سوره قصص - جلسهٔ ۳

از جلسات کیولیست
پرش به ناوبریپرش به جستجو
درس‌گفتارهای سوره قصص، جلسه‌ی ۳، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۳۹۴

مرور دوباره صحنه قتل

بحث را با جواب دادن به ایمیلی که در مورد موضوعات جلسۀ قبل به من زده شده شروع می‌‌کنم، بعد بحث خودمان را ادامه بدهیم. درمورد بخش دوم داستان که موسی مرتکب قتل می‌شود، راجع به اینکه این ضمایر توجه لازم دارد و ممکن است جورهای مختلف بشود قضاوت کرد که این ضمیرها به کدام یک از آدم‌هایی که در این صحنه هستند برمی‌گردد، دفعه قبل صحبت کردم. یک ایمیلی به من زدند که فکر کنم ارزش دارد محتوای ایمیل را بگویم و در موردش صحبت کنم.

در واقع یک جور دیگر می‌خواهند این قسمت داستان را بخوانند از نظر اینکه ضمائر به چه کسی برمی‌گردد و محتوای این قسمت‌ چیست، آن هم اینجوری: دفعۀ اول که روشن است، حضرت موسی می‌آید و یکی از پیروانش با یکی از دشمنانش در حال جدال هستند و آن که از پیروانش است از او کمک می‌خواهد و موسی می‌رود و کسی که دشمنش بود را می‌زند و او می‌میرد. اولین نکته این است که ایشان در ایمیلشان تأکید می‌کنند که عمل شیطانی‌ای که اینجا انجام شده این است که حضرت موسی بدون اینکه بپرسند موضوع دعوا چیست از پیرو خودشان حمایت کردند. قرینۀ لفظی آن هم این است که بعد از اینکه توبه می‌کنند و استغفار می‌کنند و پذیرفته می‌شود می‌گویند «قَالَ رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيرًا لِلْمُجْرِمِينَ» (القصص:١٧)، از این به بعد دیگر از مجرمین پشتیبانی نمی‌کنم. یعنی انگار این دفعه کردم؛ از یک مجرمی پشتیبانی کردم و از این به بعد دیگر این کار را نمی‌کنم. بر پایه این نکته که اتفاق بدی که روز اول افتاده این است که حضرت موسی از یک کسی که نباید پشتیبانی می‌کرده و گناهکار بوده پشتیبانی کرده است، روز دوم وقتی می‌بیند این آدم با کس دیگری دارد دوباره جدال می‌کند و می‌گوید «إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُبِينٌ» (القصص:١٨)، می‌رود که این را بزند، این شیعۀ دیروزی که باعث گناه شد را بزند و همان آدمی که غوی مبین است، آن است که این جمله را گفت، همان‌طور که من حسم این است که آن شخص ثالث این جمله را نگفته بلکه همین آدم گفته، منتها فرقش این است که من می‌گویم این شیعه اشتباه کرد، فکر می‌کرد موسی می‌خواهد بیاید خود او را بزند ولی ایشان نظرشان این است که نه اشتباه نکرد، موسی واقعاً رفت او را بزند و این هم گفت «می‌خواهی من را همان جوری که دیروز یکی را کشتی بکشی؟» (القصص:١٩) و ماجرا لو رفت. در واقع تفاوتش از نظر داستانی این است که حضرت موسی روز دوم به سمت شیعۀ خودش حمله کرده و او هم یک جوری موضوع را لو داده است.

حضار: «أَنْ يَبْطِشَ بِالَّذِي هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا» (القصص:١٩) فکر کنم تأکید دارد که می‌خواسته به قبطی حمله کند.

حضار: یک نکته دیگر هم هست، «يَسْتَصْرِخُهُ» (القصص:١٨) یعنی دوباره کمک خواست، اگر اینجوری بود…

استاد: «فَإِذَا الَّذِي اسْتَنْصَرَهُ بِالْأَمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ» (القصص:١٨) یعنی کمک خواست، این که نمی‌دانست حضرت موسی تصمیم گرفته که دیگر از چنین آدم‌هایی پشتیبانی نکند، ولی نکته‌ای که خانم مدیر می‌گویند، اینکه در ادامه گفته می‌شود «فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ أَنْ يَبْطِشَ بِالَّذِي هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا» (القصص:١٩)، خیلی بعید است که لَهُمَا یعنی موسی و آن آدم قبطی. از نظر لفظی، روز اول «هَذَا مِنْ شِيعَتِهِ وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ»، موسی یک عده شیعه دارد و یک عده عدوّ، این که جزو شیعیان حساب نمی‌شود. روز اول که موسی حرفی نمی‌زند، خداوند دارد داستان را اینجوری نقل می‌کند، این از پیروان است و این از عدوهاست، این شیعه که عدو موسی نیست. نمی‌دانم منظورم را می‌فهمید یا نه؟ دفعۀ دوم این که خواست «عَدُوٌّ لَهُمَا» را بزند، این عدوّ آن یکی بشود که هم عدوّ موسی است و هم عدوّ… خیلی این عجیب و بعید است.

من نکته مثبتی که می‌خواهم از این ایده برداشت کنم تأکید ایشان روی این جملۀ «فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيرًا لِلْمُجْرِمِينَ» است که اینجا حضرت موسی به این دلیل گمراه شده و اشتباه کرده که این طرف آدمی بوده که اخلاقاً آدم تندی است و دعوا راه می‌اندازد، جرمش همین است. من ایده‌ای که برای فهم این داستان دارم این است که انگار قرار نیست خشونتی اتفاق بیفتد، قرار نیست دعوا بشود، قرار نیست پیروان موسی برعلیه آنان کاری انجام بدهند و بنابراین دعوا راه انداختن و درگیر شدن این آدم یک جور جرم حساب می‌شود و در واقع حضرت موسی نباید از این آدم حمایت می‌کرد. اگر این داشت کتک می‌خورد، حرفی زده بود و تندروی کرده بود، حتی وقتی کمک می‌خواست نباید حمایت می‌کرد و اشتباهش همین بود، رفت حمایت کرد از این آدم و نهایتاً به طرز خیلی عجیبی قتلی اتفاق افتاد. بنابراین طبیعی است که در انتها به این نتیجه رسیده باشد که نباید «ظَهِيرًا لِلْمُجْرِمِينَ» باشد.

حضار: دوباره فردا می‌خواست بزند که.

استاد: بله، ایشان نظرش همین است، می‌گوید اگر اینجوری تعبیر نکنیم، وقتی نمی‌خواهد «ظَهِيرًا لِلْمُجْرِمِينَ» باشد چرا روز دوم همین کار را تکرار می‌کند؟ استدلالشان این است که اگر این آدم مجرم است و موسی فهمیده و به او «إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُبِينٌ» هم می‌گوید، پس روز دوم نباید از او حمایت کند. اگر حضرت موسی رد می‌شد از این صحنۀ دوم و دخالت نمی‌کرد من می‌گفتم می‌شد به این نتیجه ‌‌رسید، ولی نه اینکه برود حالا برعکس عمل کند، یعنی الان هم به نوعی دارد «ظَهِيرًا لِلْمُجْرِمِينَ» می‌شود. می‌خواهم بگویم اینجوری خواندن داستان مشکل را حل نمی‌کند که اگر حضرت موسی نیت کرده که پشتیبان مجرمین نباشد حالا برود این دفعه آن طرف طیف قرار بگیرد و از آن یکی برعلیه این حمایت کند. این خیلی مشکلی را حل نمی‌کند در مورد اینکه اگر حضرت موسی به این نتیجه رسید، چرا روز دوم این کار را می‌کند. به هر حال خوب است که در مورد این مسئله صحبت شود که اگر حضرت موسی می‌داند این آدم «غَوِيٌّ مُبِينٌ» است و روز اول کاری که کرده این است که یک مشتی به آن طرف زده و این اتفاق بد افتاده، چرا روز دوم این کار را دارد تکرار می‌کند؟

من جوابم این است که فعل «فَوَكَزَهُ مُوسَى» (القصص:١٥) با «فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ أَنْ يَبْطِشَ بِالَّذِي هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا» فرق می‌کند، این دفعه خشونت کمتر است، یعنی من تصورم این است که قرار است خشونتی اتفاق نیفتد و دفعۀ دوم حضرت موسی انگار دارد با احتیاط می‌رود. مثلاً فرض کنید باز دارد این طرف را کتک می‌زند و حضرت موسی می‌خواهد جدا کند و یک جوری مسالمت‌آمیزتر مسئله را حل و فصل کند، مشت زدن و ضربه زدن به آن معنای روز اول در کار نیست. ولی به هر حال به نظر من بحثی که مطرح شد قابل طرح و قابل فکر کردن است، به دلیل اینکه روی این مشکل تأکید می‌کنند که اگر حضرت موسی جزو توبه‌اش این است که دیگر از این جور آدم‌ها حمایت نکند چرا روز دوم انگار دوباره دارد این کار را تکرار می‌کند. من فعلاً یک جواب مقدماتی دارم که همانجوری که جلسۀ قبل گفتم که روز اول قرار است خشونتی اتفاق نیفتد، این اتفاق روز دوم همراه با خشونت نیست، یک جوری حالت ملایم‌تری از طرف حضرت موسی دارد، ولی آن طرف که اصلاً یک چیزی می‌گوید که ماجرا ختم می‌شود و به یک مسیر دیگری می‌افتد.

حضار: اینکه فرمودید این عدوّ خیلی بعید است آدمی باشد که از او حمایت کرد درست است، ولی این هم خیلی بعید است که آخرش همان شیعه دوباره ترسیده و می‌گوید “می‌خواهی من را هم بکشی؟ تو اصلاً نمی‌خواهی مصلح باشی، می‌خواهی زورگو باشی (القصص:١٩).”، این هم یک سوئیچ خیلی عجیب دارد. کلاً کاراکترهای مجهول در این داستان زیاد است.

