک چیزی بگویم که خیلی ساده است و در واقع یک جوری رابطهٔ بین عاشق شدن و معرفت پیدا کردن را میتواند خیلی ساده بیان کند. شما اگر این را قبول کنید که معرفت پیدا کردن چیزی نیست به غیر از اینکه انگار یک چیزی از دانش خداوند به انسان میرسد. من میخواهم یک سری پیشفرضها را بگویم که روی آنها بحث نکنیم، خیلی نمیخواهم روی این نکته تأکید کنم، اینکه ببینید مشکل معرفتی همهٔ ما این است که آن گونه که اشیاء هستند آنها را نمیبینم، خداوند هر چیزی را آن گونه که هست میبیند، درست است؟ ما انگار از دیدگاه خودمان داریم به دنیا نگاه میکنیم، انگار از پایین داریم به دنیا نگاه میکنم، از دیدگاه یک آدمیزاد آن هم یک آدمیزاد خاص با نیازهای خاص. همهٔ این خاص بودن ما نگاه ما را به دنیا یک جوری میکند که با نگاهی که واقعاً باید داشته باشیم فرق میکند. یک دیدگاه نسبت به اینکه چگونه یک انسان به عرفان میرسد این است که اصلاً از همین تعلقات که رها میشود دنیا را آن طوری میبیند که انگار خداوند میبیند، نزدیک میشود به دیدگاه خداوند. مثل اینکه از بالا دارد دنیا را نگاه میکند نه از جایگاه خودش، و این پایینها مثلاً به عنوان یک موجود زنده برای حیات خودش. ما یک بخشی از معرفت که لازم داریم برای ادامهٔ حیات است که معرفتهای سطح پایین هستند. شما هر چقدر که از این نیازهای خودتان، از این به اصطلاح وابستگیهای درونی خودتان رها شوید، بیشتر میرسید به جایی که دنیا را آن طوری که هست ببینید. آدمهایی را دیدهاید که در درک کردن گزارههای کلی اصلاً استعداد خوبی نشان نمیدهند، یعنی مثلاً به یک نفر میگویید که انسان این جوری است، برمیگردد به شما میگوید یعنی منظورت این است که من این جوری هستم؟ متوجه هستید که چه میخواهم بگویم؟ آدمهایی هستند که انگار همهٔ معرفتشان وقتی حاصل میشود که در مورد خودشان یک جوری تعبیرش کنند. اینکه مثلاً شما به عنوان یک فیلسوف گزارههای کلی هست دیگر که واقعاً وقتی دارید فعالیت علمی میکنید متوجه این هستید که آدم وقتی دارد فعالیت علمی میکند دیگر خودش نیست؛ یعنی اینکه الان اسم من چیست، اینها را آدم کنار میگذارد دیگر. شما وقتی دارید فعالیت علمی میکنید انگار یک موجود کلی میشوید. فقط میخواهید به دنیا نگاه کنید، زاویهٔ دید خاصی ندارید، منظور خاصی از نگاه کردنتان ندارید. مهم این است که آدم اگر از تعلقات خویش رها شود، بدون منظور به دنیا نگاه کند، آن وقت است که دنیا را بهتر میتواند ببیند. این یک چیز کلی است که فکر کنم هر جور فرقهٔ عرفانی را که نگاه کنید این را مثلاً به عنوان یک اصل قبول دارند که رها شدن از تعلقات فردی منجر به این میشود که آدم معرفت پیدا کند.
