دفاع عقلانی از دین - جلسه ۶
درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسهی ۶، دکتر توسرکانی، دانشگاه تهران، ۱۳۹۴
مقدمه
در جلسات قبل یک برهان عقلی که نمونهای از برهانهای وجودی است را مطرح کردم که بیان سادهای است و حالت بدیهی دارد؛ آن هم این است که برای توجیه جهان فرض اینکه همه موجودات ممکنالوجودند و نیاز به علت دارند فرض متناقضی است و نیاز داریم موجودی را فرض کنیم که برای وجودش نیاز به علت ندارد و واجبالوجود است. سپس سعی کردم نگاهی شهودی بدهم و مفهوم واجبالوجود را به مفهوم مذهبی که از قبل با آن آشنا هستیم و به آن خدا میگوییم، نزدیک کنم. ابتدا درمورد چند سوال صحبت میکنم:
سوال ۱) اگر قرار است به موجودی که نیاز به علت ندارد، اعتقاد پیدا کنیم؛ چرا نمیشود به دور و تسلسل اعتقاد داشت؟ چون در هر دو مورد به چیزی خلاف شهود خودمان باور کرده ایم.
ما با پذیرفتن واجبالوجود به چیزی نامعقول و خلاف عقل تن ندادهایم! ممکن است کسی بگوید با تجربهی روزمره من تعارض دارد، اما نمیتواند بگوید چیزی خلاف عقل را پذیرفته است. مثال بزنم؛ فکر کنید شخصی معتقد باشد که همه چیزهای دنیا قابل رویت هستند، سپس یک نفر استدلال عقلی بیاورد که نه امکان ندارد، حتما باید چیز غیرقابل رویتی نیز وجود داشته باشد. بعد شخص بگوید من اگر قرار است به چیز غیرقابل رویتی اعتقاد پیدا کنم، استدلال عقلی تو را نمیپذیرم. در اینجا دو چیز مطرح است:
۱) قواعد عقلی؛ مثل امتناع تناقض. من نمیتوانم بپذیرم چیزی در آن واحد هم وجود دارد هم ندارد (که این قواعد عقلی به ما میگویند که دور و تسلسل باطل است، چون غیر ممکن است نه غیر شهودی).
۲) چیزی خلاف عادت من است؛ چیزی جدید که مشابه آن را قبلا ندیدم. مثلا من هیچ قاعدهی عقلی نمیبینم که به من بگوید همه موجودات حادث هستند و موجود ازلی وجود ندارد. ما چنین قاعده عقلی در ذهنمان نیست ولی تجربهی ما با موجوداتی است که همه ابتدا و انتهایی دارند. عقل ما به ما نمیگوید غیر از این امکان ندارد، ولی عادت ما این است که موجودات اینگونه اند.
وجود یک واجبالوجود و موجود ازلی چیزی نیست که امتناع عقلی داشته باشد، مثلا تناقض ایجاد کند. غیرمتعارف بودن و غیرشهودی بودن آن است که درکش را سخت میکند. من نمیتوانم همراه با قبول کردن امتناع از تناقض، شناختی از جهان داشته باشم، زیرا اگر امتناع از تناقض نباشد هر گزارهای که به نظر من درست میآید در عین حال میتواند غلط هم باشد. شناخت یعنی توانایی قضاوت در درست یا غلط بودن چیزها و اگر امتناع تناقض را وارد سیستم خود بکنم، در حد تئوری، مغز من نمیتواند با چنین قاعده ای کار کند. درحالیکه که ما میتوانیم همه چیز را روی کاغذ بنویسم و مثلا در آن سیستمی را به وجود بیاوریم که امتناع تناقض ممکن است. این سیستم روی کاغذ شامل همهی گزارهها میشود، نه چیزی را میتوانید اثبات کنید نه چیزی را میتوانید رد کنید؛ همه چیز به صورت همزمان میتواند درست باشد. چند مثال علمی میزنم تا این موضوع روشن تر شود.
چندین مثال علمی درمورد اینکه ما ابتدا مجبوریم چیزی را فرض کنیم سپس برایش مدل و استدلال هایی بیاوریم تا توجیه شود
مثال اول: سیاره نپتون و ذرات زیراتمی
– بگذارید یک مثال علمی بزنم، فرض کنید بر اساس مدلی در فیزیک، آزمایشهایی ترتیب میدهیم و یکسری مشاهداتی انجام میدهیم. بعد اثری را مشاهده میکنیم که از هیچکدام از چیزهایی که در مدل هست این اثر قابل توجیه نیست؛ سپس از آزمایشات و مدل و استدلالهای منطقی که در ذهنمان هست نتیجه میگیریم که باید ذرهی جدیدی وجود داشته باشد که چنین اثری ظاهر شده است و اسمی برای آن انتخاب میکنیم(مثلا آزمایشات در سطح اتمی انجام میدهیم)؛ مثال معروف آن کشف نپتون است. فرض کنید قانون جاذبه را پذیرفتهاید و حدودا منظومهی شمسی را میشناسید، بعد میبینید در گردش سیارهی آخر مشکلات و اِعوجاجهایی وجود دارد که با مدل ما سازگار نیست مگر اینکه فرض کنید چنین سیارهای در لایهی بیرون منظومه شمسی وجود دارد که چنین مداری دارد و با چنین سرعتی درحال گردش است؛ سیاره ای که پیش از آن ندیده بودیم. با ارائه این مدل بی نظمی آخرین مدار منظومه شمسی قابل توجیه بود. بعدا با تلسکوپ توانستند آن سیاره را ببینند.
– ما در مورد همهی ذرات زیر اتمی نیز چنین روندی را طی کرده ایم. یک نفر ممکن است بگوید من این ذرات را نمیبینم اما براساس یک مدل و استدلالهای منطقی باید فرض کنم که چنین چیزی وجود دارد، تا اثری که میبینیم توجیه شود. آخرین مثالش هم کشف ذره هیگز بود، که طبق مدل باید چنین ذره ای وجود میداشت و میلیاردها دلار در یکی از بزرگترین پروژه های علمی تاریخ هزینه شد و در سرل اروپا شتابدهنده ای تاسیس کردند و پس از سالها توانستند آزمایشی ترتیب دهند که آثاری از ذره هیگز را مشاهده کنند.
حالا یک نفر میتواند بگوید من که ذره هیگز را نمیتوانم ببینم.من یک مدل و استدلالهایی منطقی داشتم که بنابراین مدل من باید فرض میکردم چنین چیزی وجود دارد، تا آن آثار توجیه شوند. حالا یک سطح از فرض منطقی بالاتر رفته ایم و فیزیکدانها توانسته اند آثار آن ذره را هم ببینند.
چیزی که ما درباره آن بحث میکنیم هم به همین فرم است. ما میخواهیم بگوییم جهانی وجود دارد که نمیشود همه موجودات ممکنالوجود و حادث باشند . تا اینجایش یک استدلال ساده و منطقی دارد.
