دفاع عقلانی از دین - جلسه ۲۴

از جلسات کیولیست
پرش به ناوبریپرش به جستجو
درس‌گفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسه‌ی ۲۴، دکتر روزبه توسرکانی، پژوهشگاه دانش‌های بنیادی، ۱۳۹۸/۲/۱۸

مقدمه

طبق روال همیشه خلاصه‌ای از جلسات قبل می‌گویم. بحث به مسئله تعارض قرآن با علم رسید. بعد از یک جایی وارد بحث نظریه تکامل شدیم که اخیرا از آن برای مقابله با الهیات زیاد استفاده می‌کنند. از جمله می‌گویند که با قرآن هم تعارض دارد. متاسفانه از این طرف هم کسانی هستند که می‌گویند قرآن – حداقل خلقت آدم – با تکامل سازگار نیست.

خلاصه آن چه که تا الان گفتم به این صورت است: اول مدل لاکاتوشی را گفتم و سعی کردم بگویم در رشته بیولوژی خود تکامل هاردکور (hard core) است ولی داروینیسم و نئوداروینیسم هاردکور نیستند. داروینیسم به این معنا که تفاوت‌های (variation) کوچک و تدریجی به صورت خود به خودی ایجاد می‌شود. نگاه در این دیدگاه جمعیتی (papulation) است و گونه به معنایی در آن وجود ندارند. مکانیسمی به نام انتخاب طبیعی (natural selection) وجود دارد، که از نظر داروین مهمترین نکته است، و آنهایی که سازگار هستند باقی می‌مانند و آنهایی که ناسازگار هستند حذف می‌شوند و کم‌کم تغییرات جهت داده می‌شوند که موجودات سازگارتر با شرایط طبیعی به وجود می‌آیند. گاهی ممکن است طبیعت دچار تغییراتی شود یا ممکن است مهاجرتی صورت گرفته باشد و…، بهرحال در وضعیت جدیدی که تغییرات بزرگ به وجود آمده می‌تواند گونه‌زایی شود. یعنی تغییر موجود زنده در طی میلیون‌ها سال آنقدر زیاد باشد که موجودی به وجود بیاید که با اجداد خودش آنقدر تفاوت داشته باشد که گونه جدید محسوب شود.

سنتز مدرن یا نئوداروینیسم به ما می‌گوید که این تغییرات تدریجی با چه مکانیسم مولکولی­ای ایجاد می‌شود. که هردوی اینها – هر دو مکانیسم تکامل – درون کمربند ایمنی هستند یعنی همانطور که داروینیسم به نئوداروینسم تغییر کرده، الان یک عده زیست‌شناس معتبر معتقدند که نباید به تغییرات، این‌گونه نگاه کرد و یک منبع مهم تغییرات development است و… که کسی احساس نمی‌کند آنها دارند از زیست‌شناسی خارج می‌شوند – یعنی اگر تکامل را حفظ کنند ولی داروینیسم و نئوداروینیسم را زیر سوال ببرند – این نکته‌ای بود که درباره زیست‌شناسی گفتم، درواقع دارم سعی می‌کنم که یک مثال مفصلی به وجود بیارم که با یک موضوع علمی چگونه باید برخورد کنید. که اگر با قرآن، اسلام، الهیات و… تعارض دارد و می‌خواهید تعارضش را بررسی کنید باید ببینید که کجا هاردکور است و کجا در کمربند.

اگر من ثابت کنم که خود نفسِ تکامل هیچ تعارضی با الهیات و قرآن ندارد به نظر می‌آید که وظیفه خودم را انجام دادم. آن قسمت‌های کمربند ایمنی حتی اگر main stream باشند، می‌شود گفت که لزومی نیست که جواب بدهیم چون تعارض با علم بیولوژی نیست بلکه تعارض با یک نظریه بیولوژی است که ممکن است بعداً نقض شود.

من علاوه بر این مواردی که گفتم می‌خواهم نشان بدهم که حتی نئوداروینیسم هم تعارضی با قرآن و الهیات و… ندارد یعنی یک وظیفه‌ای بیش از آنچه لازم است را می‌خواهم انجام بدهم. حتی با توجه به آراء ابن تطور (در جلسه قبل این الهی­دان مسلمان معرفی شد) یک قدم جلوتر میخواهم بروم و احساس من این است که تکامل با قرآن و الهیات سازگارتر است تا خلقت‌گرایی و میخواهم در این جلسه هم بیشتر روی همین نکته بحث کنم که چرا به نظرم سازگارتر است. جدای اینکه شما از نظر علمی قبول داشته باشید یا نه، هرکس که دیدگاه الهیاتی دارد می‌تواند نظر خودش را بدهد، بین این دو روش خلقت گرایی – به صورت دفعی انسان‌ها از خاک خلق شده‌اند – یا تکامل‌گرایی – در روند تکاملی به وجود آمده‌اند – کدام مثلا با قرآن سازگارتر است.

جلسه گذشته بحث نسبتاً مفصلی در مورد چیزهایی که حدس می‌زنم مانع این است که خلقت‌گرایی را کنار بگذارند و به تکامل‌گرایی گرایش پیدا کنند داشتم. عمده بحث‌های من این بود که نظریه تکامل غیرشهودی است و به این دلیل ما آب‌پاش‌گرا نداریم ولی خلقت‌گرا داریم چون مسئله تولید ابر از آب دریا و تبدیل شدنش به باران چیز ملموسی است که ما می‌بینیم و شهود خوبی نسبت به آن داریم و یک نفر هم پیدا نمی‌شود که از آیات قرآن استدلال کند که چون در آیات قرآن آمده که خداوند باران را می‌فرستد بنابراین خداوند مستقیماً باران را می‌فرستد و هیچ مکانیسمی درکار نیست. مکانیسمش ملموس است و مراحلش کم است – بالاخره این آب راحت بخار می‌شود و خیلی چیزها را راحت می‌توانیم درک بکنیم – یک نکته‌ای که گفتم این است که وقتی خیلی واسطه می‌خورد حس خلقت انگار از بین می‌برد. بهرحال چندتا نکته جلسه قبل گفتم که مجدد نمی‌خواهم تکرار کنم.

در مورد قرآن به آن آیه مثل عیسی اشاره کردم که به نظر می‌آید که با خلقت‌گرایی خیلی سازگار نیست و یک داستانی هم درست کردم در مورد یک شخصیتی به نام ابن تطور. به نظر من این خیلی موضوع جدی­ای است که تلاش کنیم برای کشف مجدد نظریه تکامل با مبانی الهیاتی. یعنی فکر کنید آدمی که چون الهی‌دان است به یک چیزهایی ممکن است فکر کند که شاید در تاریخ اتفاق نیفتاده ولی من می‌توانم بگویم که می‌توانست اتفاق بیفتد. در این جلسه میخواهم وقت نسبتاً مفصلی بگذارم روی سوالی که در گروه دفاع عقلانی مطرح شد چون احساس می‌کنم مفید است و چون احساس می‌کنم در مقابل پذیرش تکامل مقاومت وجود دارد و شاید اگر وارد بعضی از جزئیات نشویم، این مقاومت شکسته نمی‌شود. من لزوما هدف این جلساتم این نیست که همه‌ شما را تکامل‌گرا کنم ولی بالاخره ترجیح خودم تکامل‌گرایی است در مقابل خلقت‌گرایی. می‌خواهم بگویم که تکامل‌گرایی تعارضی با دین، الهیات، قرآن و… ندارد ولی اگر بتوانم عده‌ای خلقت‌گرا را تکامل‌گرا کنم هم باعث خوشحالی است و می‌تواند نتیجه خوبی از سخنرانی باشد.