حالا چیزی که من میخواستم بگویم این نیست، این برمیگردد به اینکه در واقع یک جوری توصیف کنیم که شاید رها شدن از خودخواهیها توسط عشق باعث میشود که معرفت به وجود بیاید. این تأییدی است که یک جوری آن نکتهٔ اولی که گفتم میتواند منجر به معرفت شود. ولی نکتهٔ خاصی که میخواستم به آن اشاره کنم این است که اگر این دیدگاه را قبول کنید که اصلاً معرفت پیدا کردن یک جوری انگار از دیدگاه خداوند به جهان نظر کردن است، آن طوری که خداوند دنیا را میبیند دنیا را نگاه کنید نه با اغراض شخصی خودتان. عقل ما آن نیرویی است که به ما اجازه میدهد دنیا را آن جوری ببینیم که خداوند مثلاً نگاه میکند، آن جوری که واقعاً هست نه از دیدگاههای خاص شخصی خودمان. اگر من به یک دیدگاهی برسم که دیدگاه الهی باشد، مثل این است که راهی به معرفت باز کردهام.
شما اگر این نکته را قبول کنید که نگاه خداوند به همهٔ موجوداتی که خلق کرده عاشقانه است؛ فکر کنم حداقل در عرفان اسلامی همه این را مطلقاً قبول دارند که اصلاً بانی خلقت جهان عشق است و خداوند همهٔ موجودات را با یک نگاه عاشقانهای نگاه میکند، پس در یک لحظهای اگر انسان موفق شود که یک نگاه عاشقانهای به یک موجود بیاندازد، مثل این است که حداقل آن موجود را در آن لحظه دارد از دید خداوند نگاه میکند، حداقل با یک درصدی نزدیک شده است به دیدی که خداوند نسبت به آن موجود دارد. اگر به آن عشق، به آن شدتی که در خداوند نسبت به موجودات هست به صد درصد نرسد، ولی یک مردی حتی اگر به یک زن نگاه کند، یک زنی به یک مرد نگاه کند و این نگاه واقعاً حالت عاشقانه داشته باشد، مثل این است که حالا حداقل به طور لحظهای در یک موجود خاص نزدیک شده به از بالا نگاه کردن، از آن دیدگاه الهی نگاه کردن. این میتواند یک دفعه یک کانالی باشد به اینکه دنیا را درست نگاه کنیم. اینکه آدمهایی که عاشق میشوند یک جوری احساسشان نسبت به دنیا عوض میشود؛ اینکه دنیا خوب است، همه چیز خوب است، همه چیز زیباست. انگار از یک کانال خاص یک بار وقتی این اتفاق بیفتد و درست یاد بگیرید که دنیا را نگاه کنید، بعد بقیهٔ چیزها هم درست به چشمتان میآید. پس نگاه عاشقانه داشتن و به یک رابطهٔ عاشقانه وارد شدن میتواند به طور مستقیم منجر به معرفت شود و اینکه حداقل یک جایی شما دارید یک معرفتی به دست میآورید که این نگاه، نگاه درستی است. آن احساسی که نسبت به آن موجود پیدا میکنید همان احساسی است که باید داشته باشید و چیز انحرافی در آن نیست.
رابطهٔ بین عشق و معرفت
این سه تا نکته شد. اینها نکته هایی هستند که از قدیم در واقع گفته شده که رابطهٔ بین عشق چه از نوع مجازی چه نوع دیگر آن با عرفان که سعی میکنند؛ من عرفان که میگویم نه صرفاً معرفت، راه عرفان را مثلاً طی کردن، شورآفرین بودن، دوری از خودخواهی و اینکه نگاه عاشقانه در واقع نگاه درستی است به دنیا، همان جوری است که باید نگاه کنیم؛ بنابراین یک تجربهٔ درست معرفتی پیدا میکنیم وقتی که نگاه عاشقانه داریم. دو تا نکتهٔ دیگر باقی مانده است که اینها شاید نکته های مهمتری باشند و از یک جهاتی شاید با فرهنگ قرآن نزدیکتر هستند و هر دو تای آنها به گونهای هست که توضیح دادنشان در یک وقت کوتاه ممکن است خیلی راحت نباشد.