حالا فرض میکنم واجبالوجودی وجود دارد، چون آن را در مدلم احتیاج دارم، مثل ذره هیگز که در مدل به آن احتیاج داشتیم. حالا یک نفر ممکن است بگوید من بعد از اینکه واجب الوجود را در نظر گرفتم این مدل را بسط میدهم تا ببینم به کجا میرسد و آیا به تناقضاتی منجر میشود یا مثلا کاربرد های اساسی برای درک جهان دارد و…
[۰۰:۱۵:۰۰]
روند پذیرفتن یک موجود غیر شهودی اینطور است، مثلا الکترون چقدر با شهود ما سازگار است؟ که گاهی موج است گاهی ذره. کدام فیزیکدان جرأت دارد بگوید من نسبت به الکترون شهود دارم؟ تازه الکترون جزو ذرات بزرگ است، نسبت به کوارک ها یا ذره هیگز که کوچکتر از الکترون هستند هیچ شهودی نداریم، بیشتر انگار یک چیزی روی کاغذ هستند، ولی به وجود آنها برای توجیه مدل خود نیاز داریم. استدلالهای منطقی که باعث میشود ما وجود چیز غیرمتعارف را بپذیریم، نقض آنها را همسطح نقض وجود آن چیز نبینیم. من حاضرم وجود الکترون که خیلی غیر شهودی است، گاهی ذره است گاهی موج و نمیدانم چیست را بپذیرم ولی مثلا حاضر نیستم امتناع تناقض را رد کنم. قواعد عقلی در سطحی هستند که برای ما خیلی سخت و میتوان گفت غیرممکن است که نقضشان کنیم؛ درحالیکه پذیرفتن بعضی موجودات غیرمتعارف در سطح پایینتری است. اگر بتوانیم نپذیریم و بتوانیم فرار کنیم فرار میکنیم، چون دلیلی ندارد من چیز غیرمتعارفی را بی دلیل و همینجوری بپذیرم. ولی اگر استدلالهای منطقی و شواهدی داشته باشم هر چیز غیرمتعارف و غیر شهودی را ممکن است بپذیرم، ولی قواعد عقلی خودم را نقض نمی کنم. تاکید میکنم که به نظر میرسد قواعد عقلی قابل نقض نیستند و مغز ما با مثلا قاعده عدم امتناع تناقض کار میکند.
در ریاضیات منطق چند ارزشی وجود دارد یعنی علاوه بر درست و غلط چیزهای دیگری هم هست(در منطق معمولی true/false , درست و غلط را داریم) بعضی فکر میکنند مغز میتواند چند ارزشی فکر کند درحالیکه اینگونه نیست. در مدلهای منطق چند ارزشی گزارهها یا درست اند یا غلط. مغز ما آنها را با منطق چند ارزشی بررسی نمیکند. منطق چند ارزشی به عنوان یک مدل ساخته میشود ولی مغز ما وقتی آن را مطالعه میکند، گزارههای آن را غلط یا درست تشخیص میدهد، استدلال و اثبات میکند. مغز من از قواعد عقلی خارج نمیشود. مثلا در منطق چند ارزشی قضایایی را ثابت میکنیم و میگوییم این درست است.
نمیتوانیم از قواعد عقلی صرف نظر کنیم، ولی میتوانیم موجودات غیر متعارف را بپذیریم و اصلا دانش بشر اینگونه گسترش پیدا میکند؛ درواقع با مشاهدات و استدلال هایی، یک موجودات جدیدی را کشف میکند؛ در زیست شناسی این روش متداول نبود ولی بعدا باب شد، مثلا میکروبها را اول با مشاهده پیدا کردند. مثلا قبل از اینکه دی ان ای یا ژن را کشف کنیم بنا به یک شواهدی به اینکه چنین چیزهایی باید وجود داشته باشند رسیدیم و بعدا ساختارشان را بدست آوردیم. یعنی اول با آزمایش ها و استدلالهای منطقی حدس زدند که چیزی به اسم ژن باید وجود داشته باشد، محلش را پیدا کردند، بعد شرودینگر حدس زد که اگر این ویژگی ها درست است باید یک رشتهی اینگونه باشد و بعد با آزمایش هایی مثل اشعهی ایکس و… مدل دی ان ای را ساختند، و الان دیگر میتوان گفت که مشاهدهاش کردهایم. وقتی دانش میخواهد basic شود و فراتر از مشاهدات عادی برود، به همین شکل با قدری استدلال و قدری شواهد آن را پیش میبرند.
بنابراین برای توجیه جهان باید وجود واجب الوجود را بپذیریم ولو اینکه از نظر شهودی در ابتدای امر چندان قابل حس کردن نباشد. حتی میتوانم بگویم واجب الوجود وجود دارد ولی من نمیدانم چیست، ایرادی ندارد، حالا من سعی کردم و همه سعی میکنند چیزهایی درباره چیستی اش بگویند. پس نکته ای که گفتیم این بود که دو مرحله ی نقض قواعد منطقی و نقض عادت را باهم اشتباه نگیریم.