حکمت الهی در خلقت انسان و گونه‌ها به روش تکاملی

فرض کنیم که تکامل‌گرایی درست است و خلقت‌گرایی درست نیست، سوال این است که چرا خداوند به جای اینکه مستقیم انسان یا گونه‌ها را خلق کند رفته سراغ یک مکانیسم از نظر ما غیر شهودی که در یک‌ روال چند صد میلیون ساله، شاید چند میلیارد ساله – اینکه می‌گویم شاید چند میلیارد سال به خاطر این است که یک دوره‌هایی وجود دارد که در آن گونه‌ها به وجود آمدند که مثلا به آن انفجار کامبرین می‌گویند. درست است که طول عمر حیات میلیارد سال است ولی دوره‌های سکون داشته که اگر دوره‌های جهش را باهم جمع کنیم مثلا می‌گوییم چندصد میلیون سال – در مجموع در یک دوره‌ خیلی خیلی طولانی با تغییرات تدریجی در این تصوری که از تکامل در ذهن ما می‌آید این گونه‌ها به وجود آمدند و به هم تبدیل شدند. علتی و حکمتی دارد به جای مستقیما خلق شدن.

فرض کنید که به عنوان آدم مذهبی تکامل را قبول کردیم. آیا توجیه دینی و غایی داریم که حکمت خدا از اینکه اینطور خلق کرده چیست و چرا مستقیماً خلق نکرده؟ این سوال ربطی به درست و غلط بودن نظریه تکامل یا تعارض داشتنش ندارد. چون فکر میکنم اگر جواب بدهیم برای پذیرش تکامل مفید باشد پاسخ می‌دهم:

خفای الهی

رفتارهای بدون مکانیسم خفای الهی را از بین می‌برد که خفای الهی جزو حکمت الهی است.

یعنی خداوند نمی‌خواهد آنطور که خودش را برای بنی‌اسرائیل در پای کوه طور آشکار کرد، آشکار کند. آن اتفاق یک بار در طول تاریخ اتفاق افتاده و دیگر قرار نیست که هر روز چیز غیرقابل توجیه که جای هیچ شک و شبهه‌ای نگذارد که خالقی آن را برای ما خلق کرده، ببینید. اگر قبول کنید که خفای الهی جزو حکمت الهی است بنابراین استفاده از مکانیسم به طور کلی – یعنی خداوند با آب­پاش آب نپاشد – خفا ایجاد می‌کند که خوب است؛ به همان دلایلی که حکمت خدا نمی‌خواهد آشکارتر از این که هست باشد و خفا می‌خواهد. مثل اینکه خطی تنظیم شده و خداوند تا همان حد می‌خواهد آشکار باشد که یک عده ببینند و یک عده نبینند؛ جزو رحمت خداوند است که یک عده به وضوح نمی‌بینند.

چرا درمورد این مورد خاص این سوال به وجود می‌آید؟ چرا وقتی مکانیسم باران را می‌شنوید نمی‌پرسید که چرا خداوند این مکانیسم را انتخاب کرده؟

می‌خواهم بگویم ناباوری شماست که این سوال را ایجاد می‌کند؛ این مثل همان سوال «أيان يوم القيامة» (القیامه) است یعنی وقتی که پذیرشش سخت است – یا تمایل نداریم یا ذهنمان خیلی به این سمت نمی‌رود که چنین اتفاقی بیفتد – این سوال برایمان پیش می‌آید که کی قیامت پیش می‌آید؟ چرا ما بمیریم بعد دوباره زنده شویم؟ و… یک حس ناباوری است که منجر می‌شود ما چنین سوالاتی بپرسیم.

در واقع سوال را میخواهم با این سوال جواب بدهم که این همه مکانیسم طبیعی وجود دارد چرا درمورد آنها این سوال را نمی‌پرسیم؟ مثلا حکمت اینگونه باران آمدن چیست؟ می‌خواهم تاکید کنم که این سوال نتیجه آن ناباروری است و تکامل برایمان شهودی نیست بنابراین چون مقاومت داریم از حکمت و… می‌پرسیم.

[۰۰:۱۵:۰۰]

فرض کنید که من هیچ جوابی ندارم که بگویم چرا این مکانیسم انتخاب شده به جای روش مستقیم. ولی میتوانم سوال را با سوال اینگونه پاسخ بدهم که این سوال را در مورد هر مکانیسم می‌توانستید بپرسید چرا اینجا می‌پرسید فقط؟ احساس میکنم مثل یک سوال سخت است. اگر من هیچ احساس شرمی نمی‌کنم که بگویم چرا خداوند باران این گونه می‌فرستد – تحت مکانیسمی آب باران بخار می‌شود و به بالا می‌رود و سرد می‌شود و برگردد پایین – این مکانیسم چه حکمتی دارد و چرا جور دیگری طراحی نشده است؟ همانطور که هیچ احساس بدی به من دست نمی‌دهد که جواب این سوال را ندانم، احساس بدی هم به من دست نمی‌دهد از ندانستن اینکه تکامل چه مزیتی نسبت به خلقت‌گرایی دارد.

این به نوعی طفره رفتن و مجاب کردن طرف مقابل است که اشکالی ندارد که من ندانم که حکمت این مکانیسم چیست. چون حکمت خیلی از مکانیسم‌های دیگر را هم نمی‌دانم. راه دیگر این است که من بگویم درست است که حکمت این را نمی‌دانم ولی سوالاتی می‌توانم در مورد نظریه رقیب طرح کنم:

۱- می‌توانم بگویم که اگر خلقت‌گرایی درست باشد یک استثناء در خلقت است چون هیچ جای دیگری خدا این کار را نکرده است. من هر روز می‌بینم که خداوند با مکانیسم‌های چندین و چند لایه کار می‌کند. اینکه در این مورد خاص گِل برداشته باشد، مجسمه ساخته باشد و آن را تبدیل به انسان یا حیوانات کرده باشد خیلی با چیزهای دیگری که می‌بینم جور درنمی‌آید و می‌توانم از یک خلقت‌گرا بپرسم که چرا فکر می‌کند که این با سنت الهی سازگار است؟ حکمتش چه بوده که خدا چنین کار عجیبی را در این مورد کرده است؟ به نظر من خلقت‌گرایی نقض و غیرعادی است که باید برایش توجیه بیاورند که اینجا صلاح نبوده که مکانیسمی طراحی شود تا حیات به این شکل دربیاید و باید مستقیماً انجام می‌شده.

۲- همین الان درمورد آدم‌ها من می‌بینم که آدم‌ها از هم متولد می‌شوند و شجره‌ای شبیه تکامل می‌سازند، چه توجیهی دارد که خداوند همه انسان‌ها را با هم خلق نمی‌کند؟ چه لزومی دارد که اولین آدم را از گِل بسازد و یک دفعه به وجود بیاید ولی بقیه را شبیه تکامل دارد انجام می‌دهد؟ در همین روند به دنیا آمدن آدم‌ها می‌بینید که تفاوت‌ها (variation) وجود دارد، نژادهای متفاوت وجود دارد و حالت انطباقی با محیط در آدم‌ها هم دیده می‌شود. مثلا آفریقایی‌ها سیاه پوست هستند، ویژگی‌هایی دارند، آدم‌هایی که در قطب زندگی می‌کنند ویژگی‌های خود را دارند، چرا باید اول آفرینش انسان را به حکمتی که هیچ‌کس نمی‌داند به صورت مجسمه‌سازی انجام بدهد؟

من شجره زندگی (tree of life) را در انسان می‌بینم. یعنی اینکه خلقت به طور تدریجی دچار تغییراتی می‌شود. انسان امروزی با انسان پنج‌هزار سال پیش حتی تفاوت‌هایی در کارایی مغز پیدا کرده. یک جور رازآمیزی فقط در شروع گونه‌ها اتفاق عجیبی افتاده است. یعنی سوال متقابل من این است که چرا خداوند انسان‌ها و گونه‌ها را با مکانیسم زاد و ولد به وجود می‌آورد و همه را یکدفعه از عدم به وجود نیاورده‌است؟

حضار: خود این دوگانگی یک­جور شرک است. این دوگانگی مکانیسم­ها، انگار این مکانیسم­ها چیزی غیر از خدا هستند.