عالم معنا و عالم جسم
بگذارید همان نکتهٔ اول را بگویم. ممکن است خیلی خوب نتوانم بیان کنم ولی حداقل اشارهای میکنم که در ذهنتان باشد تا جلسهٔ آینده بیشتر در موردش صحبت کنیم. میخواهم یادآوری کنم که اگر کسی هم نبوده یا گوش نکرده آن جلسههایی که در مورد داستان خلقت داشتیم، سعی کردم به شما نشان دهم که در داستان خلقت آن شمای کلی که در عرفان ترسیم میشود که انسان چگونه در واقع برمیگردد به سمت خداوند و به کمال میرسد را دربیاورم که این داستان اشاره به همهٔ این چیزها بود. اینکه گرفتاری انسان در واقع گرفتار شدن در عالم جسمانی است، توجه به جسمانیت و دور شدن از عالم معناست. واقعیت این است که ما ساکن عالم جسمانی نیستیم، ساکن عالم معنا هستیم، ولی به گونهای اشتباهی خودمان را در عالم اجسام میبینیم. واقعیت و حقیقت ما این است که ما در واقع یک موجودی هستیم که از جسمانیت تا آخر همین جور وجود ما ادامه دارد. از نازکترین سطح جسمانیت که خاک است همین طور وجود ما امتداد دارد تا اینکه میرسیم به عالم بالا. ولی واقعیت این است و این جوری بگوییم که ما ساکن عالم معنا بودیم، آن موقع که داشت به ما تعلیم اسماء میشد ساکن عالم معنا بودیم.
توجه به جسمانیت، همان چیزی که در آن داستان ذکر میشود، توجه به جسم بود که باعث اخراج ما از بهشت و هبوط ما به عالم خاک شد. جسم داشتیم ولی لزوماً این گونه نیست که آدم جسم داشته باشد و اصلاً توجه داشته باشد. توجه کردن به جسمانیت ما را از عالم معنا که در آن غرق بودیم و در واقع داخل بهشت داشتیم زندگی میکردیم؛ در عالم معنا انسانها مزاحم همدیگر نیستند. اینکه این خطابی میشود که به سمت زمین بروید «بَعْضُکمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ»، وقتی ساکن بهشت بودیم و در عالم معنا بودیم مزاحم همدیگر نبودیم و کاری به کار همدیگر نداشتیم. اصلاً تحصیل علم این گونه نیست که من اگر یک علمی را مثلاً یاد بگیرم بعد بقیه دیگر دستشان به آن علم نرسد. در عوالم بالاتر مزاحم همدیگر نیستیم. من علمی را یاد بگیرم، شما هم همان علم را یاد بگیرید و هیچ مشکلی پیش نمیآید، ولی در این پایین وقتی من یک چیزی را دارم، من دارم و شما اگر بخواهید این را از من بگیرید باید بیاید یک جوری به زور از من بگیرید یا من را راضی کنید. در عالم اجسام است که این محدودیتها وجود دارند.
ما یک زمانی به این عالم توجه نداشتیم و انگار در بهشت بودیم و تمام روند تکامل پیدا کردن و سیر عرفانی این است که یک جوری توجه ما به عالم اجسام کم شود؛ با انواع ریاضتها مثلاً روزه گرفتن و هر گونه عبادتهایی که جنبهٔ ریاضت دارند، شما به عالم اجسام کمتر توجه کنید تا اینکه کلاً توجه شما به معانی بیشتر باشد، به جای اینکه به ظاهر نگاه کنید به باطن بیشتر نگاه کنید. اگر این دیدگاهها را پیدا کنید، یاد بگیرید که چگونه به دنیا نگاه کنید، در عین حالی که عالم اجسام را میبیند ولی در معنا زندگی میکنید. البته واقعیت این است ما همین الان هم بدون اینکه متوجه باشیم همیشه داریم در عالم معنا زندگی میکنیم. این منی که به آن اشاره میکنیم که حرف میزند و اینها، ما اصلاً در زبان داریم زندگی میکنیم. این جملهٔ معروفهای ویِر که میگوید زبان خانهٔ هستی است، واقعاً همین طور است، ما هیچ وقت نمیتوانیم از این خانه بیرون برویم. هیچ ادراکی نمیتوانیم انجام دهیم به غیر از اینکه در همان زبان و در معنا در واقع انجام میشود. همهٔ چیزهایی که درک میکنیم همه در عالم معنا است. اجسام هم که میبینید و الان چیزهایی که من میبینم یک جوری به آنها معنی میدهم و درکشان میکنم. هیچ جسم خالصی را ما نمیتوانیم درک کنیم.