مثال دوم: قوانین نیوتن
دو نکته میخواهم بگویم:
– یکی اینکه تجربه یعنی چه؟ مثلا فیزیکدان ها میگویند ما الکترون را میپذیریم چون با آزمایشهایی که انجام میدهیم وجود آن تایید میشود. از نظر یک آدم خداشناس تمام اتفاقهایی که در دنیا میافتد میتواند تایید وجود واجبالوجود باشد، اگر آن استدلال را پذیرفته باشد، میکروسکوپ هم نیاز ندارد و هر ممکنالوجودی نشان میدهد که یک واجبالوجودی هست، اگر آن استدلال منطقی را فهمیده باشد. چندان مشخص نیست که این آزمایش و تجربه با آزمایش علمی چه تفاوتی دارد ؟
– و موضوع دوم این است که ما به طور منظم، چندین قرن است که وجود یک چیزهای basic را بدون اینکه مشاهدهای از آن داشته باشیم و بدانیم چیست، پذیرفته ایم. ما وقتی مشاهده میکنیم که تحت شرایط کاملا مساوی (تا جایی که میتوانیم کنترل کنیم) وقتی یک آزمایش تکرار میشود و به نتیجه همواره ثابت میرسد به این نتیجه میرسیم که اینجا قانونی وجود دارد. مثلا نیوتن چگونه قانون جاذبه را کشف کرد؟ نه میدانست جاذبه چیست و نه احساسش کرد (اینکه سیب افتاد و … را کنار بگذارید، اینها در حد شوخی است). اگر فرض کنیم ماده میتواند نیروی جاذبه وارد کند (اگر فرض کنیم چیزی به نام نیروی جاذبه وجود دارد) آنوقت چه فرمولی باید بنویسیم تا توجیه حرکات اجزای منظومه شمسی توجیه شود؟ نیوتن اینگونه قانون جاذبه را کشف کرده است! اینکه فرض کنیم یک نیروی نامرئی بین کرات هست ایدهی خیلی پیچیدهای نیست که نیاز به افتادن سیب داشته باشد، در واقع حرکت کرات به دور خورشید مثل این است که طنابی آنها را نگه داشته و در حال چرخش اند، حالا اینکه تصور نیروی جاذبه از کجا آمده را سیب ایجاد کرده یا هر چیز دیگری! یک فرض است دیگر. فرض کنید کرات به هم نیرویی وارد میکنند، حالا چه مقدار و طبق چه فرمولی باید این نیرو را وارد کنند تا نظم منظومه شمسی توجیه شود؟ با محاسبات ریاضی نیوتن متوجه شد که نیرو باید با عکس مجذور فاصله و با جرم دو تا کره که به هم نیرو وارد میکنند متناسب باشد، که اگر اینگونه باشد، میشود حرکات کرات منظومه شمسی را توجیه کرد. این نمونهی کشف یک قانون است، اینکه من یک نظمی را میبینم که مثلا حرکات دقیق سیارات است بعد فرض میکنم که آنها برهم با این فرمول نیرو وارد میکنند و نشان میدهم با این فرمول و فرض اینکه نیروی جاذبه وجود دارد، میتوانم آن را توجیه کنم و میگویم که یک قانون علمی را کشف کرده ام. دلیل درستی آن هم این است که مدل ریاضیای که ساختم حرکات کرات را توجیه میکند. بعد میبینم حرکات سماوی دیگر و حرکات روی زمین را نیز توجیه میکند بنابراین به نظر میرسد که قانون درستی را کشف کردهام.
یک عادت ذهنی ما (به عنوان تحصیل کرده که ساینس و فیزیک خواندهایم) این است که هیچ وقت نمی پرسیم چگونه این اجسام به هم نیرو وارد میکنند؟ جنس این نیرو چیست؟ در ابتدا از این سوال ها میپرسیدند، اما کم کم اینگونه شد که ما عادت کردیم که نپرسیم. شاید اولین باری که یک معلم قانون جاذبه یا اینطور چیزی را سرکلاس گفته یکی از بچه های آخر کلاس، نه شاگرد زرنگ ها که حرف معلم را گوش میدهند، پرسیده که چجوری است و چطور نیرو وارد میکنند و مثلا معلم گفته که تو نمیفهمی! یا معلم به دروغ گفته که بعدا به شما میگویند؛ درحالیکه هرچه جلو بروید هم کسی نمیگوید که این قانون جاذبه چطور عمل میکند؟ یک فرض است که کرات با این مقدار به هم نیرو وارد میکنند و منظومهی شمسی توجیه میشود ولی قانون جاذبه چی هست؟ و دوتا کره که این همه باهم فاصله دارند چطور به هم اثر میگذارند و این چیز مبهمی است که کسی نمیدانست و نمیداند. در دنیای طبیعیات قدیم میگفتند که از فاصله دور وارد کردن نیرو بدون واسطه ممکن نیست، ولی نیوتن این فرض را کرد و فرمول هایش آنقدر قشنگ بود و همه چیز را به خوبی توجیه میکرد که همه مجاب شدند که لابد میشود. ما الان به وجود چیزی تحت عنوان نیروی جاذبه اعتقاد پیدا کردیم بدون اینکه بدانیم چیست؟
مثال سوم: قانون نسبیت عام اینشتین
در علوم چیز متعارفتری از این وجود ندارد که من به طور مداوم قوانین کشف میکنم و اصولا اینگونه است که توضیح نمیدهم اینها چیست و چگونه آمدهاند. اگر کمی فیزیک بدانید احتمالا این را میدانید که حدود یک قرن قبل، وجود قانون جاذبه کلا ملغی شد، یعنی وقتی نظریه نسبیت عام انیشتین آمد اساسش این بود که کرات نیرویی به هم وارد نمیکنند، و جور دیگری نظم میگیرند،
[۰۰:۳۰:۰۰]
و کلا چیزی به اسم نیروی جاذبه وجود ندارد، بلکه قوانین دیگری وجود دارد که باید آنها را فرض کنیم! که جرم، فضا و زمان اطرافش را دچار انحنا میکند و اینگونه است که خورشید چون فضا و زمان اطراف خودش را دچار انحنا کرده، کرات در این فضا زمان که انحنا پیدا کرده مثل اینکه روی خط مستقیم آزادانه حرکت میکنند. مثل این است که ظرفی با انحناهایی بسازید و گلوله ای را درون آن بیاندازید که شروع کند روی مداری حرکت کردن. اگر مثل چیزی که انیشتین فرض میکند یک فضازمان چهاربعدی داشته باشیم ، این کرات تا ابد روی مسیرشان حرکت میکنند. همانطور که میدانید اگر در خلأ ذره ای را پرتاب کنید بنابر قوانینی که فکر میکنیم وجود دارد، همینطور روی خط مستقیم حرکت میکند و متوقف نمیشود؛ چون فضا زمان جهان خمیدگی دارد آنوقت کرات روی مسیرهای منحنی و مدارهای بسته حرکت میکنند.
اینها قانونهای جدید و توجیههای جدیدی برای منظومه شمسی و هر چیز مشابهی که در دنیا وجود دارد است. قانون جاذبه وجود ندارد ولی قانون های جدیدی وجود دارند که وحشتناک هم هستند! فضازمان چی است، که انحنا هم دارد؟!
در مدرسه به بچه ها نمیگویند که اصلا جاذبه وجود ندارد و این نظریه نقض شده، چون نمی توانید چیزی به بچه درس بدهید و بگویید این درست نیست، و مکانیک کوانتوم هم که نمیشود به بچه درس داد. نمیتوانید هیچ چیز از فیزیک هم به بچه نگویید و بگذارید تا سی سالش بشود تا ریاضی به اندازه کافی یاد بگیرد .
من اصلا کاری ندارم که کدام قانون درست است، موضوع این است که ما چگونه اعتقاد پیدا میکنیم که فضا زمان چهاربعدی ای که انحنا پیدا میکند و اصلا نمیدانیم چیست، وجود دارد؟! صد رحمت به واجب الوجود!! جرم و اینها هم ندارد، چیزی نیست، همین فضاست. آدم فکر میکند خودش تخیلی است، حالا انحنا پیدا کردنش و حرکت اجرام در ژئودزیکها و … .