استاد: بگذارید من درباره این یک نکته بگویم؛ یک حالت این است که شما مثلاً یک داستان می‌خوانید که در آن ابهام زیاد است و احساس می‌کنید نویسنده نمی‌خواسته مبهم باشد و مبهم شده است، حالت دیگر این است که یک داستان می‌خوانید که به نظر می‌آید کاملاً تَعمُّدی یک ابهاماتی دارد در آن ایجاد می‌شود، من حداقل می‌خواهم اصرار کنم و تأکید کنم که مثل داستان موسی و خضر و داستان‌های سوره کهف، این قطعه به وضوح تعمّداً ابهام دارد. چرا را نمی‌توانم خیلی بیان کنم. برای موسی و خضر توجیه خوب و روشنی دارم، ولی اینجا اینکه چرا اینگونه است و این قطعۀ داستان استثنائاً…

من دفعۀ قبل به شوخی گفتم آنجایی که موسی می‌نشیند با شعیب صحبت می‌کند، آنجا هم یک قالَ گفته می‌شود. نه این داستان، تقریباً همۀ داستان‌ها، جاهای دیگر هم هست که در مورد ضمایر و اینکه چه کسی با چه کسی حرف می‌زند باید فکر کنید، ولی خود این داستان قصص به غیر از این قطعه‌اش همه جا تقریباً روشن است. من قبلاً یک دفعه صحبت مختصری در مورد این داستان کرده‌ام از نظر فنی – فقط از نظر ادبی نه از نظر اینکه چه معنایی دارد منتقل می‌شود – قسمت اول داستان که می‌گوید «وَدَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَى حِينِ غَفْلَةٍ» (القصص:١٥)، نحوۀ روایت آن یک حالت گنگ بودن و مبهم بودن روایت را دارد، ضمایر هنوز شروع نشده‌اند، می‌گوید «فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ هَذَا مِنْ شِيعَتِهِ وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ» (القصص:١٥)، یک دفعه در مورد این صحبت کردم، مثل اینکه خود موسی در یک حالتی هست که انگار به تدریج دارد داستان را می‌فهمد. شما گاهی اوقات در یک ماجرایی درگیر می‌شوید، سرعت اتفاق این قدر زیاد است که یک جوری انگار آدم فرصت ندارد فکر کند و خوب تشخیص بدهد. موسی داشته از یک جایی می‌رفته، یک صدایی می‌شنود و یکی صدایش می‌کند و می‌رود، انگار خیلی فرصت کم است که تصمیم بگیرد چه کار کند. این نحوۀ روایت ابتدایی، این «هَذَا مِنْ شِيعَتِهِ وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ» یک جوری حالت اینکه انگار یک عدم تمرکزی وجود دارد در درک اینکه چه اتفاقی دارد می‌افتد را دارد. خیلی سریع اول این را نگاه می‌کند می‌بیند از دوستان است، او را نگاه می‌کند می‌بیند از دشمنان است، بعد بلافاصله یک عملی انجام می‌دهد و یک اتفاق خیلی عجیبی می‌افتد. اینکه روایت اینجوری شروع می‌شود، این حالت ابهام، این حالتی که شاید… من در آن صحبتی که خیلی قبل‌تر کردم حرفم این بود که انگار حالت روحی موسی در آن زمان اینجوری است. داستان به این دلیل دارد این شکلی دارد روایت می‌شود که در یک مقطعی است و حادثه طوری است که حضرت موسی انگار تمرکز خودش را از دست داده، برای همین هم هست که درست تصمیم نمی‌گیرد.

[٠٠:١٥]

همان جوری که انگار حضرت موسی – حالا نمی‌خواهم این کلمه را به کار ببرم، دنبال یک کلمۀ مناسب می‌گردم – سردرگم می‌شود در این لحظه، ما هم با خواندن این داستان این حالت را پیدا می‌کنیم. در مورد داستان خضر فکر کنم خیلی روشن است که چرا روایت آن شکلی است، چرا این قدر با ابهام و بدون حواشی شروع می‌شود. به خاطر اینکه در داستان موسی و خضر هم ما کاملاً از نقطۀ دید موسی قرار است وارد ماجرا شویم، نه از نقطۀ دید خضر که مسلط به اوضاع است، یعنی ما هم قرار است که همراه با موسی کم‌کم کشف کنیم که خضر چرا این کارها را کرد. ذهن حضرت موسی هم این جوری است که اولاً یک آدرس مبهمی دارد که یک جوری با یک حالت سردرگمی رفته در یک جایی و دنبال یک چیز عجیبی به اسم مجمع‌البحرین (الکهف:٦٠) می‌گردد، نشانه‌ای که پیدا می‌شود زنده شدن یک ماهی است… اصلاً داستان اسرارآمیز است، قرار است شما در داستان موسی و خضر با یک پدیدۀ خیلی عجیب آشنا شوید، با یک آدم عجیب و غریب که رفتارهای عجیب و غریبی دارد. ما همراه با موسی و دوستش راه می‌افتیم وارد این ماجرا می‌شویم، همان قدری که آن‌ها نمی‌دانند ما هم نمی‌دانیم، این نحوۀ روایت است که باعث می‌شود آخرش که خضر توضیح می‌دهد که چرا این کارها را کرده تأثیرگذار باشد. اگر از اول خداوند از دید سوم شخص بدون اینکه ما را همراه با موسی کند روایت می‌کرد، داستان می‌توانست این جوری گفته شود که رسیدند به یک قایقی که خضر می‌دانست که مثلاً یک پادشاهی آنجا هست که ممکن است قایق را بگیرد و قایق را سوراخ کرد و موسی اعتراض کرد. این نحوۀ روایت هم اشکالی ندارد، یعنی ما می‌توانیم همراه با خضر باشیم نه همراه با موسی، بدانیم که او چرا دارد این کارها را می‌کند، ولی آنجا به دلیل این حالت سردرگمی که در ابتدا وجود دارد و موسی هم نمی‌داند قرار است چه اتفاقی بیفتد، روایت این شکلی است. انگار یک چیز مبهمی به او گفته شده که برو آنجا. من نمی‌خواهم تکیه کنم به آن روایت‌هایی که دربارۀ این داستان هست که می‌گویند مثلاً داستان اینجوری است که حضرت موسی گفت آیا عالم‌تر از من کسی در دنیا هست؟ به او گفته شد برو در فلان جا یک آدمی را پیدا می‌کنی که از تو از نظر علم خیلی بالاتر است. من نمی‌دانم این روایت درست است یا غلط و لزومی هم ندارد که به آن تکیه کنم، ولی واقعاً این واضح است در داستان که موسی خیلی دقیق نمی‌داند چه اتفاقی قرار است برایش بیفتد. او را فرستاده‌اند که کسی را پیدا کند که می‌داند از نظر عرفان و عبادت و این حرف‌ها خیلی سطحش بالاست، یک جور آدم خاصی است که می‌تواند از او چیزهایی یاد بگیرد، او را فرستاده‌اند که یک آدمی را پیدا کند که چیزی از او یاد بگیرد. بالاخره آن سردرگمی موسی به دلیل آن نحوۀ روایت به ما منتقل می‌شود.

اینجا هم این حالت ابهامی که در ماجرا وجود دارد با این نحوۀ روایت، نه فقط ابهام در این ضمائر، حتی ابهام در تصویرسازی‌هایی که وجود دارد، یک جوری به ما منتقل شود. وضوح عمدی بودنش از اینجاست که بقیۀ قطعه‌های همین داستان اینجوری نیستند، فقط این قسمت عجیبی که موسی دچار خطا می‌شود حالت ابهام دارد. همان ابهامی که باعث سردرگمی‌ای می‌شود که یک نفر در آن اشتباه می‌کند. یعنی موسی اگر مثلاً یک روزی یک کسی را می‌دید و قرار بود تا فردا تصمیم بگیرد که به او کمک کند یا نکند، می‌رفت و شب فکر می‌کرد و فردا هم به این نتیجه می‌رسید که نباید به این آدم کمک کند. سرعت اتفاق افتادن در آن لحظه است که باعث می‌شود موسی خطا کند و یک جوری احساساتش به او غلبه کند و از نظر من دور از ذهن نیست روز دوم هم دارد باز اشتباه خودش را تکرار می‌کند. برای همین هم هست که زندگی‌اش یک دفعه عوض می‌شود، مثل اینکه برای خود موسی یک اتمام حجتی می‌شود که انگار از نظر روحی به آن کمالی نرسیده که بتواند رهبر یک جریانی باشد. مثل اینکه قرار است یک کاری را نکند ولی وقتی در شرایطش قرار می‌گیرد دوباره مرتکب آن اشتباه می‌شود. من اصلاً مشکلی با این ندارم که روز دوم هم موسی باز دارد اشتباه می‌کند. یعنی باید مثلاً بگذرد از ماجرا ولی درگیر می‌شود مجدداً.

حضار: «هَذَا مِنْ شِيعَتِهِ وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ» این طور که شما می‌گویید این را می‌شود از دید موسی در نظر گرفت.

استاد: دقیقاً، آن دفعه که در مورد این ماجرا صحبت کردم حرفم این بود که این قطعۀ داستان مثل این است که موسی تصاویری می‌بیند و به کندی دارد می‌فهمد، مثل اینکه ما اصلاً داریم آن چیزی که موسی می‌بیند و در ذهن موسی می‌گذرد را کاملاً می‌بینیم، برای همین هم همان جوری که او دچار سردرگمی است فرم داستان… آن دفعه که در این مورد صحبت کردم تأکیدم روی این حالت به ‌اصطلاح دکوپاژ شدۀ داستان بود. ادبیات داستانی بعد از اینکه سینما اختراع شد رفته به این سمت که داستان‌ها را اینجوری نقل بکنند، تصویر پشت تصویر بیاورند، ولی اصلاً ١٤٠٠ سال قبل فکر نمی‌کنم شما ادبیاتی را پیدا کنید که یک چیزی شبیه دکوپاژ در آن ببینید. معمولاً داستان روایت می‌شود که مثلا “موسی آمد، دو مرد آنجا داشتند جدال می‌کردند” اینکه یک تصویر بیاید «هَذَا مِنْ شِيعَتِهِ وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ» مثل این است که ما به نوعی آن چیزهایی که موسی دارد می‌بیند را داریم می‌بینیم. کاملاً این قسمت داستان هم مثل داستان موسی و خضر از دید موسی دارد روایت می‌شود، یعنی ما انگار در آن تجربۀ موسی داریم شریک می‌شویم.

حضار: به نظر این اشتباهی که موسی کرده شاید همین است که مثلاً تصمیمی که گرفت از نوع این بود که «هَذَا مِنْ شِيعَتِهِ وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ».

استاد: بله، این ایمیلی هم که برای من آمده تأکیدش همین است که موسی به جای اینکه دنبال این باشد که حق با کیست از گروه خودش دارد حمایت می‌کند. نکته‌ای که به نظرم خیلی مهم است این است که این داستان هم برای ما و هم برای خود حضرت موسی باید حجت را تمام کند که موسی به جایی نرسیده که بتواند رهبر یک جنبشی باشد که بعداً رهبرش می‌شود. زیادی جوان است، مثل اینکه هنوز کنترل کاملی ندارد. انگار لازم دارد که برود و ده سال پیش شعیب بماند تا به یک جایی برسد که بشود به او وحی شود و بتواند برگردد. بعداً دیگر از این اشتباهات نمی‌کند. مثلاً فرض کنید فرعون به او یک چیزی بگوید عصبانی شود و بزند بیخ گوش فرعون که بگیرند او را بیاندازند زندان. در یک دوره‌ای هنوز آن پختگی را ندارد که بتواند رهبری کند.

حضار: حتی بعد از اینکه می‌گوید «آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا» (القصص:١٤)؟

استاد: آفرین، بعد از اینکه می‌گوید «آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا». شما اگر مقایسه کنید با داستان یوسف، در داستان یوسف هم «آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا» خیلی زود می‌آید. یعنی آدم‌هایی که خیلی آدم‌های خوبی هستند – در حد پیامبری و… – در نوجوانی به یک چنین حالتی می‌رسند که به محسنین یک حکم و علمی داده می‌شود، چیزهایی می‌دانند که در واقع حالت علم لَدُنّی دارد، ممکن است آموزشی هم ندیده باشند. ولی همان طور که یوسف انگار نیاز دارد که برود زندان و برگردد و تبدیل به آن یوسفی شود که بتوانیم او را ستایش کنیم…

اگر در داستان یوسف می‌خواهید صحنۀ مشابهی پیدا کنید، جایی که زلیخا او را دعوت می‌کند یک آیه‌ای هست که خیلی در مورد آن بحث شده که می‌گوید «وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِۦ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَا أَن رَّءَا بُرْهانَ رَبِّهِ» (یوسف:٢٤). این «وَهَمَّ بِهَا» یعنی چه؟ خیلی در مورد آن بحث کردم. انگار یک نقص و ضعفی در یوسف هست که آنجا با دیدن «بُرْهانَ رَبِّهِ» برطرف می‌شود، ولی بعداً وقتی می‌رود زندان و آن دوران می‌گذرد و پخته می‌شود، دیگر این نقطۀ ضعف در او نیست. یعنی بعد از آن کوچکترین لغزشی در رفتار یوسف نمی‌بینید. موسی هم اینطوری است، موسی هنوز جوان است، هنوز به پختگی نرسیده، هنوز یک استادی مثل شعیب به خودش ندیده و طبعاً دچار اشتباه شده و باز هم به نظر من دارد می‌شود، یعنی روز دوم هم این طوری نیست که کارش درست باشد.