استاد: این همان نکته است که گفتم. ذهن­هایی هستند که وقتی مکانیسم پیچیده می­شود دیگر آن حس خلقت را ندارند. توحید این است که غذایی که می­خورم، از هرجایی – کنسرو باشد یا مستقیم از درخت – احساسم باید این باشد که الان خدا به من غذا داده است. اگر غیر این باشد نقصی در توحید من است. اینکه اگر یک مکانیسمی وجود داشته باشد از نظر الهیاتی برای من تفاوتی ایجاد می­کند مشکل الهیات من است. اگر آب بخار می­شود و باران می­بارد احساس کمتری به من بدهد تا اینکه خدا از آب­پاش استفاده کند، اینجا من یک مشکلی دارم و خداشناس نیستم. تمام طبیعت خداست. به نظر من ملاک توحید است که الان آدم­ها به شما خدمتی کنند حس می­کنید آدم­ها به شما خدمتی کردند یا خدا به شما چیزی داده.

آیه معروفی که حضرت ابراهیم می­گوید «والذي هو يطعمني ويسقين…» (الشعرا)، آیه را که می­خوانید انگار حضرت ابراهیم با خدا تنهاست. غذا می­دهد یعنی اینکه مثل حضرت مریم از آسمان برایش غذا می­آید؟ نه. تمام عمرش غذایی که خورده خدا به او روزی داده و آبی که نوشیده خدا او را نوشانده و مریض هم که شده – پیش دکتر هم رفته باشد – خدا شفایش داده. توحید یعنی همین. یعنی ندیدن این واسطه­ها.

۳- سوال دیگر این است که چرا خداوند مسیح را از گل خلق نکرد؟ یک چیز معجزه آسایی در تولد مسیح هست، ولی بالاخره اینجا هم جنینی هست و محیط رحمی هست و مثل سایر موجودات خلق شد فقط مسئله این است که واسطه پدر وجود ندارد و از کل مکانیسم یک عنصر فقط حذف شده‌است.

۴- سوال دیگر از خلقت‌گرایان این است که دایناسورها چرا خلق شدند؟ نکته خیلی مهمی است. انگار خلقت‌گرایان فراموش کردند که یک زمانی این برایشان مهم بود. مثل مسئله بیگ‌بنگ بود، برای آتئیست‌ها متناهی بودن زمان و مکان برایشان مساوی با نادرست بودن آتئیسم بود و آتئیسم مبنی است بر نامتناهی بودن ابعاد عالم و ازلی بودن عالم. الان هم یادشان رفته. وقتی که متناهی بودن جهان از نظر ابعاد و حادث بودنش معلوم شد باید یک‌جوری چمدان‌هایشان را می‌بستند ولی کوچک‌ترین حسی ندارند. خلقت‌گراها هم یادشان رفته که یک زمانی اصلا باور نمی‌کردند که حیوانی منقرض شود. من فکر کنم قبلا گفتم که کتابی قبل از داروین منتشر شد که محتوایی تکاملی داشت و بزرگترین غوغایی که به پا شد این بود که ادعا کرده بود که موجودی به نام ماموت وجود داشته که منقرض شده. من اینطور خواندم که مذهبی‌ها از این آشفته شدند که یعنی چه که خداوند موجودی را خلق کرده که دیگر نیست؟ پس چرا خلقش کرده؟ خلقت‌گرایانه نگاه کنید، خداوند در چندصدمیلیون سال پیش، موجوداتی را خلق کرده که بعد از مدتی از بین رفته‌اند؛ انواع و اقسام دایناسور را یکی یکی با گل ساخت و چقدر کار انجام داد. این همه مجسمه بزرگ برای گونه‌ها ساخت بعد همه آنها از بین رفتند. پس به چه درد می‌خوردند؟ هدف این بوده که انسان خلق شود. بنابراین حیوانات معاصر انسان مهم هستند. قبلی‌ها برای چی هستند؟

یک عده می‌گویند آن استخوان‌ها را ابلیس گذاشته تا ایمان ما را آزمایش کند و دایناسورها وجود نداشتند. واقعا می‌خواهید بگویید دایناسورها وجود نداشتند؟ اگر خلقت‌گرایانه نگاه کنید چطور می‌توانید وجود دایناسورها را توجیه کنید؟ با دیدگاه تکاملی (evolution) من می‌گویم در روال طبیعی برای به وجود آمدن انسان، باید از یک مسیری رد شویم بنابراین دایناسور در نظام خلقت به عنوان یک واسطه جایگاهی دارد. ولی در دیدگاه خلقت‌گرایانه یک جور شوخی است که خداوند موجوداتی را خلق کرد بعد از بین برد و الان هیچ ربطی به زندگی ما ندارند فقط سرگرمی ماست که استخوان‌های آنها را از زیر خاک در آوریم و گمراه شویم که شاید تکامل وجود دارد. در واقعیت هم این استخوان‌ها مردم را به فکر می‌اندازند که تکاملی وجود دارد. کلا می­شود از خلقت­گراها پدیده انقراض را پرسید.

۵- سوالات دیگری از خلقت‌گرایان می‌شود پرسید که خداوند گونه‌ها را برخلاف نظم معمولی که ما می‌بینیم، برخلاف شواهدی که مشاهده می‌کنیم، با چه حکمتی گونه‌ها را باید اینگونه خلق کند. بقیه جاها باید از مکانیسم‌هایی استفاده کرده باشد ولی در اینجا از مکانیسمی استفاده نکرده.

نیاز به ایجاد تفاوت در موجودات برای انطباق با محیط

تا اینجا گفتم که می‌توانم به این دلایل طفره بروم و بگویم که این سوال در جاهای دیگر هم هست و اشکال ندارد که جوابش را ندانم و می‌توانم بگویم که سوال‌های بیشتری از نظریه مقابل می‌شود پرسید بنابراین نظریه‌ای که در آن مجهولات کمتری وجود دارد برنده است ولی الان می‌خواهم پاسخ بدهم.

برهان ابن تطور را به‌خاطر بیاورید، می­خواهم یک دلیل الهیاتی بیاورم که مکانیسم تکامل نسبت به خلقت‌گرایی مزیت دارد. برهان ابن تطور این بود که جزو نعمت‌های الهی این است که موجودات با زیستگاه خودشان خیلی سازگارند. مثلا مرغ مگس‌خوار طوری ساخته شده که بتواند شیره گل‌ها را به خوبی بیرون بکشد.

[۰۰:۳۰:۰۰]

هر حیوانی را نگاه کنید… مثلا برای چرای علف خلق شده؛ وسیله دفاعی ندارد ولی خوب می‌دود. همه یک مکانیسم‌های دفاعی خوبی دارند و انگار موجودات طراحی شده برای آن موقعیت خاص هستند. در برهان ابن تطور اولین چیز این بود که اگر محیط تغییر کند و موجودات قابلیت انطباق با محیط را نداشته باشند کاملا از بین می‌روند بنابراین تنها راه اینکه خداوند نعمت را برای گونه‌ها تمام کند این است که به آنها قدرت انطباق داده باشد. درنتیجه من به خلقت‌گرا می‌گویم که مزیت تکامل این است که خدا اگر خلقت‌گرایانه هم خلق می‌کرد باید به صورت جداگانه این قدرت انطباق را می‌داد. به هرحال باید یک مکانیسم در موجودات می‌گذاشت که بتوانند تفاوت‌هایی (variation) پیدا کنند. با همین تفاوت‌ها می‌تواند گونه‌ها را خلق کند. اگر خلقت‌گرایی اینگونه بود که بگوییم یکدفعه خلق می‌شوند دیگر مکانیسم‌های تکاملی چندان لازم نبودند درصورتیکه من می‌خواهم بگویم لازمه رحمت الهی این است که موجودات بتوانند تغییر کنند، چون محیط در کره زمین دائما تغییر می‌کند – سرد و گرم می‌شود، جنگل‌ها از بین می‌روند، کوه­ها به وجود می‌آیند و… – و باید بتوانند خودشان را تطبیق دهند و می‌بینیم که این قدرت را دارند. نظریه تکامل می‌گوید که با همین می‌شود تمام گونه‌ها را خلق کرد. بنابراین خلقت‌گرایی از نظر دیزاین یک جور دوباره کاری افتضاح است. مثل کسی که بلد نیست خوب خلق کند. اول به صورت مجسمه خلق کرده و دیده که طبیعت متغیر است، تصمیم گرفته که مکانیسمی در موجودات بگذارد. اگر این مکانیسم از اول باشد یک اشاره‌ای برای به وجود آمدن خلقت کافیست.