این یک روند کاملا عمومی است. ما با استدلال های منطقی باید فرض کنیم که چیزی وجود دارد، تمام مدت در علم داریم همین کار را انجام میدهیم. هر قانون علمی را که کشف میکنیم به طور مداوم در حال فرض وجود چیزهایی هستم که به طور مستقیم ممکن است ندانم چیست، ولی میگویم باید اینگونه باشد، مثلا باید فضازمان تحت تاثیر جرم خمیده بشود، و آزمایش هایی را ترتیب میدهیم که فرضیهی ما را تایید کند. هیچ تضمینی وجود ندارد که تئوری سومی قانون نسبیت عام را رد نکند. نیوتن چقدر دوام آورد؟ از اواخر قرن هفدهم تا اوایل قرن بیستم، دویست و چند سال از زمانیکه نیوتن در کتابش قانون جاذبه را تشریح کرد تا ۱۹۱۵ که نسبیت عام مطرح شد، همه با تمام وجود به قانون جاذبه ایمان داشتند. درحال حاضر مشکلاتی در فیزیک وجود دارد که عدهای معتقدند راه حلش این است که نسبیت عام را تغییر دهیم تا پارههای علم فیزیک ، یعنی دانش ما درباره کیهان و دانش ما درباره ذرات زیراتمی با هم سازگار شوند. بنابراین فضا زمانی که ما اکنون وجودش را باور کردهایم، وجود ندارد.
آن چیزی که ما از بچگی عادت کردیم که نپرسیم ولی قبلا میپرسیدند این است که قانون یعنی چی؟ یعنی چی قانون وجود دارد؟ اینقدر این حرف پایه ای است که از هرکس بپرسم اول فکر میکند حرف بیمعنیای میزنم. بگذارید یک مثال بزنم، فرض کنید که من چند توپ فلزی را روی یک سطح پلاستیکی گذاشتهام و بعد از مدتی آنها شروع میکنند به حرکت کردن و حرکتشان نظم پیدا میکند و شکلی خیلی پیچیده ولی منظم را میسازند، مثلا فکر کنید عبارتی را برای من مینویسند. اولین تصوری که ممکن است به ذهن من برسد این است که یک نفر زیر این صفحه در یک جعبه هست و مثلا آهن ربایی دستش است و دارد این حرکات را انجام میدهد. بعد یک نفر میآید جعبه را باز میکند و میبینیم نه کسی هست و نه آهنربایی در کار است، ولی خوب که دقت میکنم میبینم این میز شیارهای ریزی دارد که دیده نمیشد و علت حرکات منظم آنها این بود که مهرهها در این شیارها حرکت کردند و آن چیز را نوشتند یا آن شکل منظم را به وجود آوردند و علت حرکتشان این بود که مثلا میز لرزشهای کوچکی داشته و حرکاتی که من دیدم از نیروی خاص نیامده است و یا کسی حرکت نداده بلکه برنامه اینگونه بوده که این میز را به گونهای ساختند که شیار های تقریبا نامرئی دارد که گوی ها را هدایت میکند، حرکات هم از لرزش های طبیعی که همینطوری اتفاق میافتد (مثل زلزله های ۲ ریشتری یا جریان هوا و…) به وجود میآید که اگر سطح سیقلی باشد و گوی ها وضعشان خوب باشد ادامه دار میشوند. یا میتواند یک شیب نامحسوس داشته باشد که در حرکت کمکشان کند؛ آنها تحت هدایت شیارها بوده که به آنجا رسیدند. این شیار ها مثل چی هستند؟ مثل قوانینی که در جهان فیزیکی وجود دارد. در واقع انیشتین به ما میگوید که کل جهان انگار شیارهایی دارد که طبق قاعدهای به وجود آمده اند. اینها هستند که باعث حرکات منظمی که در تمام طول تاریخ مردم را مسحور میکرد، میشوند (میشود تا چند هزار سال بعد گفت که یک کسوفی به مدت فلان ساعت در فلان روز در فلان منطقه دیده میشود؛ به خاطر نظم بی نظیری که در همین منظومهی شمسی وجود دارد که البته جاهای منظم تر از این هم هست).ما هرچقدر به دنیا با دقت بیشتری نگاه میکنیم نظم بیشتری میبینیم.
این چیزی که ما تحت عنوان قوانین میشناسیم که نمونه اش مثلا همین قانون نسبیت عام انیشتین است، اینطور است که اگر من میبینم ذرات یک جور خاصی رفتار میکنند، برای این است که بسترهایی برایشان آماده شده و من نمیدانم این بسترها چی هستند؛ یک زمانی فکر میکردم یک نیرویی است که باعث حرکت اینها میشود، بعد فهمیدم که این بستر توسط شیارهایی ایجاد شده است، یا هر تئوری دیگری که ممکن است من داشته باشم؛ ولی نکته ای که من میخواهم بگویم این است که بالاخره یک چیزی وجود دارد. شما هرجوری بگویید که ذرات تحت یک قانونی در حرکت هستند, بالاخره آن قانون چیزی است که وجود دارد. نمیشود که من بگویم هیچ چیزی وجود ندارد، بالاخره وقتی حرف از قانون جاذبه یا نسبیت عام میزنم یک چیزی اینجا وجود دارد. سوال این است که این چیز چی هست؟ جنس قانون چیست؟ سوال این است که مثلا این قانون از نوع ذرات است؟ به نظر میرسد که نمیتواند از جنس ذرات باشد. از جنس موج الکترومغناطیسی است؟ در فیزیک چند تا چیز وجود دارد کلا؟ ذرات، امواج الکترومغناطیس و اخیرا چیزی وجود دارد به اسم انتنگلمنت (که مشابه دو مورد دیگر نیست و جنسش در فیزیک کلاسیک و تا جایی که انیشتین بلد بود نمیگنجد و در مکانیک کوانتوم به بعد کمکم چنین چیزی موجودیتش پذیرفته شده).مثلا فضا زمان از جنس انتنگلمنت است. فیزیکدان با محدودیت برای توضیح اینها مواجه است، مثلا باید یک جنس جدیدی را فرض کند و بگوید این چیزی است که باعث ایجاد این شیارها و… میشود چیست. به طور کلی اگر بگوییم قانونی وجود دارد، یعنی یک چیزی وجود دارد و باید بگوییم این چیز چی هست، نه اینکه فرمول این قانون چیست؟ این سوال فرق دارد. جنسش به عنوان یک موجودیت چی هست؟
قانون چیست؟
در فلسفهی چند قرن قبل و قبل از پیدایش علم جدید که عادت کردیم حرفهایی که نمی دانیم یعنی چه را قبول کنیم ، تصور میشد که مثلا یک عالم خلق وجود دارد و یک عالم امر. واقعا اعتقاد داشتند در دنیا و جهان فیزیکی، خداوند قوانینی وضع کرده، همانطور که برای آدم ها شریعت وضع کرده،
[۰۰:۴۵:۰۰]
مثلا به کرات گفته است که طبق این قاعده حرکت کنید و این چیزی است از عالم امر. خودشان هم نمیدانستند دقیقا چی است ولی نظریه فلسفی شان این بود که خداوند در عالم تکوین قانون وضع کرده و همه موجودات از قوانین پیروی میکنند. این قوانین مثل کلام خداوند هستند که به آنها وحی شده، مثلا فرض کنید یک توجیه عرفانی ساده این است که همه موجودات و کرات هوشمندند و خداوند به آنها یک چیزهایی امر کرده و آنها اطاعت میکنند. جنس قوانین مثل قوانین خودمان است که شهر و کشور را با آنها اداره میکنیم. چون چنین تصوری داشتند، برایشان عجیب نبود که قوانینی وجود دارد، بلکه میگفتند چیزهایی است جزو امر الهی که میرفتند آنها را کشف میکردند.