حضار: در سوره طه فکر کنم «فَلَبِثْتَ سِنِينَ فِي أَهْلِ مَدْيَنَ ثُمَّ جِئْتَ عَلَى قَدَرٍ» (طه:٢٠) یعنی در مدین به جایگاه نبوت رسید؟

استاد: من فکر می‌کنم معنی‌اش آن جا این است که بالاخره سر وقت آمدی؛ یعنی الان وقتش است. مثلاً اینطوری نیست که در این زمانی که این اتفاقات می‌افتد قرار است موسی رهبر جنبشی شود، کل این برنامه انگار زمانش همان وقتی است که موسی دارد می‌آید؛ انگار سر وقت رسیده و الان وقتش هست و چیزی عقب نیفتاده یا جلو نیفتاده است. مثلاً فرض کنید موسی اگر این اشتباهات را نکرده بود ده سال پیش می‌شد یک اتفاقی بیفتد… به نظر می‌آید قضا و قدر اینجوری بود که بالاخره اگر موسی آنجا می‌ماند و این کارها را هم نمی‌کرد و جور دیگری هم رشد می‌کرد، در یک زمان بعدتری قرار بود که این پیام به موسی برسد و بنی‌اسرائیل را از آنجا بیرون بیاورد. من احساس کردم ایمیل خوبی است و خوب است که در مورد آن بحث شود به دلیل یک نکتۀ خوبی که ما دفعۀ قبل روی آن بحث خاصی نکردیم ولی به نظر می‌آید که جای بحث دارد. در واقع سؤال این است که اگر موسی توبه کرده از اینکه «فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيرًا لِلْمُجْرِمِينَ»، این چگونه سازگار می‌شود با اینکه روز دوم دوباره دارد همان کار را می‌کند و جوابی که ممکن است خیلی خوشایند نباشد این است که ماجرا همین است که موسی دوباره دارد این اشتباه را می‌کند و باید بپذیریم که حضرت موسی دارد دوباره این اشتباهات را می‌کند. در واقع راه‌حل ایشان این است که یک جوری این را بخوانید که حضرت موسی دفعۀ دوم این اشتباه را نکند و من فکر می‌کنم که راه چاره‌ای نیست، تنها چاره پذیرش این است که علیرغم اتفاقی که روز گذشته افتاده هنوز حضرت موسی نمی‌تواند یک چنین صحنه‌ای را که می‌بیند دوباره دچار اشتباه نشود. فقط شاید شدت «فَوَكَزَهُ» تبدیل شده به «أَنْ يَبْطِشَ بِالَّذِي هُوَ عَدُوٌّ لَهُمَا» و یک مقدار فروکش کرده ولی هنوز یک مشکلی وجود دارد.

حضار: به نظر من اینجا قرینه کلمۀ تقصیر وجود ندارد که این دارد دوباره اشتباه می‌کند یعنی بار اول که این کار را می‌کند همین که می‌گوید «فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيرًا لِلْمُجْرِمِينَ» به نظر می‌آید شبیه…

استاد: در جمله حضرت موسی «فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيرًا لِلْمُجْرِمِينَ»، این مجرم چیست؟ در داستان اول از چه مجرمی پشتیبانی کرده است؟ از این شیعه دیگر. روز دوم هم دارد همین کار را می‌کند، مگر اینکه داستان را طوری قرائت کنیم که در ایمیل آمده است. اگر فرض کنید که روز دوم هم او کمک خواست و این رفت عدوّ – یعنی آن شخص ثالث – را بزند، دوباره همان کار روز قبل خودش را دارد می‌کند. بنابراین انگار دارد آن اشتباه را تکرار می‌کند و حالا فوقش این است که بگویم ملایم‌تر و با احتیاط دارد این کار را می‌کند. از نظر من مشکل این است که حضرت موسی دارد یک اشتباهی را تکرار می‌کند و پذیرش این ممکن است سخت باشد. مشکل این است، مشکل در ضمایر و اینکه چه کسی عدوّ است و… نیست. قرائت ساده‌ای داریم ولی از نظر محتوا یک مقدار سنگین است پذیرش اینکه حضرت موسی دارد این اشتباه را تکرار می‌کند.

تجلی صفات خداوند در حضرت موسی

حضار: فکر کنم سه بار اشتباه را تکرار می‌کند.

استاد: من حاضر نیستم در مورد حضرت موسی حرف‌های شما را بشنوم (به طنز) هنوز چیزی نگفته‌ام ولی به نظر می‌آید…

حضار: حضرت موسی چون در جامعه همیشه به نوعی تحت فشار بوده‌ خیلی حس گرفتن حق مظلوم در او قوی هست، برای همین هم سر داستان خضر که بچه‌ای را می‌کشد، او می‌داند که نباید اعتراض کند، ولی نمی‌تواند آن حس گرفتن حق مظلوم را در خودش فروکش کند.

[٠٠:٣٠]

استاد: گویا واقعاً حرف بدی نمی‌خواستید بزنید. بالاخره شخصیت حضرت موسی در پیامبران قرآن یک ویژگی دارد، عصبانی می‌شود حضرت موسی، همین که مثلاً در مقابل خضر تحمل نمی‌کند یک مقدار عجیب است. مخصوصاً صحنه‌ای که فکر می‌کنم بیشتر این حالت را دارد و در مورد آن صحبت می‌شود وقتی است که برمی‌گردد و می‌بیند که قومش بت‌پرست شده‌اند، الواح را می‌شکند. این دیگر خیلی عجیب است، شکستن الواح به دلیل اینکه مثلاً می‌بیند آن‌ها مشرک هستند. ناراحت می‌شود و هارون را می‌گیرد، مثلاً هارون می‌گوید ریش من را ول کن. یک چیزی در حضرت موسی بالاخره هست که ممکن است بعضی‌ها اینجوری تعبیر کنند که انگار یک نقصی از نظر رفتاری دارد و من میل دارم بگویم یک ویژگی رفتاری در حضرت موسی هست که درست نقطۀ مقابل حضرت مسیح است. شما نمی‌توانید تصور کنید که حضرت مسیح ریش کسی را بگیرد بکشد یا حرکت تندی انجام دهد. در این طیف پیامبران، حضرت موسی و حضرت عیسی انگار یک دوقطبی هستند، یعنی حضرت مسیح انگار نمایندۀ رحمانیت خداست و حضرت موسی نمایندۀ رحیمیت، حضرت موسی قضاوت می‌کند، به قول شما از مظلوم دفاع می‌کند، با آن‌هایی که خوب‌اند خوب است و با آن‌هایی که بد هستند شدت عمل دارد. من یادآوری کنم یک چیزی در سورۀ یونس را که بعضی‌ها اصلاً شگفت‌زده هستند در مقابل این، که دعا می‌کند فرعون و اینها بروند در آتش جهنم بسوزند، در حالی ‌که حضرت مسیح انگار یک جوری آمده برای بخشش همه، که به همه کمک کند. فکر نمی‌کنم از کسانی که مداوا می‌کند بپرسد که ایمان دارند یا ندارند، عین رحمانیت خداست. خدا به همه رزق می‌دهد، مریض می‌شوند خداوند شفایشان می‌دهد، اینجوری نیست که یک نفر مؤمن باشد در رزقش لزوما تأثیری بگذارد. یک بخشی از مهربانی خدا جهان‌شمول است، قضاوتی در آن نیست در مورد اینکه که طرف چه کاره است و چه کار نکرده است.

حضرت موسی اوج این حالت «أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ» (الفتح:٢٩) هست، با اینهایی که خوب هستند خوب است، با آدم بد خیلی هم بد است. نه فقط بد، اصلاً خیرش را هم نمی‌خواهد. آن دعا این شکلی است که انگار فقط از حضرت موسی برمی‌آید که این حرف را بزند که درست انگار آن سر طیف قرار گرفته است. فکر کنم آدم‌ها زودتر به حضرت مسیح علاقه‌مند می‌شوند تا به حضرت موسی، ولی باور کنید در حضرت موسی جاذبۀ فوق‌العاده‌ای هست، برای اینکه انگار یک وجه دیگری از خداوند در حضرت موسی تجلی پیدا کرده است. همان وجهی که نهایتاً منجر به این می‌شود که بهشت و جهنمی باشد. مسیحی‌ها که خدا را از طریق مسیح می‌شناسند، از نظر فرهنگ قرآنی، خدای مسیحی‌ها الله نیست، خدای مسیحی‌ها رحمان است و از رحمان برنمی‌آید که بهشت و جهنم را بسازد. واقعاً اگر خدا، همان خدایی هست که از طریق مسیح می‌شناسند و آن ویژگی‌هایی که آن‌ها برایش تصور می‌کنند را دارد، جهنمی نباید وجود داشته باشد، ولی جهنم وجود دارد. اگر شک دارید صبر کنید ببینید که یک عده می‌روند، ما که اصلاً بری از این چیزها هستیم! ولی واقعاً بهشت و جهنم وجود دارد و شوخی نیست و یک چیز دیگری در خداوند هست که با حضرت موسی باید کشف کنید.

حضار: این خصوصیت اخلاقی و ویژگی حضرت موسی که می‌شود گفت خشم کنترل‌شده‌ای دارد شاید بشود ربطش داد به گرفتن عصایش که تبدیل به اژدها می‌شود.

استاد: اینکه عصای حضرت موسی به اژدها تبدیل می‌شود را می‌خواهید به این ویژگی حضرت موسی تحویل کنند که ایدۀ خوبی است. امروز در مورد معجزات حضرت موسی هم صحبتی کنیم. به هر حال یک چیزی در مورد حضرت موسی هست که خوب است آدم با آن مواجه شود. آن دعایی که در مورد فرعون و اطرافیانش می‌کند… وقتی یک چیزی در قرآن برایتان طبیعی است، اگر احتمالاً روی آن خیلی هم فکر کنید چیز زیادی عایدتان نمی‌شود. آنجا که عجیب است و خلاف عادت شماست، آنجاست که آدم باید روی آن فکر کند ببیند چرا به نظرش این عجیب می‌رسد. برادر من در مورد حضرت موسی – اتفاقاً حضرت موسی را خیلی دوست دارد، یعنی قرآن که می‌خواند یک همدلی‌ای با حضرت موسی دارد – یک بار به من گفت نکته‌ای گفت که خیلی نکتۀ مهمی است، فکر کنم یک بار دیگر در جلسه‌ای به این اشاره کرده‌ام، که به نظر می‌رسد نقطۀ ضعف حضرت موسی این است که عصبانی می‌شود و مثلاً شدت عمل نشان می‌دهد در مقابل بدی‌ها و این حرف‌ها، در عین حال با یک قومی طرف شده که یک آدم با اعصاب خیلی پولادین هم با این آدم‌ها اگر طرف شود اذیت می‌شود، انگار آزمایش حضرت موسی است. آزمایش حضرت موسی این است که پیغمبر اعصاب خوردکن‌ترین قوم تاریخ شده است.