یک نکته الهیاتی که به نظر من خیلی مهم است این است که به نظر شما خداوندی که طوری طراحی کرده که مدام لازم نباشد که انگشتش را وسط بیاورد و کاری کند و تکامل را راهنمایی (guide) کند، خداوند قادر و عالم‌تری است یا خداوندی که چیزی را خلق می‌کند بعد می‌بیند که جایی مشکل دارند، مکانیسمی در آن قرار می‌دهد؛ باز می‌بیند که جایی مشکل دارد انگشت می‌زند که درست کند؟

واقعا از نظر الهیاتی از خداوند قادر متعال و عالم انتظار نداریم که مکانیسمی خلق کند که تا جای ممکن در آن دخالت نکند؟ ممکن است جایی بگویید که ناممکن است، مثلا مسیح نمی‌توانست از پدر و مادر معمولی به دنیا بیاید، ممکن نیست. بنابراین دخالت عجیب و غریبی در آنجا صورت گرفت. ممکن است یک نفر بگوید که متولد شدن حضرت آدم نمی‌توانست بدون دخالت الهی باشد.

جایی که ناممکن است چاره‌ای نیست ولی تا جایی که به نظر می‌آید ممکن است که با نظریه تکامل گونه‌ها اینگونه به وجود آمده باشند… بنابراین اگر ممکن است، خدایی که اینگونه طراحی کرده باشد خدای قادر متعال‌تری است. بنابراین یک نقض خلقت‌گرایی به نفع تکامل این است که اولا مکانیسم انطباق باید وجود داشته باشد وگرنه موجودات بلافاصله بعد از اینکه به صورت خلقت‌گرایانه خلق می‌شوند، با محیط خود دچار تعارض و عذاب می‌شوند. در طول میلیون‌ها سال کره زمین تغییرات خیلی بزرگی تجربه کرده و دقیقا به خاطر همین قدرت انطباق حیات ادامه پیدا کرده است. تکامل به من می‌گوید که با همان مکانیسم ضروری انطباق با محیط گونه‌ها می‌توانستند در طی زمان به وجود بیایند و اگر شروع خلقت جور دیگری باشد، بعد این مکانیسم برای انطباق با محیط به آنها داده شده باشد یک‌جور دوباره کاری ناشیانه است.

لزوم تاریخچه‌ای که در دوران جنینی و رشد به دست می‌آوریم

تمام موجودات وقتی مراحل رشد جنینی را طی می‌کنند، تمام رفتارهای غریزی و مکانیسم‌هایی که بعداً استفاده می‌کنند را به دست می‌آورند. وقتی انسان متولد می‌شود انگار طرز استفاده از اندام‌هایش را در دوران جنینی یاد گرفته است. تاریخچه (history) به وجود آمدن موجود زنده برای توانایی زندگی کردنش بی‌نهایت مهم است. اگر خلقت‌گرایانه نگاه کنیم انگار یک مجسمه درست شده، زنده شده و یک تاریخچه (history) هم باید به آن اضافه کنید، در ذهنش طوری برنامه‌ریزی شده که انگار دوره جنینی داشته. من نمی‌دانم این چه فرضیه‌ای است که من درحالیکه می‌توانم فرض کنم که دوران جنینی می‌توانسته واقعا وجود داشته باشد چنین باوری داشته باشم.

در تمام مراحل رشد یک انسان، ناخودآگاه جمعی، ناخودآگاه فردی و… شکل گرفته که الان انسان است. اگر حضرت آدم این مراحل را طی نکرده باشد بشر نیست و یک چیز دیگر است. مراحل رشد در شکل‌گیری روان و احساسات ما، اینکه بلدیم چه کاری انجام بدهیم و… کاملا موثر است. اگر چیزی را از ۴۰ سالگی خلق کنید باید برایش تاریخچه (history) دروغ بگذارید انگار که این مراحل را طی کرده.

بحث­های آفرینش من را اگر گوش کرده باشید – وقتی مشغول آن سخنرانی­ها بودم مطلقا فکر تکامل نبودم – سعی کردم نشان دهم که داستان آدم و حوا در آفرینش تمثیل دوران جنینی است. اگر کسی آن بحث­ها را قبول کرده باشد، پس آدم دوران جنینی داشته. همه ما در بهشت متولد می­شویم و همه ما هبوط می­کنیم. هبوط به دنیا آمدنی است که الان می­گوییم – می­گوییم بچه به دنیا آمده – به زمین هبوط می­کند.

استدلال من این است که همه موجودات، دوران جنینی برای همه عملکردهایشان (functional)، برای ذهنشان و … ضروری است و اگر موجودی بدون این مراحل خلق شود شبیه آنچه می‌بینیم نیست مگر اینکه به طور دستی این تاریخچه اضافه شود. بنابراین اگر خداوند خلقت‌گرایانه خلق کرده باشد خیلی انتخاب عجیبی کرده است. خلاف سنت الهی است چون ما همه‌جا مکانیسم می‌بینیم. یک حالت ناشیانه تکرار در آن وجود دارد انگار که اشتباه کرده و مجبور است آن را درست کند. همه این‌ها ضعف‌های خلقت‌گرایی است و خلقت‌گرایی مکانیسم ضعیف و ناقصی به نظر می‌رسد.

اعتقاد به تکامل یک­جور خلقت ماهرانه‌تری است مثل یک برنامه‌نویس که یک برنامه کامپیوتری نوشته که همین که اجرا کنیم تا آخر کار می‌کند و لازم نیست که یک نفر مدام دخالت کند. درحالیکه خلقت‌گرایی این است که یک به یک موجودات را خلق کرده، حتی حد واسط دو گونه را هم جداگانه خلق کرده باشد. با این رکورد فسیلی که ما داریم خیلی خالق ناشی‌ای بوده اگر خلقت‌گرایانه رفتار کرده. اگر دقت کنیم حتی فاصله‌ی زمانی این حد واسط ها هم رعایت شده انگار این حد واسط ها را ابتدا خلق کرده بعد گونه‌ها را جداگانه خلق کرده و استخوان آنها را در لایه‌های خاک به ترتیب گذاشته تا ما را فریب بدهد که انگار تکامل اتفاق افتاده.

[۰۰:۴۵:۰۰]

ما وقتی رویا می­بینیم مقدار زیادی از نمادهای ناخودآگاه جمعی ما مربوط به حیوانات می‌شود که به نظر می‌آید که نسبت واقعی با حیوانات داریم، مثل این است که آنها در درون ما زندگی می‌کنند. به رشد جنین که نگاه می‌کنیم انگار مراحل تکامل را می‌بینیم. به جنین انسان توجه کنید، انگار از یک موجود اولیه شروع می‌کند، همانطور که مولوی توصیف می­کند بعد مراحل گیاهی و حیوانی را طی می‌کند و در نهایت به انسان می‌رسد. بعد از ارائه نظریه تکامل، گروهی در المان از کسانی که به نظریه تکامل اعتقاد داشتند، خیلی به تطبیق جنین‌شناسی با روال تکامل اعتقاد داشتند؛ انگار در درون جنین مراحل تکامل به نوعی بازسازی می‌شود.