به همین دلیل واژه low استفاده میشد. آدم های مذهبی فکر میکردند خداوند دارد حکومت میکند و قوانینی دارد، و فقط انسان میتواند قوانین را بشکند و غیرانسانها کاملا از قانون تبعیت میکنند. اگر میگفتید قانون چیست؟ میگفتند مثلا از جنس وحی اند، چیزی از عالم امر اند، یا هر چیزی که بالاخره از نظر فلسفی موجودیتی برای آن قائل بودند، ممکن بود بگویند خداوند هر لحظه دارد دخالت میکند، و … . بالاخره با فرض وجود خداوند و یکسری دخالتهایی که بصورت وضع قانون یا دخالت مستقیم در نظر میگرفتند، توجیه میشد و اینگونه نبود که به سوال قانون چیست پاسخ ندهند. حتی خود نیوتن هم قانون را به عنوان الهیاش میفهمید و میگفت فقط فرمولهایش را مینویسم. ولی الان به جایی رسیدیم که کلمهی قانون را استفاده میکنیم و میگوییم قوانین فیزیک وجود دارند، ولی فیزیکدانها اصلا به این فکر نمیکنند که اینها چی هستند، توجیهش چیست؟ جنسش چیست؟
این مثالهایی که من میزنم باز هم مثال خوبی نیستند، چون هرچیزی که من برایتان مثال بزنم باز هم در چارچوب قوانین فیزیک اتفاق میافتد، آن شیارها بعلاوه آن نیروهای رندمی که من فرض کردم وارد میشود بعلاوه یکسری قوانین فیزیکی آن اتفاق را به وجود آوردند. آن قوانین فیزیکی وجود دارند، یک چیزی اند و نمیتوانید از گفتن اینکه چه هستند به طور کلی فارق بشوید. درحالیکه مثلا در فیزیک فقط فرمولها را مینویسند و اگر آزمایش ها را توجیه کرد میگویند کار ما تمام شده. اشکال ندارد اگر بگویند به ما ربط ندارد، ولی حس عمومی به دلیل نوع آموزشی که از بچگی دیدهایم این است که سوال تمام و حل شد. یعنی اگر من فرمولهایی بنویسم و با فرض وجود قانون جاذبه بتوانم یک چیزهایی را توجیه کنم، کارم تمام شد و توجیه کردم ، درحالیکه واضح است یک چیز سادهای جا مانده؛ قانون جاذبه چیست و چرا هست؟ چطور اثر میکند؟ جنسش چیست؟ اشیا از دور چطور به هم اثر میکنند؟ اگر نسبیت عام بیاید فضا زمان چیست؟ چرا شیار پیدا میکند؟ حتی چرا موجودات روی ژئودزیک حرکت میکنند؟
اصلا فیزیکدان ها خودشان را مقید نمیکنند که تا آخر بروند و در همان حد که مدلی ریاضی بسازند که آزمایش ها را توجیه کند میگویند کار ما تمام شده است. اشکال ندارد بگویند بقیه آن مربوط به فلسفهی علم است، که به نظر من نیست. به نظر من قوانین هم چیزهایی هستند که وجود دارند و باید در فیزیک توجیه شوند. شاید با انتنگلمنت، شاید باید هویت دیگری فرض کنیم تا بگوییم قانون چیست و… که فعلا مثل اینکه این سوال برای فیزیکدان ها خیلی معنیدار نیست.
من این مثال را برای این زدم که ما از یکسری استدلال های منطقی و عقلی از دیدن مثلا نظم به وجود چیزی پی میبریم که اصلا نمیدانیم چیست! فرض میکنیم که قوانینی در طبیعت وجود دارد که این حرکات منظم را به وجود آورده است، مثل همان مثال مهره ها که حرکت کردند و درجاهای خاصی قرار گرفتند که معلوم است از پیش تعیین شده است و با یک فرض هایی به این نتیجه رسیدم و مشاهده کردم که اینجا شیارهایی هست و به وجود چیزی معتقد شدم. اول یک فرض اشتباه کردم بعد فرضم را اصلاح کردم، ممکن است مشاهداتی هم انجام داده باشم و مثلا شیارها را دیده باشم، ممکن هم هست که مثل همین فضا زمان مشاهدهای برای انحنای فضا زمان به طور مستقیم انجام نداده باشم و فقط وجودشان را فرض کنم.
ما نه تنها وجود یک چیزهایی را برای بیان قانون میپذیریم، بلکه وجود خود قانون را نیز میپذیریم به عنوان ماهیت عجیب و غریبی که نمیدانیم چیست! اصلا کار ما این است که با یکسری استدلال های منطقی به وجود چیزهایی پی ببریم که ممکن است خیلی دقیق ندانیم چیست، جنسشان را ندانیم و آنها را نبینیم، مثل مثالهایی که از الکترون یا ذره هیگز زدم.
مساله واجب الوجود را هم میتوانیم به این شکل ببینیم که با یک استدلال ساده میتوان نتیجه گرفت که امکان ندارد که همه چیز در جهان ممکن الوجود باشد، پس لابد واجب الوجودهایی وجود دارند. حالا میتوانم درباره چیستی آنها صحبتی نکنم، ولی این در اینجا هم از یکسری شواهد منطقی به وجود چیزی اعتقاد پیدا کرده ام، و خوب است که ادامه بدهم که این چه ویژگی هایی داد. این مشابه همان کاری است که درباره الکترون یا ذره هیگز میکنم ، میگویم ذره هیگز وجود دارد به این دلیل. بعد میگویم اگر وجود داشته باشد این جرمش است و اینطور میشود آن را detect کرد، و همینطور پیش میروم.
آیا قانون ازلی است؟ آیا قوانین واجب الوجود هستند؟
سوال: آیا میتوان واجب الوجود را همان قوانین فرض کرد؟
اشکالی ندارد اگر شما بخواهید بگویید که واجب الوجود من همین قوانین هستند.