یک آیه‌ای هست برای علاقه‌مند شدن به حضرت موسی که خیلی آیۀ مفیدی است در سورۀ صف، می‌گوید که موسی به آن‌ها گفت «لِمَ تُؤْذُونَنِي وَقَدْ تَعْلَمُونَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ» (الصف:٥)، می‌دانید من پیغمبر خدا هستم پس چرا اینقدر مرا اذیت می‌کنید. از صبح تا شب در حال آزار دیدن از دست این آدم‌هایی است که حالا در موردشان الفاظ بد به کار نمی‌برم، ولی واقعاً شما هر جایی بنی‌اسرائیل را در قرآن می‌بینید، ما که بعد از چند هزار سال می‌خوانیم اعصابمان خورد می‌شود چه برسد به حضرت موسی. چند روز در آرامش رفت کوه مثلاً عبادت کند و برگردد، آمد دید که کلاً بت‌پرست شده‌اند. کلاً حرف این بود که بت‌پرست نشوند، یک چیز به آن‌ها گفته بود و نماینده گذاشته بود ولی…

همه‌اش همین طوری است، کلاً رفتارشان با حضرت موسی یک طوری است که آزاردهنده است و نکته این است که این قوم هستند که حضرت موسی را انگار از این نقطۀ ضعف بَری می‌کنند. یعنی هر روز باید کنترل کامل داشته باشد، عصبانی نشود و فکر کنم آزمایش خودش را پس داده حضرت موسی، اینکه در مقابل بنی‌اسرائیل اتفاق خاصی نیفتاده و خطایی نکرده مثل این است که این یک بستر تکامل برای حضرت موسی هم هست که با یک چنین آدم‌هایی طرف شود.

درباره این قسمت داستان اگر کسی ایده دیگری هم داشته باشد جا دارد مطرح کند. اگر کسی فکر کرده بود و نکته‌ای به ذهنش رسید بگوید. ذاتاً در نحوۀ روایت این قسمت ابهام هست و با یک شیوۀ خاصی دارد روایت می‌شود.

دوگانگی اسماء الهی و حضرت یوسف در کنار حضرت موسی

یک نکته از جلسات قبل راجع به اینکه بین داستان حضرت یوسف و موسی یک نکات مشترکی از نظر مراحل پیشرفت داستان و تقارن‌هایی مثلاً از نوع اینکه در داستان یوسف مردها در جهت مثبت هستند و زن در جهت منفی و اینجا برعکس بگویم. فکر می‌کنم در جلسۀ قبل اشاره کردم و یک نفر هم سؤال کرد که چرا اینجوری است، می‌خواهم روی یک چیزی تأکید کنم؛ اینکه بدون شک یوسف نمایندۀ حسن الهی است و حضرت موسی انگار نمایندۀ جلال و قدرت الهی است. اگر برگردیم به آن ایدۀ اورجینال ابن عربی که هر پیامبری ظهور یکی از اسماء الهی است و این سیر پیامبران در طول تاریخ برمی‌گردد به اینکه در هر دوره‌ای اسمی از اسماء الهی تجلی می‌کند و پیامبر آن دوره هم رنگ و بوی آن اسم الهی را دارد، کاملاً واضح است که یوسف از داستانی که نقل می‌شود و واژه‌هایی که در موردش بکار می‌رود نمایندۀ جمال است و حضرت موسی نمایندۀ جلال و قدرت و چیزهایی از این جنس است.

اگر این را به‌ عنوان یک چیز واضح بپذیرید، تقارنی که وجود دارد بین نقش زن و مرد در این دوتا داستان یک جوری توجیه می‌شود. اگر این را که زن و مرد و هم دقیقاً در دو قطب جمال و جلال هستند، یعنی اصلاً این دو جنس بودن انسان‌ها و موجودات به خاطر این است که اسماء الهی اسماء جلال و جمال هستند، بپذیریم…

اگر سؤال این باشد که چرا اطرافیان موسی که به او کمک می‌کنند زن هستند و اطرافیان مثبت یوسف مرد هستند و نقش دشمن را جنس مخالف ایفا می‌کند، گاهی اوقات ممکن است من نتوانم به طور دقیق توجیه کنم ولی حداقل می‌توانم بگویم این همبستگی دارد و منطقی به نظر می‌رسد به خاطر اینکه این دوتا از نظر قطب زنانه و مردانه در جایگاه‌هایی متقارنی قرار گرفته‌اند. یک بحث این است که سعی کنم توجیه کنم چرا اینجا مثلاً وقتی یک نمایندۀ حسن دارد ظاهر می‌شود، اطرافیان مثبت مردها هستند و شخص مخالف مثلاً یک زن یا زن‌ها هستند، بحث دیگر این است که از نظر من طبیعی است که اگر دوتا داستان دارم می‌خوانم در مورد دوتا پیامبری که در دو قطب مخالف همدیگر قرار دارند، نقش زن و مرد در این داستان – مذکر و مؤنث – هم یک جوری در دوتا قطب مخالف باشد. حداقل این را می‌بینیم که در این دوتا داستان هست، حالا هر توجیهی یک نفر می‌خواهد بیاورد و عمیق‌تر توضیح بدهد، این یک مرحله بعدتر از این است.

مثلاً من یک همبستگی بین چندتا پارامتر می‌بینم، این را می‌توانم گزارش کنم که اینجا یک همبستگی وجود دارد و بر اساس این همبستگی‌ها می‌توانم پیش‌بینی هم بکنم از نظر علمی، بدون اینکه بفهمم منشاء این همبستگی چیست. حداقل در این حد می‌توانم یک توجیهی داشته باشم که این همبستگی وجود دارد اینجا و با آن اصل کلی‌ای که در مورد دوقطبی بودن عالم وجود دارد هم سازگار است، ولی حالا یک نفر می‌تواند پیش برود و حرف‌های عمیق‌تری در مورد نقش شخصیت‌های مذکر و مؤنث در این داستان بزند.

حرف زدن خدواند و حضرت موسی

جلسۀ قبل تمام که شد من از اینکه تأکید کردم که این مهمترین لحظۀ تاریخ است دچار عذاب وجدان شدم، برای اینکه دوتا لحظه – دقیقاً به خاطر دوقطبی بودن عالم و اینکه عالم تکوین و تشریع – هر دوتا در کنار هم مهم هستند، لحظۀ تولد حضرت مسیح و این لحظه، لحظه‌های مهمی هستند؛ و لحظۀ وحی به پیامبر، سه تا لحظۀ تاریخی هستند که لحظۀ وحی به پیامبر به یک دلیلی در حالت تعادل است. پیامبر اسلام، نمایندۀ الله است و جامعیت دارد، بنابراین در لحظۀ وحی یا هر چیزی در نقطۀ تعادل قرار دارد، ولی در مقابل این لحظۀ عظیم سخن گفتن خداوند با بشر، لحظۀ تولد حضرت مسیح هست که همین‌ قدر وزن دارد. عذاب وجدانم برطرف شد، باید حق عالم تکوین را هم ادا کنم. بگذارید داستان را از جایی که قطع شد شروع کنم. حضرت موسی ده سال پیش شعیب مانده و با اهل و عیالش دارد می‌آید.

[٠٠:٤٥]

آتشی می‌بیند و می‌رود که از این آتش شعله‌ای بیاورد و راه را بفهمد، همین جاست که «فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِيَ مِنْ شَاطِئِ الْوَادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ» (القصص:٣٠)، این چیزی که از نظر ادبی به آن می‌گویند تطویل یا اطاله در مقابل ایجاز، برای این است که این لحظه‌ای نیست که قرار باشد با یک کلمه تمام شود. کلمات زیاد است برای اینکه همینجور طول بکشد که ما آماده شویم. اگر همه جای قرآن ایجاز بود، اینجا به نظر می‌آمد همه حرف‌ها یک جور جزئیاتی است که لازم نیست گفته شود. اگر بعضی از این کلمات را حذف کنیم، بعضی‌ از این عبارت‌ها را، شاید ضرری به روایت داستان قطعاً نمی‌زند، ولی نقل اینجوری است که «فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِيَ مِنْ شَاطِئِ الْوَادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ يَا مُوسَى إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ»، خداوند به حضرت موسی مستقیماً خطاب کرد که من الله پروردگار جهانیان هستم. «وَأَنْ أَلْقِ عَصَاكَ» (القصص:٣١)؛ در سوره طاها اینجا یک خورده مبسوط‌تر است که می‌پرسد که این چیست که در دست تو هست، می‌گوید این عصای من است که با آن گوسفندها را می‌چرانم و این حرف‌ها (طه:١٧) و بعد به او گفته می‌شود عصا را بینداز.

اینجا مستقیماً می‌رویم سراغ اینکه فرمان می‌آید «وأَنْ أَلْقِ عَصَاكَ» عصای خودت را بینداز، «فَلَمَّا رَآهَا تَهْتَزُّ كَأَنَّهَا جَانٌّ وَلَّى مُدْبِرًا وَلَمْ يُعَقِّبْ»، وقتی دید تبدیل به یک مار بزرگ و خطرناکی شده عقب نشست، برگشت، «وَلَّى مُدْبِرًا» مثل اینکه به حالت فرار پشت کرد و عقب رفت و خطاب آمد «يَا مُوسَى أَقْبِلْ وَلَا تَخَفْ» جلو بیا و نترس، «إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ» (القصص:٣١) تو در امان هستی. «اسْلُكْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ»، دستت را در گریبانت بکن که سفید خارج می‌شود. اینکه نورانی بودن هم در واژۀ بیضاء هست یا نه… به هرحال معنی اصلی آن سفید بودن است. دستت را در گریبانت بکن سفید خارج می‌شود «مِنْ غَيْرِ سُوءٍ»، نه سفیدی‌ای که نتیجۀ بیماری باشد «وَاضْمُمْ إِلَيْكَ جَنَاحَكَ مِنَ الرَّهْبِ فَذَانِكَ بُرْهَانَانِ مِنْ رَبِّكَ إِلَى فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ» (القصص:٣٢)؛ «وَاضْمُمْ إِلَيْكَ جَنَاحَكَ مِنَ الرَّهْبِ» یعنی دستت را در پهلوی خودت بگذار برای جلوگیری از ترسیدن. بعضی‌ها معتقد هستند که «وَاضْمُمْ إِلَيْكَ جَنَاحَكَ» منظور واقعاً اینکه دستت را به پهلو بچسبان نیست، یک اصطلاح است، مثلاً من وقتی می‌گویم یک نفر پشت گرم است، معنی این نیست که پشتش را گرم کرده‌اند، معنی‌اش این است که مثلاً یک جوری دلگرم باشد و نترسد، اصطلاح است نه یک چیزی واقعی. حالا خیلی مهم نیست بالاخره چه اصطلاحی باشد که قبل از قرآن یا بعد از قرآن به کار رفته باشد – تبدیل به اصطلاح شده باشد – اینجا معلوم است که برای رفع ترس می‌گوید که این کار را انجام بده.