مزیت‌های نظریه تکامل نسبت به خلقت‌گرایی

مکانیسم داشتن با توحید سازگارتر است. مثلا در مورد خلقت موجودات اینکه خداوند یکی یکی موجودات را خلق کند با اینکه انگار با یک امری همه اتفاق‌ها طبق قانون، قاعده و نظمی رخ می­دهند؛ با تصوری که ما از جهان از نظر توحید داریم – جهان مثل یک هرم است که خداوند در رأسش است بعد عالم امر و بعد عالم مثال – سازگارتر است.

هاوکینگ اظهار نظراتی در اواخر عمرش کرد که قوانین می‌توانند ماده و انرژی را به وجود آورده باشند یعنی سابقه خلقت ماده و انرژی به قوانین برگردد. مثلا جاذبه (gravity) ماده را خلق کرده است. این تصور که یک قوانین اولیه‌ای وجود دارند که همه چیز حتی ماده و انرژی از آن به وجود می‌آیند با تصور توحیدی سازگارتر است تا اینکه راس هرم به طور مداوم در پایین دخالت کند.

مکانیسم داشتن یعنی قاعده‌مند بودن. خلقت موجودات بر اساس یک قاعده‌ای که ظاهراً توصیفش ساده است و شیوه زیبایی برای خلقت است با توحید سازگارتر است تا اینکه فرض کنیم که تک‌تک موجودات را خلق کرده، حتی فقط یک آدم را جور عجیب و غریبی خلق کرده باشد. اگر تکامل را قبول داشته باشید دیگر عجیب است که بگویید آدم را به شیوه کوزه­گری خلق کرده. حداکثر می‌توانیم بگوییم که دخالت یک فرشته برایش کافی است مثل حضرت مسیح. فرض کنید که خلقت آدم به گونه‌ای بوده که استثناً برای گونه آدم لازم بوده که یک فرشته‌ای دخالت کند، مثل کاری که برای حضرت عیسی انجام شده. خب این یک تمثیل منطبق است که عیسی مثل آدم است. بعد با داستان و روایتی که پشت ماجرا هست بگویید عیسی مثل آدم است ولی آدم به‌صورت کوزه‌گری از خاک خلق‌شده؛ وجه شباهتش هم این است که عیسی پدر ندارد آدم هم پدر ندارد! این چه تمثیلی است که آدم پدر و مادر ندارد.

اگر مثلاً من بگویم که عیسی مثل ابر است، ابر هم پدر و مادر ندارد بعد بگویم که منظورم این بود ابر پدر ندارد. از کجا شخص بفهمد که منظورتان این بود که پدر ندارد؟ شاید منظورتان این است که مادر ندارد یا منظورتان این است که دفعتاً خلق شده. هیچ شباهتی ندارد درحالیکه اگر تکامل‌گرا (evaluationisty) به خلقت آدم نگاه کنید و فرض کنید که یک دخالت الهی غیرعادی درمورد آدم وجود داشته…

خلقت گرایان بین مفسرین قرآن در استدلال­هایشان، خیلی تأکید روی این دارند که باید نسل بشر از آدم و حوا، از دو تا موجود خاص، باشد. این ربطی به تکامل ندارد من می‌توانم به راحتی تکامل را بپذیرم ولی درمورد آدم‌ و حوا بگویم آنها موجودات خاصی بودند.

دلایلی که من می‌آورم نقض خلق شدن بشر از خاک است حتی آدم. اتفاقا دوران جنینی برای آدم از همه حیوانات مهم‌تر است. کسانی که بحث‌های قرآنی می‌کنند آنقدر روی خلقت از خاک تعصب دارند که انگار اگر تکامل را بپذیریم دیگر نمی‌توانیم بگوییم که پدر و مادر همه انسان‌ها آدم و حوا هستند. فقط یک چیزی در قرآن هست که یک مقدار ذهن را به این سمت می‌برد که انگار خلقت انسان با سایر موجودات متفاوت‌ است آن هم داستان هابیل و قابیل که قابیل نمی‌داند چگونه هابیل را دفن کند، انگار که عقبه ندارند.

فرض کنید که آدم به عنوان یک موجود خاص که لوگوس دارد یعنی ناطق است، تفاوتش با پدر و مادر خودش و گروهی که در آن به وجود آمده این است که زبان پویا (productive) دارد. این موجود باید در گروهش زندگی کند ولی آنقدر تفاوت دارد که جدا شده؛ من باید اینطور توجیه کنم ولی کسی که معتقد است آدم از خاک خلق شده نیاز به توجیه ندارد و می‌گوید آدم در یک جایی به همراه حوا به وجود آمد بنابراین آن داستانی که می‌خوانیم که نمی‌دانند چطور خاکسپاری کنند با این دیدگاه انطباق بیشتری دارد. تنها چیزی که به نظر من در قرآن توجیهش با خلقت انسان در تکامل متغایر است همین مسئله است و آن حسی که در داستان هابیل و قابیل است یک مقدار ذهن را به این سمت می‌برد که آنها کاملا تافته جدا بافته بودند و به هیچ گروهی تعلق نداشتند. یک نفر ممکن است توجیه کند که آن انسان‌های قبلی نیازی به دفن کردن نمی‌دیدند همانطور که بقیه حیوانات دفن نمی‌کنند ولی این موجود چون متحول شده و سطحش بالاتر است و چون هابیل را کشته و می‌خواهد پنهان کند از کلاغ یاد می‌گیرد. بهرحال این داستان داستانی است که کسانی که به تکامل معتقدند و اعتقاد دارند حضرت آدم از هموساپین به وجود آمده به این داستان باید توجه بکنند.

لزوم پاسخ دادن عرفانی به حکمت مکانیسم‌هایی که در علم کشف می‌شود

همانطور که گفتم مکانیسم داشتن با توحید سازگارتر است تا خلقت جداگانه. نکته نهایی که می‌خواهم بگویم – که شاید انگیزه‌ای که این سوال را جدی گرفتم این است که این سوال، سوال خوبی است و خوب است که درمورد همه مکانیسم‌ها گفته شود – این است که این دیدگاه، دیدگاه الهیاتی و عرفانی خوبی است که اگر من یک مکانیسم را شناختم فکر کنم که چرا این طور است و چه معنایی پشت آن نهفته است. از نظر علم که هیچ معنی‌ای ندارد؛ در الهیات هم آن شور وجود ندارد. اگر یک آدم مثل ابن‌عربی بود من فکر می‌کنم که فکر می‌کرد که چرا اینطور است مثلا چرا باران اینگونه است؟ آن آبی که از آسمان می‌آید همان آب رودخانه هاست که به دریا رفته؟ اصلا این چرخه ممکن بود برایش یک معنای عرفانی جالبی داشته باشد.

اگر ابن‌عربی در این زمان بود من شک ندارم که درمورد دوران دایناسورها نظریه‌پردازی می‌کرد که دوران ظهور چه اسمی بوده و از ابتدای خلقت اسامی الهی چگونه بروز و ظهور کردند، چرا در یک دورانی باید حیوانات بزرگ و غول‌پیکر بر زمین حکومت کنند، چرا باید منقرض شوند – چرا نه به معنی چگونه بلکه چرا از نظر الهی که آنها در دوران بعد وجود ندارند – و حکمتش چیست؟ درواقع این سوال یک سوال عرفانی است که خیلی سوال خوبی است که کسی به این چیزها فکر نمی‌کند. ساینس صدها مکانیسم به ما نشان داده و چیزهایی مثل ذرات بنیادین کشف کرده ولی عارفی نیست که علم بداند و ذوق عرفانی داشته باشد که بخواهد بگوید پشت پرده این مکانیسم‌ها چیست.