قانون در هرم هستی که عرفا میساختند خیلی نزدیک به نوک هرم است و جایگاه قوانین بالاتر از اجسام و عالم مثال و همه این چيزهاست. شما ممکن است بگویید قانون واجب الوجود است ولی ممکن است من بتوانم آن را نقض کنم. مثلا من میگویم شواهد فیزیکدان ها نشان میدهد که قوانین از ده به توان فلان ثانیه بعد از بیگ بنگ وجود دارند بنابراین حادث اند و واجب الوجود نیستند. من دوست ندارم به بیگ بنگ که خودش یک نظریه در حال تغییر است ارجاع بدهم.
من یک دوست غیر مذهبی دارم که خیلی آدم صادقی است، یعنی غیر مذهبی است ولی ضد مذهبی نیست و در یک خانواده کاملا غیر مذهبی نیز بزرگ شده است. یک بار من به او گفتم که طبق نظریه نسبیت عام ابعاد جهان محدود است، یعنی کل جهان یک فضا زمان متناهی است که میشود به یک معنایی قطر برای آن در نظر گرفت ولی یک فضا زمان سه بعدی نیست، فضا زمان متناهی است. یعنی این تصور آسمان لا یتناهی که تا هرجایی که بخواهید بروید غلط است. شما نور را در هر جهتی بفرستید میرود دور میزند و برمیگردد. حتی مشاهداتی که خیلی وقت قبل اتفاق افتاده این است که اجرام نورانی ای وجود دارند که به نظر میرسید جرم ندارند یعنی اشعه شان فاقد بعضی از ویژگی هایی بود که ستاره های دیگر داشتند؛ بعد از اینکه نظریه نسبیت عام انیشتین جا افتاد، ستاره شناس ها توجیه کردند که اینها مثل کانون هایی هستند که نور ستاره های خیلی دور در آنجا جمع شده است و ما آن را به صورت یک نقطه نورانی میبینیم. وقتی این را به دوستم گفتم گفت واقعا اینطور است که فیزیکدان ها معتقدند فضا زمان متناهی است؟ گفتم بله این یکی از بدیهیات فیزیک است و خیلی وقت است به چنین چیزی اعتقاد دارند. گفت من همیشه احساسم این بود که اگر فضا نامتناهی باشد خدا وجود ندارد ولی اگر متناهی باشد خدا وجود دارد. از نوجوانی اینطور حس میکردم که دلیلی که ماتریالیسم میتواند درست باشد این است که فضا نامتناهی است. در صورتی که به نظر من هیچ ربطی به هم ندارند!
[۰۱:۰۰:۰۰]
بالاخره ما مرحله های متفاوتی از نقض شهود داریم. یک بار قوانین منطق را میخواهیم نقض کنیم نمیتوانیم و نمیکنیم و یک بار چیزهای شهودی را نقض میکنیم؛ فکر میکنیم همه چیز آغاز و پایان دارد بعد یک نفر استدلال میکند که اینطور نمیشود و امکان ندارد و باید یک چیزی بدون آغاز و پایان فرض کنیم. عقلم به من نمیگوید هیچ چیز بدون آغاز و پایانی وجود ندارد، ولی حس و تجربیاتم میگوید که همه چیز آغاز و پایان دارد. بنابراین روند رسیدن به وجود واجب الوجود در مدل ما یک چیز کاملا متعارفی است در همهی مدل ها: شواهد بعلاوه استدلال های منطقی و بعد اعتقاد پیدا کردن به وجود یک چیزی.
چند تذکر
برای هیچ چیزی در عالم، نمیتوان اثبات دقیق (مانند آنچه در ریاضیات اثبات میشود) آورد
سوال ۲) سوال دیگر که بیشتر شبیه کامنت است این است که همانطور که من گفتم دوباره تذکر دادند که اثبات دقیق نمیشود ارائه داد؛ نه برای وجود خدا نه برای هیچ چیزی.
اگر اثبات را به دقت اثبات ریاضی بگیریم وجود هیچ چیزی را نمیشود ثابت کرد. ما نهایتا بتوانیم درست و غلط بودن گزارهها را در دستگاههای اصل موضوعی ثابت کنیم، چیزی دربارهی جهان خارج نمیتوانیم بگوییم. درواقع این حرفی که میزنم که حرف بدیهی هم هست این است که وجود هیچ چیزی را با استدلال نمیشود ثابت کرد بلکه میشود به سمت اثبات رفت. ما دربارهی ذرهی هیگز، الکترون و… اثبات نداریم. واقعیت این است که میگوییم شواهد خوبی داریم که به نظر میرسد چنین چیزی وجود دارد. پس آن فرم اثبات کارایی ندارد و ما به جای آن مدل میسازیم و مدل ها را با هم مقایسه میکنیم و…
مراقب بازیهای زبانی باشیم
در ادامهی سوال تذکر دادند، مراقب باشید که ممکن است گرفتار بازیهای زبانی شوید وقتی استدلالهای فلسفی را به کار میبرید. ما ممکن است به چنین گزارههایی برسیم مثل وجود، وجود دارد درحالیکه حرف من این است که واجبالوجود، وجود مطلق است. دو سه اصطلاح در فلسفه وجود دارد: مطلق وجود و وجود مطلق.
مطلق وجود یعنی همان وجود؛ ما به همه چیز میگوییم وجود دارد. وجود مطلق موجود خاصی است، یعنی موجودی که مطلق است و هیچ قیدی نپذیرفته است و ماهیت ندارد. آن چیزی که ما میگوییم واجبالوجود است، وجود مطلق است نه مطلق وجود. بنابراین اگر بخواهیم گزارهای بگوییم باید بگوییم وجود مطلق وجود دارد.
ما یک کلمهای داریم به اسم وجود و آن را نسبت میدهیم و آن را جوری در زبان استفاده میکنیم که انگار صفت است. براساس نوع استعمالی که ما در زبان فارسی برای وجود داریم باعث میشود دچار بازیهای زبانی شویم. ما باید قبول کنیم که مشکل زبانی داریم و خوب نیست که ما در زبان خود بگوییم که چیزی وجود دارد مثل اینکه بگوییم چیزی سبز است انگار وجود هم یک صفت است و به چیزی نسبت دادهایم. شاید جور دیگری حرف بزنیم بهتر باشد. فکر کنید وجود داشتن یعنی آویزان شدن به وجود مطلق. فرض کنید من زبانی درست کنم و درآن به جای وجود داشتن بگویم آویزان است، مثلا الکترون آویزان است؛ یعنی به وجود مطلق آویزان است. ارتباط داشتن با وجود مطلق یعنی وجود داشتن. وقتی ما مثل صفت استعمال میکنیم حسی به ما میگوید چیزی که سبز است، سبز بودن به آن داده شده است، رنگ سبز زدهایم و سبز شده و حالا اگر بخواهیم سبز نباشد باید کاری کنیم. درحالیکه وجود اینگونه نیست، وقتی میگوییم آویزان است یعنی اگر همین الان اتصالش قطع شود دیگر وجود ندارد. وجود داشتن یعنی وصل شدن به جایی. زبان میتواند بازیهایی ایجاد کند و ما را به گمراهی بکشد که پارادوکس راسل مثال خوبی برای آن است. در بنیانهای ریاضیات پارادوکس راسل از مهمترین پارادوکسهای نظریه مجموعهها است که توسط ریاضیدان و فیلسوف بریتانیایی برتراند راسل در سال ۱۹۰۱ معرفی شد. این پارادوکس نشان میدهد که نظریه طبیعی مجموعههای فرگه که برپایهٔ کارهای گئورگ کانتور، بنیانگذار نظریه مجموعهها، بود دارای تناقضاتی در درون خودش استوقتی شما بدون شهود از زبان استفاده میکنید، ممکن است بعد از مدتی پرت و پلا بگویید. پس این خیلی مهم است که اگر برهانی میخواهید بیاورید سعی کنید پشتش شهود باشد.