معجزات

«فَذَانِكَ بُرْهَانَانِ مِنْ رَبِّكَ إِلَى فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ» این دو برهان ماست، برهان پروردگار توست برای فرعون و اطرافیانش، «إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا فَاسِقِينَ» (القصص:٣٢) اینها از تبهکاران هستند. در این صحنۀ وحی به موسی، تأکید روی دو تا معجزه‌ای است که به موسی داده می‌شود. خیلی مختصر گفته می‌شود که خطاب آمد، یک چیزهایی حذف می‌شود و فقط در مورد این دو تا معجزه با تفصیل صحبت می‌کند تا اینکه نوبت به موسی می‌رسد که حرف می‌زند؛ «قَالَ رَبِّ إِنِّي قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْسًا فَأَخَافُ أَنْ يَقْتُلُونِ» (القصص:٣٣). فکر می‌کنم جا دارد که در مورد این دو تا معجزه‌ای که به موسی داده شده آدم کنجکاوی کند، کنجکاوی با مسئولیت محدود، انتظاری نمی‌رسد که یک نفر بیاید و دقیقاً بگوید. من سوال بکنم چرا این دو تا معجزه به حضرت موسی داده شده که عصا تبدیل به مار شود و مخصوصاً اینکه دومی، دست را بکند در گریبان و سفید دربیاید. حضرت مسیح مثلاً مرده زنده می‌کرد، معجزاتی که اگر شما بخواهید پیامبری را یک جایی بفرستید و معجزه‌ای به او بدهید احتمالاً تصمیم می‌گیرید که یک چیزهایی شبیه معجزات حضرت مسیح بدهید، نه ید بیضا و تبدیل شدن عصا به مار. البته معجزات دیگر هم اینطوری نیستند، معجزه صالح و اینها خیلی قریب به ذهن نیستند، من می‌خواهم بگویم جا دارد که آدم کنجکاوی بکند که به حضرت موسی چرا این دو تا معجزه داده شده است. الان ایشان یک نظریه‌ای داد که مثلاً معجزات با روحیه و خصلت خود پیامبر یک هماهنگی دارند، یعنی اگر حضرت موسی آدمی است که خشم خودش را قرار است مهار کند، شاید به طور نمادین مار نمایندۀ خشم است، یک اژدهایی است که حضرت موسی می‌تواند این را با دستش بگیرد و عصا را تبدیل به مار کند و مار را تبدیل به عصا کند. یک جوری نمادی از هویت حضرت موسی به عنوان یک پیامبری با ویژگی خاصی است.

چون قبلاً در این مورد به یک مناسبتی صحبت کردم می‌خواهم یادآوری کنم که اگر قرار است بحثی صورت بگیرد در مورد معجزات، همیشه باید روی این تاکید کنیم که معجزات حالت کاربردی دارند، قرار است که یک قومی با دیدن یک چیزی قانع شوند که این آدم یک وجه الهی دارد، آدم معمولی‌ای نیست و بنابراین در پیامش صادق است و راست می‌گوید. بنابراین اینکه ذهنیت آن قوم چیست ربط پیدا می‌کند به معجزه‌ای که به یک پیامبر می‌دهند. مثلاً شما در داستان سلیمان و ملکۀ صبا می‌بینید که ملکۀ صبا تحت تأثیر شکوه کاخ سلیمان حالت تسلیم پیدا می‌کند، ممکن است برای من و شما یک خورده عجیب باشد ولی به هر حال این اتفاق می‌افتد.

چیزی که قبلاً در مورد آن صحبت کردم به عنوان مثال برای اینکه معجزات این حالت را دارند همین مسئله عصا و مار حضرت موسی بود. من اصلاً نمی‌خواهم بگویم حرفم این با این ایده‌ای که ایشان گفته و قابل بحث است تعارض دارد، من می‌خواهم بگویم آن طرف را فراموش نکنید که معجزه فقط از دل پیامبر در خلأ بیرون نمی‌آید، جامعه مهم است، قرار است یک آدم‌هایی را قانع کنند. ایده‌ای که قبلاً در مورد آن صحبت کردم این است که معجزه مار به این دلیل به موسی داده می‌شود که دوران فرعون همانطور که ما از نظر تاریخی اطلاع داریم – دوران فرعون‌ها درواقع – پر از مسئله سحر و جادو است و همانطور که بعداً در قرآن حس می‌کنید، بزرگ‌ترین سحرشان – یکی از سحرهای مؤثر و بزرگشان – این است که طناب‌ها را بیندازند و اینها به شکل مار درمی‌آیند، اصلاً این معجزه از اول داده شده است که آن صحنه پیش بیاید، یعنی وقتی شما با یک قومی سروکار دارید که جادو زیاد دیدند…

قرآن تأکید می‌کند که آن‌ها یک کاری بلد بودند، ریسمان‌ها را می‌انداختند و می‌گوید یک جوری کاری می‌کردند به نظر مردم بیاید که اینها دارند حرکت می‌کنند، که یک حالت معجزه‌آسایی داشت بالاخره، جادوگرهای دانایی بودند. الان ممکن است نگوییم جادوگر بگوییم شعبده‌باز، بالاخره یک آدمی که شعبده می‌کند یک کاری می‌کند که جمعی حیران می‌شوند که چجوری ای کار را انجام داد و به نظر می‌رسد که یک قدرت ماوراءطبیعی در کار باشد. مثلاً الان این آقای دیویدکاپرفیلد از این کارها کرده است و می‌کند که یک چیزهایی را غیب کند مثلا… مجسمه آزادی را غیب می‌کند، از این طرف دیوار چین می‌رود از آن طرف آن درمی‌آید و مدت‌ها ممکن است بنشینند بحث کنند که چجوری این کار را کرد. بالاخره مردم را در حیرت فرو می‌برد.

همانجوری که در تاریخ ثبت شده است، اعتقاد شدیدی در خود دربار فرعون و بین مصری‌ها به جادو وجود داشت، می‌رفتند مثلاً کسی را سحر می‌کردند، از جادوگرها کمک می‌گرفتند، همانطوری که در قران می‌بینید در دربار فرعون جادوگرهایی هستند که در خدمت فرعون هستند، که از نظر تاریخی هم تأکید شده است. اگر آن‌ها جادوی خوبشان این است که یک همچنین کاری می‌کنند که طناب را تبدیل به یک چیزی شبیه مار می‌کنند، این معجزه، معجزه مناسبی است. یک روزی قرار می‌گذارند، آن‌ها طناب‌هایشان را می‌اندازند و عصای حضرت موسی طناب‌های آن‌ها را می‌خورد و جادوگرها می‌فهمند این معجزه است و این پیغمبر است و آن‌ها که سجده می‌کنند، برای مردم حجت تمام می‌شود. وقتی بزرگ‌ترین جادوگرهای مصر قبول می‌کنند که این جادو نیست…

مشکل زمان حضرت موسی این است که شما معجزه‌ای بیاورید که مردم فکر نکنند این یک جادوگر حرفه‌ای‌تر است. جادوگرها وقتی که می‌پذیرند که این حرفش راست است، این نمی‌تواند جادو باشد. ما یک طناب می‌اندازیم تکان می‌خورد، این یک چیزی انداخت، تکان خورد که هیچی طناب‌های ما را هم قورت داد، این یک چیزی نیست که با سحر دربیاید، این یک چیز ماوراءالطبیعی است. چون معجزه قرار است برای مردم حالت اعجاز داشته باشد، یعنی عاجزکننده باشد – یعنی من یک کاری بکنم که شما مطمئن باشید که هیچ آدم عادی‌ای با قدرت طبیعی نمی‌تواند این کار را بکند، بنابراین من کار را از یک منشاء الهی دارم می‌گیرم و انجام می‌دهم – معجزه مار شدن عصای حضرت موسی از این نظر معجزه مناسبی است، و می‌بینید که اثر خودش را هم می‌گذارد، یعنی آن روز حجت بر همه تمام می‌شود. آن روز این اتفاق که می‌افتد فرعون می‌فهمد که این پیغمبر است، در قرآن هست که فرعون یقین کرد که این پیغمبر خداست ولی نتوانست ایمان بیاورد. همین‌طور مردم هم احتمالاً از این صحنه‌ای که دیدند به همچنین نتیجه‌ای رسیدند، بنابراین معجزه مناسبی به حضرت موسی داده شده است.

در عین حال این معجزه می‌توانست فرم‌های دیگری داشته باشد، مثلا چرا عصا تبدیل به مار می‌شود؟ چرا مثلاً مار است؟ همچنان می‌شود بحث کرد. درباره این ایده که ویژگی‌های خود پیامبران در اینکه چه معجزه‌ای بیاورند تأثیرگذار است، اگر قبول کنید که پیامبران یک جور نماینده اسماء الهی هستند طبیعی است که چه چیزی با آن اسم مثلاً سازگارتر است. نکته‌ای که ایشان می‌گوید که ویژگی‌های پیامبر را در معجزاتش دخیل ببینیم فکر کنم درست است. من دارم از آن وجه اعجاز و عاجز کننده بودن آن صحبت می‌کنم نه از آن طرفی که حضرت موسی چه ارتباطی با این معجزات دارد از نظر روحی.

آن صحنه معجزه مار را می‌بینیم، حرف زدن در مورد ید بیضاء سخت‌تر است. ید بیضاء چه کار می‌کند؟ شما به‌راحتی می‌فهمید که این معجزة تبدیل شدن عصا به مار در داستان چه کار می‌کند برای اینکه اثرش را یک جایی می‌بینید، ولی اثر ید بیضاء را نمی‌بینید. به نظر من چیزی است که جای فکر کردن و بحث کردن دارد. قطعاً خوب است که در مورد ید بیضاء صحبت کنیم، من نمی‌خواهم وارد یک بحثی درباره ید بیضاء بشوم به طور مبسوط؛ ولی حداقل اینجا یک پرسش مهمی به نظر من هست که کمتر دیدم حرف خوبی در مورد این موضوع ید بیضاء زده شده باشد. ید بیضاء تبدیل به یک اصطلاحی شده است و در ادبیات در همین حد اثر گذاشته است که “یک نفر ید بیضاء دارد” ولی واقعاً چه چیز معجزه‌آسایی است در اینکه یک نفر دستش را در گریبانش بکند و بیرون بیاورد و سفید شده باشد؟

[٠١:٠٠]

حضار: بدون عیب و نقص که اشاره می‌کند، شاید نقص خیلی مشخصی داشته، عیب مشخصی داشته است که آن را دارد توجیه می‌کند.

استاد: منظورتان چه کسی نقص داشته است؟

حضار: دست حضرت موسی یک نقصی داشته که واضح و آشکار بوده، چون اشاره مستقیم می‌کند بدون عیب و نقص.

استاد: فکر کنم ترجمه اگر بخواهید بکنید «تَخْرُجْ بَيْضَاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ» یعنی یک جور سفیدی که از روی بیماری و مشکل نیست. مثلاً بیماری‌های پوستی‌ای هست که ممکن است در اثر آن پوست کاملاً سفید سفید شود، که این از آن نوع نیست.