در یک جلسه به طور کامل در مورد این موضوع صحبت کردم. همیشه این زبان یک جوری حائل است برای ادراک ما. همین الان کلاس هم که شما نگاه میکنید، چیزهایی که میبینید، چیزهایی هستند که به نوعی قبلاً برای شما معنی داشته. اگر این را که به عنوان یادآوری گفتم قبول کنید که رسیدن به معرفت و به عرفان یک جوری دور شدن از جسم و رسیدن به معناست، چه ارتباطی واقعاً بین رابطهٔ جنسی و عشقی که در آن جسمانیت وجود دارد با عرفان میتواند وجود داشته باشد. دقیقاً به نظر میرسد که آن تعبیرهای منفی اینجا بیشتر کار میکنند دیگر. آمیزش جنسی به نوعی یک لذت جسمانی است. چرا اینقدر در ادیان مختلف و فرقههای عرفانی مختلف نسبت به روابط جنسی حالت منفی وجود دارد؟ به خاطر اینکه با همان استدلالهای کلی که قبلاً من میگفتم، شما هر چقدر که از جسمتان بیشتر لذت ببرید یک جوری انگار بیشتر به جسم تمایل پیدا میکنید؛ بنابراین ریاضت کشیدن و دور کردن جسم از لذتهای جسمانی یک جوری با عرفان تناسب دارد. ما میخواهیم که از دست جسم خودمان خلاص شویم؛ بنابراین به نظر میآید که حرف درستی دارند میزنند که با توجه به اینکه یکی از شدیدترین لذتهای جسمانی در رابطهٔ جنسی به وجود میآید، این رابطهٔ جنسی اصولاً مانع فرار کردن از جسمانیت و رسیدن به عالم معناست؛ بنابراین خوب است که از آن پرهیز شود.
فکر میکنم که اکثریت با آدمهایی است که در طول تاریخ این جوری نگاه کردهاند؛ یعنی همهٔ ادیان چنین تمایلاتی نشان دادهاند. در فرقههای عرفانی و در فرقههای هندی و چینی اگر نگاه کنید و حتی در عرفان اسلامی، بیشتر در واقع با این دید نگاه میکنند که رابطهٔ جسمانی، رابطهٔ جنسی و شهوات چیزی است که باید به طور کلی از آن دوری کرد؛ بنابراین به نظر میرسد که اینجا یک نکتهٔ منفی وجود دارد با آن تعبیر از عرفان که من قبلاً در آن داستان سعی کردم بگویم که در قرآن این تعبیر وجود دارد که دور شدن از جسم و رسیدن به معنا به نظر میآید که مخالفت دارد با این که رابطهٔ بین زن و مرد بتواند کمکی برای عرفان باشد. میخواهید قطع کنم و در همین مورد فکر کنید. به نظر میرسد که اینجا یک تناقضی وجود دارد. فکر کنم بد نباشد که اینجا [توقف کنیم]. من میخواهم سعی کنم توجیه کنم که برعکس است. دقیقاً رابطهٔ عاشقانه چیزی است که کمک میکند به اینکه از عالم اجسام بتوانیم به عالم معنا برویم، برخلاف دیدگاه کلی که معمولاً وجود دارد که هر نوع ارتباطی که به ما لذت جسمانی دهد در واقع مزاحم طی کردن راه است. اگر سؤالی دارید بپرسید.