اگر علم از عرفان جدا نشده بود کسی مثل ابن‌عربی اگر فیزیک خوانده بود و اسم سیاه‌چاله را می‌شنوید چیزی به ذهنش می‌رسید که این سیاه‌چاله چیست در جهان و چرا باید وجود داشته باشد. نه در نظریه تکامل بلکه در بقیه علم هم کسی معناگرا نیست چون خود دانشمندان (scientist) معناگرایی جزو کارشان نیست و کسی انتظار ندارد که پدیده‌ای که کشف کرده‌اند چرای خاصی داشته باشد و اگر داشته باشد انگار از علم خارج شده.

[۰۲:۰۰:۰۰]

عارفی هم نیست که این سوال‌ها را جواب بدهد. فکر کند که نظریه تکامل این را به من می‌گوید که اول باید غول‌پیکرها بیایند چون اسامی الهی به این ترتیب می‌آیند؛ همان موضوعی که ابن‌عربی سعی می‌کند در مورد ظهور پیامبران بگوید که آنها مراحل ظهور اسما الهی هستند؛ قطعا اگر زنده بود و تکامل را باور داشت و اگر فسیل‌شناس می‌شد و می‌دید که موجودات به ترتیب چگونه ظاهر شدند چیزی به ذهنش می‌رسید و به شما می‌گفت که یک معنایی پشت این ظهور تدریجی است که ما از آن بی‌خبریم.

به نظر من این سوال از این نظر جالب است که یک جور مثل کنجکاوی عرفانی است که بالاخره یا تکامل است یا خلقت‌گرایانه، چرا؟ پشت آن چه وجود دارد؟ خداوند چرا اینطور عمل کرده؟ ولی کسی نیست که اینطور فکر کند و جوابی بدهد.

اگر بعد زمان را از نظریه تکامل حذف کنیم، تفاوت چندانی با خلقت‌گرایی ندارد

یک لحظه این یک میلیارد سال را با دور تند پخش کنیم، موجوداتی می‌آیند که تبدیل به همین می‌شوند که الان هستند. خیلی فرق با خلقت‌گرایی ندارد؛ طول زمان انگار برای ما مشکل ایجاد کرده‌است. اگر فکر کنیم خداوند خارج از زمان است خب موجودات را خلق کرده است دیگر! ما از داخل زمان که نگاه می‌کنیم به نظر می‌رسد که خدا یک دفعه خلق کرده باشد تا اینکه در طی یک میلیارد سال خلق کرده باشد زمین تا آسمان فرق دارد. اگر با حرکات تند پخش کنیم و به وسط‌های آن کمتر توجه کنیم مثل این است که یک چیزی در یک نقطه‌ای درون آب افتاد و موجودات از آن خلق شدند.

در مورد کن فیکون چند نکته نوشتم. چطور بعضی‌ها در ترجمه یا تفسیر قرآن جایی که نوشته «کن فیکون» را دفعتا ترجمه می‌کنند؟ کلا خداوند می‌گوید «إنما أمره إذا أراد شيئا أن يقول له كن فيكون» (یس) یعنی نه فقط در مورد حضرت آدم بلکه درمورد همه چیز. ما می‌بینیم که معنی‌اش این نیست که همه چیز دفعی است، چطور در جایی که مربوط به آدم است چنین تعبیری می‌کنند و می‌گویند به طور ناگهانی خلق شده؟ همه چیز کن فیکون است در عالم و می‌بینیم که تدریج وجود دارد. پس معنی کن فیکون دفعی بودن نیست.

ابن تطور با اینکه از دنیا رفته است ولی همچنان کار می‌کند. یعنی من نسخه‌های خطی جدید را پیدا می‌کنم. ذات‌گرایی را هم در همان قرن سیزدهم میلادی ابن تطور حل کرده. ذات‌گرایی مشکلش با تکامل این است که اگر گونه‌ها مثل هستند، چطور ممکن است واسطه‌هایی بین آنها وجود داشته باشد؟ راه حل ابن تطور این است که به جنین انسان نگاه کنید، این که از لحظه اول انسان نیست و یک چیز واسطه‌ای است دیگر، بنابراین مثل وجود داشته باشند یا نه، واسطه دارند. همانطور که جنین حیوانات را می‌بینید و تعجب نمی‌کنید که چیزی تبدیل به چیزی می‌شود که مثل دارد، اگر این را می‌پذیرید آن را هم می‌توانید بپذیرید. این اوراقی است که به تدریج از ابن تطور کشف میکنم.

من می‌خواهم سعی کنم بگویم اگر مسئله عمر زمین نبود یک آدم الهیاتی می‌توانست به نظریه تکامل با دلایل الهیاتی برسد. فکر می‌کنم اگر بشود این را نشان داد که مانعی دیگری جز تصور اشتباه در مورد سن زمین وجود نداشته، می‌شد خیلی زودتر از این یک آدم الهیاتی به نظریه تکامل برسد.

تعارض بین تکامل و دیزاین در چیست؟

می­گویند اگر به تکامل اعتقاد داشته باشید لازم نیست بگویید که دیزاینی وجود داشته بنابراین انگار اتفاقات رندوم افتاده، حیات به صورت رندوم به وجود آمده بعد هم گونه‌ها به وجود آمدند. اگر اینطور نگاه کنید اصلا نمی‌توانید بگویید خداوند انسان را خلق کرد. شما وقتی می‌توانید بگویید خداوند انسان را خلق کرد که بتوانید بگویید تکامل مکانیسمی برای خلق انسان بوده‌است. نکته اصلی ماجرا به نظر من این جاست که اگر نوار را عقب بیاوریم و پخش کنیم همین پخش می‌شود یا چیز دیگری پخش می‌شود؟ اگر می‌شد این آزمایش را تکرار کرد که هزار بار در زمین حیات به وجود بیاید و ببینیم که این بار انسان و موجودات تکرار نمی‌شوند بنابراین این یک اتفاقی بوده بدون پیش‌بینی قبلی، این اصل ماجرا است.

برگردیم به تمثیلی که قبلاً گفتم. اگر به تکامل اینطور نگاه کنیم که انگار قالب‌هایی گذاشته شده و بعد یک مایع مذاب از یک نقطه‌ای از کانال‌هایی به سمت قالب‌ها آمده و آنها را به ترتیب پر کرده و به‌جای مجسمه‌سازی به صورت تک‌تک، در یک روال طراحی شده‌ای مجسمه‌ها به صورت قالب‌گیری به‌وجود آمدند، به عبارت دیگر اگر نوار را برگردانم بتوانم نشان بدهم که هربار که پخش می‌شود همین اتفاق می‌افتد و همین گونه‌ها به وجود می‌آیند و آخرش انسان به وجود می‌آید، این یک طراحی برای خلقت است. ولی اگر اینطور نباشد و دفعه بعد که پخش می‌شود چیزهای دیگری به وجود بیایند به نظر می‌آید طراحی خاصی برای به وجود آمدن گونه‌ها و انسان وجود نداشته.

اینکه ریواین کنیم دوباره همین پخش شود به این بستگی دارد که شما چه مکانیسمی برای تکامل قبول کرده باشید. گلد می‌گوید اگر نئوداروینیسم را بپذیریم، نئوداروینیسم این تصور را به ما می‌دهد که اگر دوباره پخش کنیم اتفاق‌های دیگری می‌افتد.