پارادوکس راسل این است که به زبان ریاضی میگوییم که فرض کنید ایکس مجموعهای شامل همه مجموعههاست پس خود مجموعه در خودش هست. حالا مجوعهای از همهی مجموعه ها را در نظر بگیرید که ایکس عضو خودش نیست. حالا سوال میشود که این مجموعه عضو خودش هست یا نه؟ اگر عضو خودش باشد جزو آنهایی است که عضو خودشان هستند و اگر عضو خودش نباشد باید عضو خودش باشد بنابراین چه بگوییم عضو خودش هست چه بگوییم نیست یکیش بنابر امتناع تناقض درست است که به آن پارادوکس راسل میگوییم. مجموعهی همهی مجموعه هایی که عضو خودشان نیستند، مفهوم متناقضی است. در واقع پارادوکس راسل مثل این است که من ممکن است مفهومهایی را بسازم که ذاتا خودشان متناقض اند، مثل مربع سه گوش، و آنها را پیچیده بگویم که معلوم نشود داخلش تناقض است و بعد از داخلش تناقضهایی دیگری درآورم بنابراین باید در مفهوم سازی دقت کنید. از نظر زبانی من میتوانم خیلی دقیق به صورت ریاضی بنویسم ایکس شامل مجموعه هایی است که ایکس در ایکس عضو نباشد؛ بلافاصله به تناقض میرسم ولی میتوانم بنویسم. بنابراین اثبات دقیق و ریاضی نمیشود برای وجود هیچ چیزی آورد. وجود مطلق وجود دارد نه که صرفا وجود، وجود دارد. وجود مطلق یک موجود است، همان واجبالوجود است، که وجود دارد.
اگر با یک مدل مخالفت داریم، باید برای رد آن مدل جایگزین ارائه دهیم
یک نکته دیگر که در کامنت ایشان بود این است که شاید وجودهایی که ما به موجودات مختلف نسبت میدهیم، از یک نوع نباشند. من میتوانم قبول کنم که از یک نوع نیستند اما از کسی که این حرف را میزند میخواهم که یک مدلی براساس اینکه موجودات مختلف یک نوع نیستند ارائه بدهد و بحث کند. من اثباتی نمیآورم که مدل من درست است، مدل تو غلط است. من مدل خودم را میسازم و توضیحش میدهم، شما هم فلسفه ای بسازید که وجود برای هر موجودی یک معنی دارد و معنی مشترکی بین موجودات نیست. بعد ممکن است شما به چند واجبالوجود برسید یا ممکن است به هیچی نرسید؛ من نمیدانم که مدل شما چه میشود ولی اینجور شک و ابهامها هیچ ارزشی ندارد مگر اینکه مدلی بر اساس آن بسازید. در مورد تمام تئوریهای فیزیکی من میتوانم چنین ابهاماتی ایجاد کنم، اینکه ذره چیست؟ قانون چیست و… ولی فکر میکنم کسی به حرفم گوش نمیکند تا اینکه مدل رقیبی ارائه دهم که چیزی را توجیه کند. مثلا اگر الکترون وجود ندارد پس چی وجود دارد؟
[۰۱:۴۵:۰۰]
بنابراین نوع ایراداتی که من منتظر آن هستم این است که مدل رقیبی ارائه شود نه اینکه صرفا سعی کنیم سوراخهای کوچک پیدا کنیم و بگوییم سوراخی هست. در همهی مدل ها ممکن است سوراخی پیدا کنیم. نوع فکر کردن ما از این حالت که بخواهیم چیزی را اثبات کنیم و تمام شود باید بیاید بیرون؛ ما میخواهیم مدلهایی برای توجیه چیزهایی که میدانیم بسازیم و وقتی سوال و جواب معنی دار ایجاد میشود که مدل رقیب وجود داشته باشد.
نکتهی خیلی مهم که من روی آن تاکید داشتم و دارم این است که به هیچ وجه، مطلقا، در طول تاریخ برای حرف هایی که من در این جلسات زدم مدل رقیبی نداشتیم و نداریم. یعنی هیچکس مطلقا هیچ توجیهی برای اینکه جهان چگونه وجود دارد، به غیر از همان فرض واجبالوجود، نیاورده است. نهایتا یک عده فقط گفتهاند که اینجایش ایراد دارد و… نه فیزیکدان ها حرفی زده اند و نه هیچ کس دیگری، هیچ رقیبی وجود ندارد. همهی عقلای تاریخ، همه فلاسفه، حکما، دانشمندان و… این استدلال ها را میپذیرفتند؛ ممکن است کسی بگوید چون در سن پایین اینها را به ایشان میگفتند میپذیرفتند ولی آدم های بزرگی که بعدا ابتکارهای بزرگی هم انجام دادند، کلا نسبت به چنین استدلالی قانع میشدند. تا یک زمانی، از ابن سینا تا هرکس دیگری از نوابغ با این استدلال قانع شدهاند و بعد از آن هم در این چند صدسال اخیر که آدمهای عاقل و بالغی وجود دارند که این حرف ها را نمیپذیرند، هیچ مدل رقیبی برای آن نیاورده اند.
نکته ای که من میخواستم بگویم این است که اگر کسی میخواهد بگوید که این مدل، مدل خوبی نیست شاید بتواند بگوید علت اینکه همه قانع میشدند این بود که چیز دیگری وجود نداشت مثل اینکه یک ایدهای وجود داشته که جهان چگونه به وجود آمده، کسی حرف دیگری نمیزد بنابراین فقط همین حرف در دنیا بود بنابراین این مد جدید که فقط ایراد بگیرند، شاید از یک جایی به بعد این فضایی به وجود آمد که چنین حرف هایی زدند. شما در چند قرن اخیر هیچ جایی نمیبینید که کسی بگوید واجب الوجود، وجود ندارد ولی من جهان را اینگونه توجیه میکنم. تقریبا میشود گفت که هیچ کس دراین مورد اصلا حرف نمیزند (درمورد اینکه وجود جهان را چگونه میشود توجیه کرد) نهایتا درباره دقت کافی این استدلال حرف میزنند که ما از روز اول پذیرفتیم که هیچ استدلالی برای وجود هیچ چیزی دقت به معنای ریاضی را ندارد، مثل این است که غربال خودتان را از حدی زیرتر کنید بالاخره هر استدلالی آورده باشید از آن رد نمیشود؛ میشود هی ریزتر و ریزتر کرد تا از آن رد نشود و این کاری است که بعضی سعی کردند انجام بدهند.