حضار: شاید سفیدی با مشکلی بوده که آن رفع شده است.

استاد: رفع شده؟ یعنی الان دست که بیرون می‌آید سفید است دیگر نیست؟ دست حضرت موسی که سفید نیست در حالت عادی.

حضار: من سفیدی را اصلاً بحث نمی‌کنم، آن عیب و نقص. سفید و بدون عیب و نقص.

استاد: «بَيْضَاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ» (القصص:٣٢) این یک صفت است کلاً، سفید است نه از روی عیب و بیماری، فکر می‌کنم اینجوری باید خواند. اینجا یک بحث جالبی پیش آمد در مورد آلترناتیو‌های ترجمه‌های عجیب که شاید ترجمه‌های دیگری هم وجود داشته باشد.

حضار: سفید بوده نه از بیماری بَرَص.

استاد: مثلاً برص بیماری پوستی شایع بوده است که حضرت مسیح هم جزء معجزاتش هست که این را شفا می‌داد. بالاخره معجزه باید یک کارکردی داشته باشد، در قرآن روی اینکه دو معجزه به حضرت موسی داده می‌شود تاکید می‌شود، آدم باید تحریک شود فکر کند. به صورت نمادین اگر بخواهید فکر کنید، دست معمولاً به طور نمادین اراده را نشان می‌دهد و سفیدی هم پاکی است. اگر شما در رؤیا ببینید که دستتان سفید است یک طوری که سفیدی درخشانی است که جالب است و جذاب است – نه اینکه بترسد آدم که دستم بیماری گرفته – اگر من همچنین تصویری را در رؤیا ببینم که یک آدمی دست سفیدی دارد، تعبیرش از نظر من این است که این آدم نیات خیری دارد، اراده‌اش ارادۀ پاکی است، در کاری که می‌خواهد بکند نظر سوئی ندارد. اگر این درست باشد که به طور نمادین این یک همچنین نمادی است، واقعاً در دوران باستان ممکن است یک همچنین چیزهایی شناخته شده باشد یعنی می‌خواهم بگویم دور از ذهن نیست که در فرهنگ مصری کسی که دستش سفید است یا سفید می‌شود مثلاً یک جور برای آدم‌ها نشان‌دهنده این است که این آدم نیات پاکی دارد. من می‌خواهم بگویم ممکن است یک مجهولی اینجا وجود دشه باشد که شاید بشود کشف کرد. احساس من این است که همین‌طور که مار شدن عصا برای مردم یک کاربردی داشته است و در آن لحظه یک اتفاقی افتاد که به مردم ایمان داد، این مسئله سفید بودن دست، معنی‌ای برای فرهنگ مصری داشته که به حضرت موسی داده شده است، فقط دارم می‌گویم که می‌شود حدس زد که اینجوری است حدوداً و هم حدس آدم می‌تواند این باشد که آن‌ها بنا به همان مثلاً اندیشه باستانی خودشان – که قطعاً با رؤیا و تفسیر و رؤیا همه این اقوام آشنا بودند، مثلاً فرض کنید در افسانه‌های بعضی از اقوام است که اگر آدمی آمد که یک همچنین ویژگی داشت این از طرف خدایان آمده است. سرخ‌پوست‌های مناطقی که کریستف کلمب اولین بار به آنجا وارد شد فکر می‌کردند اینها از طرف خدایان آمدند به این دلیل که در داستان‌ها و اساطیرشان آدمی که اینجوری است جزء خدایان یا از طرف خدا آمده است – معنی‌ای برای دست سفید قائل بودند.

باید کنجکاو باشیم به نظر من که در فرهنگ مصری چه نکته‌ای در مورد ید بیضاء وجود دارد، اینکه نمی‌فهمیم و به نظرمان عجیب است که چرا معجزه ید بیضاء به موسی داده شده است، به نظر من احتمالاً برمی‌گردد به اینکه ما با فرهنگ آن زمان آشنا نیستیم. مثلاً شما یک مقدار زیادی در قدیم می‌بینید که ثبت و ضبط شده است – داستان و افسانه وجود دارد – که پیشگویانی بودند که چیزهایی می‌گفتند که یک روزی یک آدمی می‌آید این ویژگی را دارد، مثلا در فرهنگ یهودی، یک فرهنگی ساخته شد که مسیح که ظهور می‌کند چه ویژگی‌هایی دارد، مثلا با خر از در مشرق بیت‌المقدس وارد می‌شود، الان در مورد ظهور امام زمان یک فهرستی طولانی از نشانه‌های ظهور وجود دارد، نشانه‌هایی که شاید بشود تشخیص داد چه کسی امام زمان است، چه کسی امام زمان نیست. شاید در فرهنگ باستانی مصر اساطیری وجود داشته است و نکاتی که این نشانه برای آن‌ها معنی‌دار بوده است. مثلاً فرعون زبان باز نمی‌کند که بگوید این چه کاری است که داری می‌کنی، یک نشانه‌ای در ید بیضاء هست که برای آن‌ها قانع کننده است، در فرهنگشان یک معنی‌ای دارد، من احساسم این است که جای کنجکاوی دارد، هم از نظر نمادگرایی و بررسی کردن آن، هم اینکه چجوری تأثیر گذاشته حداقل روی دربار فرعون، چون معجزه مار بعداً در جمعیت تکرار می‌شود و تأثیر خودش را می‌گذارد. شاید ید بیضاء در آن دربار است که معنی خاصی می‌تواند داشته باشد و تأثیر خودش را می‌تواند بگذارد. به هرحال اینجا یک چیز مهمی هست، یک چیز مهم مجهول در مورد ید بیضاء هست که جا دارد آدم در موردش تحقیق کند فکر کند و نظریه‌پردازی کند.

حضار: این ارادۀ پاک خیلی تفسیر قشنگی بود از ید بیضاء. آیا تفسیر نمادین از آن قضیۀ عصا هم به ذهنتان می‌رسد؟

استاد: بله چیزی شبیه همین که ایشان گفتند، ولی اینکه عصا تبدیل به مار می‌شود نه، خیلی چیز خاصی به ذهنم نمی‌رسد، اما برعکسش، اینکه یک نفر با دست خودش ماری را بگیرد و انگار این را جامد بکند، یک نیرویی انگار در حضرت موسی هست که به‌طور نمادین چیز خوبی است که می‌تواند خشم را انگار تبدیل به یک ابزار کند. اگر مار و اژدها یک جوری نشانه انرژی‌های نابودکننده و… باشد، برعکسش از آن طرف معنی‌دار است. شما می‌توانید بگویید معجزه این معنی را دارد، که این می‌تواند عصا را تبدیل به مار و مار را تبدیل به عصا کند. واقعیت این است که چون آن طرف برای من کارکردش روشن است خیلی به بخش نمادین آن فکر نکردم ولی این قسمت چون مجهول است از نظر من، تنها چیزی که می‌توانم بفهمم این است که معجزه چه معنی نمادینی دارد ولی باز اصرار دارم تصور من این است که معنی روشنی برای آدم‌های آن دوره دارد که تأثیرگذار است؛ بالاخره باید این را کشف کنیم بنابراین همین‌جور دارم احاله می‌دهم که شاید تحقیقات تاریخی لازم باشد مثلاً در اساطیر مصری که آیا چیزی ثبت و ضبط شده است در مورد این مسئله ید بیضاء یا نه.

حضار: در ادامه حرف شما درباره ید بیضاء، فکر می‌کنم حضرت موسی شناخته شده بود به عنوان فردی که با مشت زده است یک نفر را کشته است.

استاد: آفرین من فراموش کردم بگویم. اینکه دست حضرت موسی پاک است را اگر ربط بدهیم به آن مسئله مشت زدن یک جوری مثل تبرئه شدن او است؛ من نمی‌خواهم بگویم الان این کافی است، ولی بی‌ارتباط با آن مسئله ممکن است نباشد. به هر حال من بیشتر میل دارم بگویم اینجا یک مجهول خوبی وجود دارد برای کار کردن و فکر کردن. قبلا گشته‌ام، یک چیزهایی خوبی هست در ادبیات و تفاسیر و… ولی واقعاً خیلی وقت نذاشتم. یادم نیست که ابن عربی چیزی گفته است یا نه، معمولاً باید در آثار ابن عربی چیزی پیدا شود، حداقل در حد یک اشاره ممکن است حرف خوبی زده باشند.

حضار: اگر اشتباه نکنم گفته می‌شود حضرت موسی با “تسع آیات” فرستاده می‌شود، این از آن آیاتی است که بعدا داده می‌شود؟

استاد: بله چون یک بار در سوره اعراف شمرده می‌شود (الاعراف:١٣٣) که این آیات شامل خون شدن دریای نیل و مسئله هجوم وزغ‌ها و خیلی چیزها بود که پی‌درپی اتفاق می‌افتاد و یک مقدار حالت معجزه داشت. یک حالت معجزه این است که طرف از شما یک چیزی بخواهد و شما انجام بدهید؛ مثل – چون شما همه آدم‌های فنی هستید – تعریف حد با اپسیلون و دلتا است، من برای اینکه حدی را ثابت کنم که صفر هست می‌گویم تو هر دلتایی بگویی من اپسیلونی پیدا می‌کنم که نشان بدهم می‌توانم از آن دلتا نزدیک‌تر شوم. معجزه برای قانع کردن طرف مقابل است، طرف بگوید تو می‌توانی این کار را بکنی و بگویم آره. یک سری معجزات به حضرت موسی در تعامل با خواسته‌هایی که آن‌ها داشتند و اتفاق‌هایی که می‌افتاد داده می‌شد. یعنی مثلا آن‌ها می‌گفتند می‌توانی این کار را بکنی؟ پیامبرشان می‌گوید من می‌توانم این کار را بکنم و به پیغمبر می‌گویند اگر این کار را بکنی ما به تو ایمان می‌آوریم، مثلاً در قرآن بارها اشاره می‌شود که به پیامبر اسلام می‌گفتند اگر این کار را بکنی ایمان می‌آوریم؛ که قرآن در جواب می‌گوید شبیه این را همه اقوام گفتند، پیامبران کردند و کسی هم ایمان نیاورد. دروغ است اگر کسی بگوید اگر این را ببینم حتماً ایمان می‌آورم، سدهایی در درون آدم‌ها هست که جلوی ایمان آوردن را می‌گیرد ولو اینکه یک قطعه‌ای از آسمان معنی داشته باشد بیفتد روی زمین باز هم ایمان نمی‌آورند.

آن “تسع آیات“، یعنی دو تا آیه‌ اولیه هست که خداوند می‌دهد و یک آیات دیگری هم ظاهر می‌شود. مثلاً فکر کنم این معجزات شامل مرگ نخست‌زادگان – فرزندان پسر بزرگ – خانواده‌های مصری است؛ در قرآن هم تأکید می‌شود مثل بلایایی بوده است که نازل می‌شد که این‌ها تسلیم بشوند و تسلیم نمی‌شدند، معجزه بودن به این معنا که یک اتفاق‌های بد و عجیبی می‌افتاد برایشان که حرف حضرت موسی این بود که اگر نگذارید من این بنی‌اسرائیل را ببرم این بلایا نازل می‌شود، که نازل می‌شد و باز هم اجازه نمی‌دادند که حضرت موسی با اینها برود. حالا این بحث معجزات را دیگر ادامه ندهیم؛ من بیشتر قصد داشتم کنجکاوتان کنم که به همه معجزات باید فکر کرد مخصوصاً به ید بیضاء.