نکته اول اینکه بخشی که تعارض را ایجاد می‌کند مربوط به این است که طبق نظریه نئوداروینیسم جهش‌ها (mutation) و تفاوت‌هایی (variation) که ایجاد می‌شود کاملا تصادفی و حاصل خطاست. آن DNA که ایجاد می‌شود در یک جاهایی اشتباهی رونویسی می‌شود پس موجود یک تغییراتی می‌کند. گردنش درازتر یا کوتاه‌تر می‌شود، گوشش یک جور دیگر می‌شود و… از اینجا به بعد هاردکور را کنار گذاشته‌ایم و گفتیم جایی که تعارض دارد اینجاست و نتیجه پذیرفتنش این است که جهش‌ها تصادفی‌اند و به هیچ سمت خاصی نمی‌روند. یعنی جهت‌دهی برایشان وجود ندارد. اتفاقی جهش‌هایی ایجاد می‌شود که اکثرشان مضر است و بعضی از آنها مفید است، آنهایی که مفیدند موجوداتی را به وجود می‌آورند که زاد و ولد می‌کنند و عمر و بقای بیشتری دارند که باعث می‌شود نسل‌های آینده ژن آنها را داشته باشد. هربار که جهش جدیدی به وجود می‌آید و ژن‌ها و ویژگی‌های جدید به وجود می‌آیند آن‌هایی که فنوتیپ و مشخصات ظاهری جدیدی را درخودشان دارند که برای انطباق و سازگاری با محیط مفید هستند، باقی می‌مانند و بقیه از بین می‌روند و کم‌کم موجودات تغییر می‌کنند.

آنطور که گلد و نئوداروینیست‌ها اکثرا می‌گویندT در اثر تغییرات تصادفی که حاصل خطاست و پیش‌بینی شده هم نیست، تفاوت‌ها به وجود می‌آیند و طی انتخاب طبیعی (natural selection)، که به قول داوکینز یک مکانیسم کور است و با کاری که در breeding انجام می‌شود فرق دارد؛ مثلا اگر بخواهید اسب نسل خوب درست کنید آدمی آنجاست که نگاه می‌کند ببیند این اسب خوب می‌دود؟ و از آن نسل‌کِشی می‌کند که کم‌کم از آن اسب جالبی به وجود می‌آید. انتخاب طبیعی اینطور نیست و یک فرآیند کور است که موجوداتی که بهتر سازگار (fit) می‌شوند می‌مانند و بقیه حذف می‌شوند می‌توان گفت بیشتر natural deletion یا natural elimination است و دارد یک چیزهایی را حذف می‌کند تا اینکه یک چیزهایی را انتخاب کند. آنهایی که سازگار نیستند امکان بقا و زادوولد کمتری دارند بنابراین باقی نمی‌مانند. بنابراین طی یک مکانیسم کاملا تصادفی تفاوت‌ها ایجاد می‌شوند و موجودات با ویژگی‌های جدید باقی می‌مانند و همینطور ادامه پیدا می‌کند.

به نظر یک آدمی مثل گلد، اعتقاد به مکانیسم داروینی معادل این است که اگر ریواین شود دوباره تکرار نمی‌شود و آدم‌هایی وجود دارند که می‌گویند اینطور نیست و اعتقاد به مکانیسم نئوداروینی هم معنی‌اش این نیست که حتما اعتقاد داشته باشیم که اگر ریواین شود چیز دیگری باید به‌وجود بیاید. فکر می‌کنم اینجا تعارض بین main stream تکامل – هاردکور نیست و من به راحتی می‌توانم بگویم درحد نظریه است ولی واقعیت این است که نظریه جاافتاده‌ و قوی‌ای است که قطعا مجهولات زیادی هم دارد. اگر نهضت جدید که به آن evo-devo می‌گویند را بخوانید می‌فهمید زیست‌شناسان معروف بدون هیچ انگیزه الهیاتی یا آتئیستی در بحث‌هایی که درمورد تفاوت‌ها مطرح می‌کنند رسماً می‌گویند باید در نئوداروینیسم تجدید نظر کنیم، چون محدودیت‌ها و تاثیرات رشد (development) خیلی بیشتر از جهش‌هایی است که در ژن‌ها اتفاق می‌افتد – با دو علت درمورد این مسئله که اگر ریواین کنیم دوباره همین چیزها پخش نمی‌شود وجود دارد:

[۰۱:۱۵:۰۰]

۱- ایمان به رندوم بودن جهش‌ها

۲- هیچ جهتی در ایجاد جهش‌ها وجود ندارد. انگار محیط هیچ چیز خاصی را تحمیل نمی‌کند. اگر ریاضی بخواهیم نگاه کنیم، یک مبحثی به نام گام‌های تصادفی (random walk) وجود دارد که مثل این است که از یک نقطه‌ای شروع کند و هر گامش به یک سمتی برود. اگر تکامل را اینطور نگاه کنیم ممکن است هربار یک چیز جدیدی باشد و اصلا قاعده‌ای ندارد. درواقع اگر من بگویم قالبی وجود ندارد یا مثلا آن صفحه‌ای که در آن این گام‌ها برداشته می‌شود به اصطلاح ریاضی Attractor ندارد که آن را به سمت خودش بکشد، در محیط ایستگاه‌های خاصی که بخواهد از آن رد شود وجود ندارد.

این دو مورد پایه‌های این اعتقاد هستند که ریواین کنیم تکرار نمی‌شود. اگر بخواهیم بگوییم ریواین کنیم تکرار نمی‌شود باید به این اعتقاد داشته باشیم که:

۱- در داخل رشته DNA هیچ گرایشی به هیچ سمتی نیست و هر بار در یک قسمتی تغییرات رندوم می‌کند

۲- در بیرون هم چیزی تهدید نمی‌کند.

هردوی اینها قابل پرسش هستند و درمورد دومی کاملا ما می‌بینیم که attractor وجود دارد. بنابراین این تصور که اگر ریواین کنیم هیچ اتفاق مشابهی نمی‌افتد با خود زیست‌شناسی امروز هم سازگار نیست.

این بحثی است که در سطح بالا در جریان است و یک اختلافی بین گلد و موریس است. اگر کتاب موریس را بخوانید کاری به الهیات و دیزاین ندارد و فقط بحث زیست‌شناسی است که اگر حیات را ریواین کنیم یک چیز دیگری به وجود می‌آید یا همین چیزهای مشخص دوباره تکرار می‌شوند؟ چیزی که برای الهیات مهم است این است که لااقل انسان تکرار شود، اینکه پلاتیپوس به‌وجود بیاید یا خیر فکر می‌کنم هیچ خللی از نظر الهیات‌دان‌ها ایجاد نمی‌شود، ولی اگر انسان به‌وجود نیاید به نظر می‌آید که دیزاینی درکار نبوده.

چیزی که من می‌خواهم بگویم این است که تصوری که از تکامل که با الهیات سازگار نیست کجاست؟ خود تکامل از نظر من سازگارتر از خلقت‌گرایی است. بخش ناسازگار این نگاه است که تغییرات رندوم بدون جهتی به وجود می‌آید که هربار ممکن است به سمتی برود و ممکن نیست هربار انسان به وجود بیاید بنابراین دیزاینی برای به وجود آمدن انسان وجود ندارد. اگر تکامل مثل آن مثالی باشد که من می‌گویم که قالب‌های خالی‌ای باشد و چیزی بریزیم که این قالب‌ها پر شود و این مجسمه‌ها به وجود بیایند با دیزاین سازگار است و خداوند را خیلی قادر متعال داناتری به ما نشان می‌دهد که چه مکانیسم زیبایی طراحی کرده. ولی اگر هربار یک مجسمه متفاوتی به‌وجود بیاید به نظر می‌رسد دیزاینی وجود ندارد و نمی‌شود گفت خالقی این را به وجود آورده است. پس مشکل مربوط به مکانیسم و تعبیری خاص از مکانیسم است. اگر همه کسانی که معتقد به نئوداروینیسم بودند اجباراً می‌گفتند که ما می‌دانیم که این اتفاقات رندوم می‌افتد و نه attractor درونی وجود دارد نه بیرونی بنابراین هیچ گرایشی در به‌وجود آمدن گونه‌ها نیست…

این بحث کاملا درون زیست‌شناسی است و من سعی می‌کنم بگویم که چرا می‌شود از این دفاع کرد که پذیرفتن نئوداروینیسم به معنای پذیرفتن این تصویر خاص که مثلا داوکینز ارائه می‌دهد نیست. داوکینز در کتاب ساعت‌ساز نابینا سعی می‌کند این تصویر را جا بیندازد که تکامل اینگونه است و زیست‌شناسی این را می‌گوید – که مخالفانی هم دارد و زیست‌شناسی این را نمی‌گوید.