حضار: ؟ [۴۰:۴۳:۰۱]
استاد: سعی میکنم توضیح دهم.
حضار: ؟
استاد: بله. ببینید وقتی میگویید دیدگاه یهودیان منظورتان دیدگاههای تثبیت شدهٔ الان یهودیان است. الان بین مسلمانها هم دیدگاههای خیلی مثبتی نسبت به روابط بین زن و مرد خیلی وجود ندارد. ممکن است در مسیحیت و یهودیت نباشد، ولی زیاد هم خوب نیست. اینکه در متن چه چیزی نوشته شده و اینکه چه دیدگاهی جا افتاده است؛ مثلاً در انجیل چندان از این حرفهای عجیب و غریب مسیحا اثری نمیبینید، ولی به هر حال اینها تثبیت شدهاند، یعنی مسیحیت به این سمت گرایش پیدا کرده است. یهودیان هم همین طور. در تورات کمتر از چیزی که من توصیف کردم در عقاید کلیسایی این قدر روابط جنسی جنبهٔ منفی دارد، ولی بارقههایی از مثلاً
[۰۱:۴۵]
منفی بودن دیدگاه کلی تورات نسبت به زن وجود دارد، هم در احکام و هم مثلاً فرض کنید در همین داستان آدم و حوا، این عقیده وجود دارد که حوا مقصر است، ولی مطمئناً به این شدتی که در عقاید کلیسایی هست نه. اصلاً در متن تورات دقیقاً همانطور که میگویید آن غزلهای سلیمان، غزلهای عاشقانه هستند. به نظر نمیآید که مثلاً یک منع کلی چیز وحشتناکی مثل همین عقاید کلیسایی بین یهودیها باشد. واقعاً همین الان هم یهودیها دیدگاهشان به این شدت نیست. هیچ فرقهای در دنیا مثل مسیحیت به اینجا نرسیده است، به یک حد افراط که حالت کُمیت پیدا میکند. به نظر من اینکه عقاید به طور منطقی به یک جایی برسند که یک مردی که عاشق زن خودش است از یک مردی که مرتکب زنا میشود وضع بدتری داشته باشد واقعاً خندهدار است یا مثلاً یک کشیشی برای رها شدن از مجازات قسم یاد کند که من ازدواج نکردهام و فقط مرتکب یک عمل لحظهای شدم و ازدواجی در کار نبوده. به هر حال وضع یهودیها بهتر از مسیحیها است. همه وضعشان از مسیحیها بهتر است. مسیحیها در مینیمم مطلقاند.
فکر نکنید این عقاید خیلی هم قدیمی است، مثلاً مربوط به قرون ده دوازده است. در همین قرن بیستم هم بعضی از اطلاعیههایی که در کلیسا رسم است که هر مدتی یک بار پاپ یک چیزهایی صادر میکند مثل اعلامیه که عقاید را در آن بیان میکند. تا اواسط قرن بیستم هم دوباره پاپ روی بعضی از این عقاید تأکید کرده، روی همین که به اصطلاح ازدواج بد است. الان میدانید که مبلّغین مسیحی یک استفادهٔ جالبی که از ایدز میکنند این است که در تمام دنیا به اصطلاح تبلیغ بکارَت میکنند. در افریقا همه جا این مسیونرها که هستند در واقع راه اصلی مبارزه با ایدز را این میدانند که آدمها اصلاً به کلی رابطهٔ جنسی نداشته باشند و تجربهٔ جنسی نداشته باشند. اینها در واقع یک عامل جدیدی برایشان شده که بتوانند دوباره همان حرفهای قبلی خودشان را تکرار کنند. از ترس ایدز ممکن است مردم علاقه پیدا کنند که به هر حال کلاً از این چیزهای جنسی دور بمانند.