ابلاغ رسالت به فرعون

بعد از این دو تا معجزه‌ای که داده می‌شود در انتها گفته می‌شود که «فَذَانِكَ بُرْهَانَانِ مِنْ رَبِّكَ إِلَى فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ» (القصص:٣٢) یعنی ابلاغ می‌شود که رسالت تو این است که بروی سمت فرعون و دعوت کنی، چیزی که بعداً روشن می‌شود این است که به آن‌ها بگویی بنی‌اسرائیل را به من بدهید ببرم. حضرت موسی می‌گوید «قَالَ رَبِّ إِنِّي قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْسًا فَأَخَافُ أَنْ يَقْتُلُونِ» (القصص:٣٣)، می‌گوید که پروردگارا من کسی را آنجا کشتم و می‌ترسم من را بکشند، «وَأَخِي هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِسَانًا فَأَرْسِلْهُ مَعِيَ رِدْءًا يُصَدِّقُنِي» برادر من از من فصیح‌تر صحبت می‌کند همراه من بفرست که من را تصدیق کند. « إِنِّي أَخَافُ أَنْ يُكَذِّبُونِ» (القصص:٣٤).

حضار: چرا فرعون هارون را نکشت؟ مگر همۀ پسرها را نمی‌کشتند؟

استاد: در یک دوره‌ای شاید می‌کشتند، من نمی‌دانم. در تاریخ هم چیزی ثبت نشده است، واقعاً هم اینجوری نیست که همه را می‌کشتند، حضرت هارون مثلاً از موسی کوچک‌تراست ممکن است در یک سالی…

مثلاً فرض کنید این اتفاق راست باشد که پیشگویانی گفتند یک همچنین فرزندی خواهد آمد؛ مثلاً پیشگویان گفتند وقتی فلان ستاره در آنجا قرار می‌گیرد این متولد می‌شود و مثلاً یک سال مشکوک بودند؛ اینجوری نیست که صد سال همه پسرها را کشته باشند و زن‌ها را زنده نگه داشته باشند. یک دوره‌ای است که حضرت موسی در آن دوره اتفاقاً متولد می‌شود و نجات پیدا می‌کند بنابراین قبل و بعد آن ممکن است کسانی زنده بمانند.

[٠١:١٥]

«قَالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَنَجْعَلُ لَكُمَا سُلْطَانًا فَلَا يَصِلُونَ إِلَيْكُمَا» خداوند اطمینان می‌دهد که اولاً من برادرت را همراهت می‌فرستم و اینها هم دستشان به شما نمی‌رسد، «بِآيَاتِنَا أَنْتُمَا وَمَنِ اتَّبَعَكُمَا الْغَالِبُونَ» (القصص:٣٥)، با آیات ما – معجزات و نشانه‌های ما – شما دو نفر و کسانی که از شما تبعیت می‌کنند پیروز می‌شوند. این پایان فصل است، یعنی این قطعه که حضرت موسی بعد از آشنایی با شعیب دارد می‌رود و به او وحی می‌شود و رسالت به او ابلاغ می‌شود و قرار می‌شود که همراه با هارون برود و این کار را انجام بدهد. قطعه آخر مواجهۀ بین موسی و فرعون است. من جلسه اول یک چیزی گفتم الان فکر می‌کنم لازم است در مورد آن صحبت شود.

شما جملات اول داستان را بگذارید کنار، داستان بیش از هر داستان دیگری، هر روایت دیگری در مورد موسی، زندگی خصوصی موسی را دارد روایت می‌کند، تولد، جوانی، عاشق شدن، ازدواج کردن، بچه‌دار شدن، یک چیزهایی این شکلی را می‌گوید و کمتر شما… من جلسه اول این را گفتم که وقتی می‌گوید که می‌خواهیم داستان موسی و فرعون را بگوییم همین جوری ذهن آدم می‌رود سمت اینکه در تکه آخر که موسی می‌آید بعد از اینکه به او وحی شده است پررنگ باشد، حجم بیشتر را تشکیل بدهد. درحالی‌که از اینجایی که می‌گوید شما بروید و غالب می‌شوید «فَلَمَّا جَاءَهُمْ مُوسَى بِآيَاتِنَا» (القصص:٣٦)، یعنی مواجهۀ مستقیم موسی و فرعون را شما می‌بینید، شش هفت تا آیه بیشتر نیست یعنی این صفحه به پایان نرسیده است که می‌گوید «فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِي الْيَمِّ» (القصص:٤٠)، گرفتیمشان انداختیم در دریا کارشان تمام شد، درحالی‌که در سوره اعراف این مواجهۀ را بیشتر می‌بینید، یعنی بخش عمدۀ این مواجهۀ در سوره اعراف هست، در سوره طه هم می‌بینیم. من جلسۀ اول به صورت سؤال مطرح کردم که چگونه است که داستان قرار است داستان موسی و فرعون باشد ولی بیشتر از نود درصد داستان موسی است؟ حتی شما در سوره غافر یک تصاویر خیلی مهمی از نطق فرعون می‌بینید، فرعون آنجا پررنگ‌تر است، اینجا به نظر می‌آید که خیلی پررنگ نیست. اگر با متر و ابزارهای اینجوری، حجم اندازه بگیریم این حرف درست است ولی من احساسم این است که نکته اینجاست که آن جمله‌ای که اول می‌گوید داستان موسی و فرعون را می‌خواهیم بگوییم و می‌گوید که فرعون چه کار کرد، یعنی قبل از موسی، فرعون ظاهر می‌شود در داستان، سایۀ فرعون و ظلمی که می‌کند روی تمام داستان است، یعنی داستان را اینجوری ما می‌خوانیم که فرعون این کارها را می‌کرد…

مثلا من بگویم یک پادشاهی بود یک همچنین کارهایی را کرد و ظلم می‌کرد، خداوند یک قهرمانی را دارد می‌فرستد که این را از بین ببرد. اصلاً موسی انگار از دل کاری که فرعون می‌کند به دنیا می‌آید. موسی اصلاً نقطۀ مقابل فرعون است انگار این دو تا اصلاً جدا نیستند از همدیگر. ما داریم داستانی را می‌خوانیم که چون فرعون این کارها را می‌کرد و خداوند اراده کرد که مستضعفین – این قوم – را پیروز کند و ائمه قرار بدهد شروع شده است، یک بچه‌ای متولد شد گفتند بگذاریدش در تابوت… همه‌اش اینجوری است که قرار است بیاید مقابل فرعون بایستد بنابراین این شکلی نیست که من بگویم داستان فرعون نیست. اگر آن جمله‌های اول را حذف می‌کردیم من این داستان را از اول که شروع می‌کردم احساس می‌کردم دارم داستانی در مورد زندگی خصوصی موسی می‌خوانم، ولی دارم داستانی را می‌خوانم که چجوری یک آدمی به وجود آمد که بساط فرعون را برهم چید و چجوری این آدم متولد شد. فرض کنید از اول بگویم می‌خواهم داستان یک انقلاب را برایتان بگویم؛ بعد شروع کنم که در سال فلان یک همچنین آدمی متولد شد؛ شما در طول داستان منتظرید که بالاخره این آدم قرار است انقلاب کند. لازم نیست که در همه صحنه‌ها مدام کلمه فرعون بیاید و فرعون را ببینم ولی آن عبارت اول کاری که می‌کند، این است که شما داستان را از این دید می‌خوانید که چگونه یک آدمی را خداوند انگار دارد حفظ می‌کند و پرورش می‌دهد و می‌فرستد به دربار فرعون؛ بعد می‌آوردش اینجا (مدین) پیغمبر می‌کند و بساط فرعون را به هم می‌ریزد. داستان به این معنا، داستان موسی در مقابل فرعون است نه داستان موسی، داستان این است که چگونه این انقلاب اتفاق افتاد، چجوری خداوند این آدم را پرورش داد، بنابراین لازم نیست تفصیلی وجود داشته باشد که این آمد بساط فرعون را به هم زد. مثل این است که من داستان انقلاب را بگویم تا آنجا بگویم که “خوب دیگر به اینجا که رسید انقلاب پیروز شد“.

ممکن است مقدمات انقلاب را به تفصیل بگویم، خود انقلاب ممکن است اصلاً در یک شب اتفاق افتاده باشد، ولی وقتی که از اول به شما بگویم که می‌خواهم برای شما داستان انقلاب فرانسه را بگویم حتی اگر درباره زندگی خصوصی دانتون صحبت کنم شما با این ذهنیت می‌خوانید این داستان را که چجوری یک آدم‌هایی به وجود می‌آیند که انقلاب می‌کنند. بالاخره آن جمله اول کارش این است که ما داستان زندگی موسی را به‌عنوان آدمی که قرار است بیاید فرعون را از بین ببرد داریم می‌خوانیم و این در تمام بخش‌ها هست؛ موسی چجوری زنده می‌ماند به دربار فرعون راه پیدا می‌کند، چجوری از آنجا جدا می‌شود می‌رسد به پیامبری، به او وحی می‌شود و دوباره برمی‌گردد پیش فرعون. داستان، داستان مقابله موسی و فرعون است ولی در واقع مقدماتش را داریم می‌بینیم که چجوری این شخصیت به وجود آمده و پرورش پیدا کرده است.

به ‌هر حال از نظر سایز، قسمت مواجهه فرعون و موسی خیلی کوتاه‌تر از حداقل سه چهار تا سوره دیگر است که تفصیل بیشتری دارد. حتی شما در سوره نازعات یک تفصیل‌هایی را می‌بینید، سوره نازعات خیلی سوره کوچکی است در قرآن، ولی یک مکالماتی در آن هست، مثلاً فرعون می‌گوید «أنا ربکم و أعلا» (النازعات:٢٤)، جمله‌های جالب و شعارهای فرعون در بعضی از سوره‌ها مانده است، درحالی که این قسمت به وضوح ایجاز دارد، به‌سرعت همه چیز اتفاق می‌افتد و با یک جمله کوتاه داستان تمام می‌شود فرعون محو می‌شود.

قسمت آخر داستان این است که «فَلَمَّا جَاءَهُمْ مُوسَى بِآيَاتِنَا بَيِّنَاتٍ قَالُوا مَا هَذَا إِلَّا سِحْرٌ مُفْتَرًى وَمَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِي آبَائِنَا الْأَوَّلِينَ» (القصص:٣٦)، تفسیری داده می‌شود که موسی آمد و چه کار کرد، جاهای دیگر می‌بینید که آن‌ها گفتند اینها همه‌اش جادو است و ما این ادعاهایی که این می‌کند و رب‌العالمین و… را نشنیدیم و در اجداد ما کسی همچنین حرفی نزده است. «وَقَالَ مُوسَى رَبِّي أَعْلَمُ بِمَنْ جَاءَ بِالْهُدَى مِنْ عِنْدِهِ وَمَنْ تَكُونُ لَهُ عَاقِبَةُ الدَّارِ إِنَّهُ لَا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ» (القصص:٣٧)، لازم نیست تأکید کنم ولی می‌بینید که با آرامش یک جواب خیلی آرام و متینی به فرعون داد، اصلاً عصبانی نشد، کسی را هم کتک نزد درحالی که حرفی که در مقابلش زده بودند، ممکن است خیلی عصبانی‌کننده و احمقانه باشد ولی حضرت موسی خیلی ملایم می‌گوید «رَبِّي أَعْلَمُ بِمَنْ جَاءَ بِالْهُدَى مِنْ عِنْدِهِ وَمَنْ تَكُونُ لَهُ عَاقِبَةُ الدَّارِ»، پروردگار من بهتر می‌داند که چه کسی هدایت آورده است و سرانجام خوش برای چه کسی است. «إِنَّهُ لَا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ» ، در حرف‌هایی که حضرت موسی در مورد فرعون می‌زند، پختگی شخصیت حضرت موسی که آدم آرامی شده و به یک حکمت و آرامشی رسیده که شاید در نوجوانی خودش که مرتکب اشتباه شد این حالت را نداشت، محسوس است.