داروین در جایی از کتاب منشأ انواع می‌گوید که من بارها می‌گویم که این جهش‌ها رندوم هستند ولی منظورم این نیست که هیچ علتی ندارد. با دانش امروز ما مثلا، نمی‌دانیم که علت این جهش‌ها چیست و چگونه اتفاق می‌افتند. یعنی به نظرش می‌آمد که کافیست یک تغییری آنجا وجود داشته‌باشد. اما ما چطور می‌توانیم از نظر علمی بگوییم که یک چیزی رندوم است؟ رندوم یعنی چون من نمی‌شناسم و حساب و کتابش را نمی‌دانم ممکن است فکر کنم رندوم است ولی بعداً که بشناسم ممکن است بفهمم که حساب کتاب داشت.

درمورد باران که به عنوان مکانیسم زیاد به آن اشاره کردم، کشفیات جدید هواشناسی به ما می‌گویند که پوشش گیاهی منطقه در احتمال بارش یا عدم بارش باران بی‌نهایت موثر است یعنی جایی که جنگل هست خود درختان باعث بارش باران می‌شوند. شما اگر جایی پوشش گیاهی ایجاد کنید بارش آن منطقه هم زیاد می‌شود. دلیلش رطوبتی است که پوشش گیاهی ایجاد میکند و باعث می‌شود ابرها در آنجا هم تشکیل شوند و هم هنگام عبور ابر، مکانیسم باران‌زایی فعال شود یعنی مکانیسم طراحی شده‌ای برای آبیاری گیاهان است. اگر کسی جاهل باشد می‌گوید آب بخار می‌شود، باد می‌وزد و کاملا رندوم در جاهایی آب می‌پاشد، شما می‌گفتید که خداوند باران را در جاهایی که لازم است می‌فرستد. الان که دانش ما زیاد شده فهمیدیم یکی از دلایل باران آمدن وجود درختانی است که آب می‌خواهند؛ مثل اینکه مکانیسم طوری طراحی شده‌است که به پوشش گیاهی آب بدهد. اینکه در کویر باران نمی‌آید بخاطر این است که پوشش گیاهی وجود ندارد، پوشش گیاهی به وجود هم نمی‌آید در نتیجه باز هم باران نمی‌آید. اگر در کویر درخت بکاریم می‌بینیم که باران می‌آید. این چیزی است که تازه فهمیدیم که بارانی که فکر می‌کردیم رندوم است درواقع رندوم نیست و به وضعیت کره زمین ربط دارد.

چطور من می‌توانم بگویم جهش‌ها رندوم هستند درحالیکه که نمی‌دانم چگونه اتفاق می‌افتند؟ تمام الهیات را زیر سوال ببرم چون فکر میکنم این رندوم است؟ یک جمله معروفی از مارکس هست که می‌گوید من مارکسیست نیستم. داروین هم اگر داروینیست‌ها را می‌دید می‌گفت من داروینیست نیستم. داروین خیلی علمی و در حد آنچه می‌داند بحث می‌کند. می‌گویند این هدف (Purpose) ندارد. کجای دانش کلمه Purpose را می‌توانیم به کار ببریم؟ اگر Purpose را به کار نبرید purposeless را نمی‌توانید به کار ببرید. ساینس چه کار دارد که چیزی هدف غایی دارد یا ندارد؟ دارد درمورد یکسری مکانیسم‌های فاعلی بحث می‌کند اصلا موضوع علت غایی در بحثش نیست.

شما در تمام کتاب‌های آتئیست‌ها که از تکامل استفاده می‌کنند مخصوصا داوکینز یک عالمه از این ادعاهای فراتر از علم می‌بینید. انگار ساینس به ما نشان داده که چیزی رندوم است درحالیکه نمی‌تواند به ما نشان بدهد که چیزی رندوم است. آخرش این است که من نمی‌توانم پیش‌بینی کنم فکر می‌کنم رندوم است. اگر فردا فهمیدم می‌توانم پیش‌بینی کنم.

جاذب (attractor) درونی یعنی مثلا رشته DNA تغییراتش به یک جهتی گرایش داشته باشد. تغییرات کاملا مستقل و بدون وابستگی باشند. مثلا من تصورم این باشد که اگر یک رشته DNA رونویسی می‌شود در هر نقطه با یک احتمال مساوی احتمال جهش وجود داشته باشد و بعد به همین ترتیب منتقل می‌شود به فنوتیپ، یعنی فنوتیپ‌های مختلفی که ژن‌ها کد کردند با یک احتمال مستقل و مساوی تغییراتی می‌کنند. این تصوری است که خیلی‌ها ممکن است داشته باشند.

در اوایل دهه هفتاد چیزی کشف شد که به نظر من خیلی الهام بخش بود. آن هم این بود که متوجه شدند ژن‌هایی وجود دارند که اگر تغییرشان بدهیم یک تعداد فنوتیپ مرتبط با هم تغییر می‌کنند. یک تصور ابتدایی این است که من اگر یک جای ژن را تغییر بدهم رنگ چشم فرد از ابی به مشکی تغییر پیدا می‌کند یا برعکس و به جاهای دیگر ربط ندارد. ولی چیزی که این مقاله معروف روی آن کار کرده درباره نژادهای (race) مختلف آدم‌هاست. یک ژنی وجود دارد که اگر تغییر کند رنگ پوست سیاه می‌شود، موها فر می‌شود، لب‌ها برجسته می‌شوند و… یعنی ویژگی‌هایی مرتبط باهم تغییر می‌کنند بنابراین این تصور که رندوم به این معنا که انگار تغییراتی که در ژن ایجاد می‌شود در بیرون هم تغییرات غیرمرتبط (independent) ایجاد می‌کند غلط است. در ده پانزده سال اخیر مسئله شبکه‌های ژنی مطرح شده که نشان می‌دهد که اصلا اینطور نیست که ژن‌ها مستقل با هم کار می‌کنند. در شبکه‌های بسیار بسیار پیچیده‌ای وقتی تحت یک جهش یک ژن خاموش شود ۲۰ تای دیگر هم خاموش می‌شود و ۴۰ تای دیگر هم روشن می‌شود بنابراین اصلا اینطور نیست که برای جهش‌ها attractor درونی وجود نداشته باشد. ممکن است شما بگویید شبکه‌های ژنی به این سمت می‌رود که اگر تمام آن همزمان جهش یابد به آن سمت می‌رود. ما این شبکه‌های ژنی را تازه شناختیم و مطالعه می‌کنیم و اصلا این تصورات ابتدایی که یک رشته DNA هست و برای هر فنوتیپ یک ژن وجود دارد که اینها نامرتبط (independent) تغییر می‌کنند درست نیست. بنابراین گفتن اینکه تغییرات، رندوم هستند و هیچ حساب و کتابی در آنها وجود ندارد از نظر علمی درست نیست و نمی‌شود روی آن زیاد حساب کرد.

در جلسه بعد اینها را ادامه می‌دهم و سعی میکنم توضیح بدهم که این تصور که اگر ریواین کنیم دوباره پخش نمی‌شود، تصور قطعی و اختصاصی نئوداروینیسم نیست و نسخه‌های خاصی از نئوداروینیسم هست که یک عده یا اینطور نگاه می‌کنند یا دوست دارند که اینطور نگاه کنند. واقعیت زیست‌شناسی این را لزوما به من نمی‌گوید که زیست‌شناسی به اینجا رسیده، عده‌ای این اعتقادات را دارند و من سعی میکنم نشان بدهم که روند تحولات بیشتر به سمتی است که موریس می‌گوید یعنی انگار حساب و کتاب بیشتر از آن چیزی است که ما فکر می‌کردیم و تصورات ابتدایی خیلی درست نیست.