به نظر من نکته مهم این است که ما تا یک جایی استدلالهای خیلی واضحی داریم و از جایی به بعد که میخواهیم به خدای ادیان ربطش بدهیم دشواریهایی ممکن است داشته باشد ولی کلا موضوع این است که آن مدل اولیهای که ساختیم یک مدل یکتایی است که نپذیرفتنش خارج از بحث منطقی است.
شیوع عدم دینداری در دنیای مدرن بدون هیچ پایهی علمی
شیوع عدم دینداری در دنیای مدرن چرا ایجاد شده است؟ در پانصد سال پیش به نظر میرسد همهی آدمهای دنیا خدا را قبول داشتند در حدی که در قرآن به عنوان یک سند تاریخی که میدانیم یک کتاب قدیمی است، وقتی در مورد وجود خدا میخوانیم که «قَالَتْ رُسُلُهُمْ أَفِي اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَيُؤَخِّرَكُمْ إِلَىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى ۚ قَالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنَا تُرِيدُونَ أَنْ تَصُدُّونَا عَمَّا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُنَا فَأْتُونَا بِسُلْطَانٍ مُبِينٍ» (ابراهیم:۱۰) یعنی فضای خطاب در آن زمان اینگونه است که در وجود خدا که شکی نیست، بالاخره کسی این آسمان ها و زمین را خلق کرده است. ولی از یک جایی به بعد انگار شک و شبهههایی ایجاد شده، انسانهای عاقل و بالغ و دانشمندی هستند که اصل وجود خدا را قبول ندارند. اگر این حرف هایی که من میزنم درست است، هیچ اتفاق عقلانی نیفتاده است و آن مقدار دقتی که بعضی فکر میکنند لازم است احساس میکنند برهانهای قدیم ندارند ولی هیچ مدل جدیدی ایجاد نشده و خیلی به نظر نمیرسد که اتفاق عقلانیای افتاده باشد که این فضا ایجاد شده است.
تعهد من این بوده که در این موردها بحث نکنم که واقعیت چیست و چرا به این سمت رفته ایم…مثل این است که تحلیل جامعه شناسی و روانشناسی لازم دارد. الان حرف های من نتیجه اش این است اگر آدمهای عاقلاند نباید از این چیزها فرار کنند؛ ما یک مدل موجهی داریم که همیشه هم قبولش داشتند و ایراد خاصی هم ندارد، نهایتا در دنیای مدرن استدلالهای ریاضی دقت بالا پیدا کردند و این استدلالهای فلسفی باستانی که از هزاران سال قبل وجود داشتند در آن استانداردهای استدلالهای ریاضی امروز نمیگنجند که این دلیل نمیشود که شما بگویید اصل ماجرا را قبول ندارم، نهایتا مثلا بگویید که من صددرصد مطمئن نیستم چون این استدلال ها صددرصد دقیق نیستند، ولی فضا اصلا اینگونه نیست و فضای ضدیت با خدا در یک جاهایی وجود دارد که به نظر میرسد آدمهای آکادمیک و عاقلی هستند ، که این بالاخره توجیهات تاریخی و جامعه شناسی لازم دارد که چرا این فضا ایجاد شده است. اگر مدل رقیبی وجود ندارد پس چی شد؟ مثل این است که من بگویم هیچ مدل رقیبی برای مکانیک نیوتنی ایجاد نشد ولی مردم از اوایل قرن بیستم اعتقادشان را به نیوتن از دست دادند؛ خب بالاخره باید بگویم چرا؟ شواهد غیر اخلاقی برای نیوتن پیدا شد؟ مردم احساس کردند آدم بدی بوده که دیگر اسمش را نبردند و کم کم قوانینش را هم حذف کردند؟ بالاخره باید یک اتفاقی افتاده باشد.
شبیه این حرفها را در یک سخنرانی از شهید مطهری چندین سال پیش شنیدم که بحثی داشتند میکردند دربارهی تئوریهای وجود مذهب، اینکه دورکیم چه میگوید؟ نظر مارکسیسم ها دربارهی مذهب چیست؟ و… و مثال جالبی زدند، گفتند مثل این است که من در اتاقی باشم که درش باز است، یک لحظه طرف دیگر اتاق را نگاه کنم و ببینم شخص دیگری درون اتاق است، بعد بروم کانال کولر را چک کنم ببینم از اینجا آمده است؟ پنجره ها را چک کنم، زیر فرش را نگاه کنم. خب وقتی در باز است از در آمده است دیگر!
اعتقاد به خدا دلایل منطقی کافی داشته است؛ من وقتی میخواهم ببینم این اعتقاد از کجا آمده، خب مردم فکر کردند و به این نتیجه رسیدند که خدا وجود دارد. در باز بوده است. در بسته نبوده که من بروم ببینم مردم مثلا از ترس رعد و برق به خدا اعتقاد پیدا کردند. یعنی شخص اول باید مطمئن شود که اعتقاد به خدا چیز کاملا بیمنطقی است و در بسته است بعد برود چک کند که از کدام سوراخی این اعتقاد وارد فرهنگ بشری شده است! مثال خوبی است.
ما هم اینجا دربارهی الحاد داریم چنین فضایی ایجاد میکنیم که هیچ چیز منطقیای در دویست سیصد سال اخیر اتفاق نیفتاده که قابل توجیه باشد که چرا اعتقادات غیر مذهبی به وجود آمدهاند و یک عده آدم ظاهرا معقول حتی اعتقادشان به خدا را از دست داده اند؟ بی اعتقادی به مسیحیت، کلیسا، این دین یا آن دین ممکن است موجه باشد ولی اعتقاد به خدا را چرا از دست داده اند؟ اگر حرف های من را قبول کنید در آن وضعیت قرار میگیرید که در بسته است و سوال پیش میآید که از کدام سوراخی این وارد شده است؟ این نیاز به تحلیل های جامعه شناسی دارد؛ رعد و برق زد، مردم ترسیدند؟ یعنی فضا برعکس چیزی است که مرحوم مطهری توصیف میکنند. اینکه عدم اعتقاد به خدا نامعقول است بنابراین باید دنبال توجیهات روانی، جامعه شناسی یا هر سوراخ دیگری باشیم که باعث شد این اعتقادات در جامعهی بشری پیدا شوند.