«وَقَالَ فِرْعَوْنُ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلَهٍ غَيْرِي» صحبت‌های فرعون خیلی شیرین است، چرت و پرت می‌گوید ولی خیلی شیرین است. فرعون گفت «يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلَهٍ غَيْرِي»، من کسی به غیر از خودم اله شما نمی‌شناسم، یک حالت دوستانه‌ای دارد که “من کسی را نمی‌بینم“؛ «فَأَوْقِدْ لِي يَا هَامَانُ عَلَى الطِّينِ فَاجْعَلْ لِي صَرْحًا لَعَلِّي أَطَّلِعُ إِلَى إِلَهِ مُوسَى وَإِنِّي لَأَظُنُّهُ مِنَ الْكَاذِبِينَ» (القصص:٣٨)، حرف زدنش فوق‌العاده جالب است، «وَإِنِّي لَأَظُنُّهُ مِنَ الْكَاذِبِينَ»، نمی‌گوید این از کاذبین است. بلاغتش را حس می‌کنید؟ «مَا عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلَهٍ غَيْرِي» مثل یک آدمی که برای اینکه طرف را قانع کند، وانمود می‌کند انگار فکر کرده است، یک لحظه شک کرده است؛ حضرت موسی این حرف‌ها را زده است و بعد فرعون فکر کرده است که “نه، من هیچ الهی به غیر از خودم نمی‌بینم“؛ بعد هم «وَإِنِّي لَأَظُنُّهُ مِنَ الْكَاذِبِينَ» نمی‌گوید این صددرصد دروغ می‌گوید. الان یک عده آدم هستند که چیزهایی را دیدند که ممکن است شک کرده باشند، یک لحظه فرعون خودش را می‌زند به اینکه همراه اینها شک کرده است ولی دارد اصلاح می‌کند “نه گمان می‌برم که این از کاذبین است“. خیلی خوب حرف می‌زند. موسی این را می‌شناخت که اینقدر نگران بود و می‌گفت هارون را با من بفرستید «هُوَ اُفصحُ مِنّی» (القصص:٣٤) برای اینکه با یک آدم فوق‌العاده از نظر فصاحت و بلاغت قرار است صحبت کند و می‌داند که این استاد این کارهاست و نمی‌شود راحت جلویش صحبت کرد. من قبلاً این را گفتم و باز هم می‌گویم که این جزء ویژگی‌های قرآن است که یکی از منفی‌ترین شخصیت‌های قرآن چون آدم بلیغی بوده است، شما در قران بلاغت او را می‌بینید. اینجوری نیست که مثل ادبیات کلاسیک یک آدمی که بد است همه چیزش بد است و هیچ تعریفی از او نکنید. ولی فرعون به وضوح آدمی است که سخنانش طوری ضبط شده است که یک حلاوتی داشته است و هنوز هم دارد، این جمله‌ها، جمله‌هایی است که آدم می‌خواند و لذت می‌برد از این که اینجوری حرف می‌زند ولو اینکه دارد چرند می‌گوید ولی خوب چرند می‌گوید، خیلی با فصاحت و بلاغت فوق‌العاده.

«وَاسْتَكْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ»، پایان داستان ریتم تندی دارد. همین چیزها نقل شد، دیالوگ خیلی کوتاه، بعد «وَاسْتَكْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ»، به ناحق در زمین استکبار کردند فرعون و لشکریانش «وَظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَيْنَا لَا يُرْجَعُونَ» (القصص:٣٩)، گمان بردند که به سمت ما برنمی‌گردند «فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِي الْيَمِّ»، فرعون و لشکریانش را گرفتیم پرت کردیم در دریا، «فَانْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِينَ» (القصص:٤٠)، تمام شد. من یک بار در آن جلسه که در مورد ریتم درباره قرآن صحبت کردم فکر کنم این شاهد را آوردم. شما هر چقدر بخواهید بگویید “برای خداوند از بین بردن یک آدم قدرتمند تاریخی مانند فرعون، مثل آب خوردن است“، هر چقدر بخواهید توصیف کنید، اینقدر تأثیر نمی‌گذارد که اینجوری که این داستان با این عبارت تمام می‌شود تاثیر می‌گذارد؛ فرعون چی بوده است و چی گفته است، مثل اینکه خدا حوصله‌اش سر رفته است می‌گوید این را با لشکریانش گرفتیم پرت کردیم در دریا. تمام شد. یک موجود کوچولویی خیلی وز وز کرده است آخرش با یک مگس کش…

آدم فکر می‌کند که خیلی مثلاً طول می‌کشد که یک چنین حکومتی نابود شود. واقعاً فرعون و دربارش در تاریخ یک عظمتی دارند، یعنی آدم‌های دوره فرعون احتمالاً احساسشان این بوده است که “امکان ندارد کسی بتواند فرعون را شکست بدهد، چجوری ممکن است بساط اینها جمع شود؟“، همانجوری که الان یک عده احساسشان این است که تسلط آمریکا در دنیا دیگر… یک عده می‌گویند به آخر تاریخ رسیدیم و سیستم دموکراسی غربی پایان تاریخ است. آدم‌ها در هر دوره‌ای که هستند انگار یک حس جاودانگی دارند؛ تخیلشان آن قدر قوی نیست که اجازه بدهد به آن‌ها که “بابا خیلی از تاریخ مانده است، خیلی اتفاق‌ها می‌افتد. همه قدرت‌هایی که ما احساس می‌کنیم پوشالی‌اند. که با یک کلک کوچولویی ممکن است بساط همه‌ آن‌ها جمع شود.

[٠١:٣٠]

خداوند گفت که ما اراده کردیم که این کار را بکنیم، یک پسری را در یک سبدی گذاشتند، فرستادند رفت و بعد هم در این ماجراهایی که نقل می‌شود فرعون هم نابود می‌شود. نکته‌اش این است که یک انقلابی را خداوند اینجوری انجام داد؛ اصلاً کسی نیست، مردم کاری نمی‌کنند، تاثیر بنی‌اسرائیل در نابود شدن فرعون تقریباً در حد صفر است، عملیاتی انجام نمی‌دهند. یک بچه کوچولو را خداوند از یک مادر می‌گیرد و این را فرستادند بردند یک خورده چوپانی کرد بعد هم آمد، خداوند اینها را گرفت انداخت در آب و تمام شد. «فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِي الْيَمِّ»، با توصیف‌های ادبی شاید نشود اینقدر تأثیر گذاشت که چقدر به سهولت این کار انجام گرفت. برای خداوند این که فرعون و لشکریانش را بریزد در دریا غرق کنید کاری ندارد. یا در مورد قارون، یک آدمی که اینقدر عظمت دارد، رفت درون زمین. اینها رفتند در دریا و قارون رفت در زمین و حالا ممکن است یک عده هم پرتاب شوند به آسمان، بالاخره خیلی با سهولت این کار انجام می‌شود. «وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ لَا يُنْصَرُونَ» (القصص:٤١)، این ائمة در مقابل آن ائمة اول سوره است که «وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ» فرعون و لشکریانش یک عده را در ضعف گذاشته بودند، خداوند اراده کرد بر اینهایی که ضعیف شدند منت بگذارد «َنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ» (القصص:٥)، آن‌ها را پیشوا قرار دهد و درمقابل، اینها با کارهایی که کردند می‌گوید «وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّار» اینها شدند پیشوایانی که به سمت آتش دعوت می‌کنند «وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ لَا يُنْصَرُونَ»، «وَأَتْبَعْنَاهُمْ فِي هَذِهِ الدُّنْيَا لَعْنَةً وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِينَ» (القصص:٤٢) در دنیا لعنتی به دنبالشان هست و روز قیامت از مقبوحین هستند. من نمی‌دانم واژۀ خوب برای مقبوحین چیست، مثلا کسانی که ناشایست هستند.

داستان نکات ریز زیادی داشت و یک خورده با تفصیل صحبت کردم، معمولاً در این جلسات بیشتر در مورد ارتباط بین قسمت‌ها صحبت می‌کنیم. امروز در ذهنم بود که وقت می‌شد این داستان را کامل تا آخر بخوانیم یعنی تا آیۀ «وَمَا كُنْتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِيِّ إِذْ قَضَيْنَا إِلَى مُوسَى الْأَمْرَ وَمَا كُنْتَ مِنَ الشَّاهِدِينَ» (القصص:٤٤). بگذارید آیه آخر را بخوانیم که به آنجا برسیم. بعد از اینکه فرعونیان نابود شدند یک آیه دیگر هم است، می‌گوید «وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ مِنْ بَعْدِ مَا أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ الْأُولَى بَصَائِرَ لِلنَّاسِ وَهُدًى وَرَحْمَةً لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ» (القصص:٤٣) به موسی کتاب داده شد و دوره‌ها و زمان زیادی گذشت، «بَصَائِرَ لِلنَّاسِ وَهُدًى وَرَحْمَةً» از طرف خداوند وحی و هدایت‌هایی نازل می‌شد « لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ» مردم پند بگیرند. تا سر این آیاتی که می‌گوید «وَمَا كُنْتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِيِّ» (القصص:٤٤)، «وَمَا كُنْتَ بِجَانِبِ الطُّورِ» (القصص:٤٦) که آیه‌های قشنگی هستند و از اینجا خطاب برمی‌گردد به پیامبر و معاصر می‌شود به غیر از داستان قارون که دوباره این سلسله آیات را قطع می‌کند.

من فکر می‌کردم که امروز که وقت می‌شود بعد از اینکه داستان موسی و فرعون تمام شد، داستان قارون را هم بخوانیم بعد برگردیم قسمت‌های غیرداستانی سوره را از جلسه آینده بگوییم. حالا که وقت نشده و این کار را نکردم ممکن است جلسۀ آینده از همین جا ترتیب آیات را به هم نزنم. داستان قارون یک ربع بیست دقیقه در آخر جلسه وقت می‌گرفت احتمالاً؛ فکر می‌کردم می‌رسم امروز بگویم. نمی‌دانم جلسه آینده یا از همین جا می‌گویم یا داستان قارون را می‌گویم و بعد ارتباط این قسمت‌های غیرداستانی را با قسمت‌های داستانی می‌گویم. فکر کنم یک خورده ریتم جلسات تندتر شود؛ الان اگر دو صفحه ‌خواندیم شاید از جلسه آینده بتوانیم سه صفحه بخوانیم.